تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
هرچی دوست دارید
هواللطیف

دلشوره دست برنمی دارد، بر نمی دارد...نمی گذارد یک نفس بکشم، نفسی وقتی بالا می آید، مفرّح ذات باشد...

 این هم محض گشایش خاطر خودم و بقیه: یک دلخوشی کوچک در روز های اول تابستان هرسال این است که وقتی قرار است کولر را بعد از یک سال مجددا راه اندازی کنیم، بروم جلوی دریچه اش بایستم تا همه ی خاک های خوابیده در دریچه با روشن شدن کولر بزند بیرون، و من آن بوی خوشمزه و نوستالژیک( بدم می آیداز این کلمه، ترجمه اش چیه؟) با همه ی وجود ببرم توی همه ی رگ هام.

سه شنبه نهم تیر 1388
داروگ، داروگ، داروگ!پس کی می رسد این باران؟

هواللطیف

از آن لحظه هایی است که یک کاری را باید حتما انجام دهم، ولی نمی دانم چه کاری را. تا انجامش ندهم هم حالم خوب نمی شود. دلم گرفته ولی با بیرون رفتن هم خوب نمی شود، با آهنگ گوش دادن هم،با هیچ کدام ار کارهایی که فکر می کردم باید الان جواب بدهند هم...

دلم می خواست با یک آدمی صحبت کنم که خیلی وقت است می شناسمش، هرچه بین شماره تلفن ها را گشتم نفهمیدم با کدام یکی شان باید تماس بگیرم. پیدا نشد آن دوست، آن آدم. گم شده...کجایی لعنتی؟ اه! حالا من یک بار دلم خواسته با کسی حرف بزنم. منی که همیشه مخاطب حرف هایم یا صفحه های دفترم هستند یا سلول های مغزم...و حرف هایم به ندرت و اگر مخاطبی پیدا کنند، به زبان می آیند و معمولا آنقدر آن گوشه پوزه های مغزم می مانند که یا فراموش می شوند یا می مانند و می مانند و می مانند...

بگذرم، امروز که دلم می خواست با کسی حرف بزنم، نه توی مسنجر کسی بود، نه جی میل و نه شماره تلفنی پیدا کردم که احساس کنم کسی آن طرف گوشی را بر می دارد که حرف های من را بفهمد. نه اینکه تا مثلا یک کلمه از مرگ گفتم، هزار تا فحش بارم کند که چرا به این چیز ها فکر می کنم...یا از هر چیز دیگری...

بگذرم، نشد دیگر، امروز هم نشد...مثل همیشه که عادت کرده ام همه ی ناکامی هایم بگذارم گردن ِ "خواست خدا"، این یکی را هم بگویم که استثنا قائل نشوم: خدا نخواست دیگر...

درماندگی هم ، درماندگی حضرت ابراهیم وقتی آن خواب کذایی را دید که باید اسماعیلش را قربانی کند...چه باید می کرد، یک طرف خدایش بود و یک طرف پسرش...قال یا بنیّ انی اَری فی المَنام ِاَنّی اَذبَحُک...خوش به حالش که سربلند شد ابراهیم...خدا گفت بهش که قَد صَدَّقتَ الرویا..چه حالی کرده وقتی این جمله را شنیده از خدا.خلیل اللهی نوش جانت ابراهیم که آسان به دستش نیاوردی.

شنبه ششم تیر 1388
خاک های جنوب...
هوالآخر

فرصت خوبی دست داد این دو روز برای دوباره خواندن کتاب "ارمیا" که حسش را دوست دارم. دفعه ی قبل هم که می خواندمشُ یعنی اولین باری که خواندمش را خوب یادم است. خواندن آن بخش هایی از کتاب که حال و هوای ارمیا را در روز هایی که در جنگل بود، می گفت، در زمانی که خودم هم در شمال بودم و جنگل را می دیدم، شیرین بود برایم و تصویر خوبی از حال و هوای رمان را برای خودم می ساختم. هم بار اول و هم این دفعه.

هر بار، خواندش یک جور برایم شیرین بود. بار اول بعد از بازگشتم از سفر اولی بود که به مناطق عملیاتی جنوب رفته بودم و همین باعث شد بتوانم حال و هوای ارمیا را بهتر درک کنم. این بار اما جور دیگری بود برایم.

ارمیا را بهترین کتاب رضا امیر خانی می دانم. نثر الانش را زیاد نمی پسندم . ارمیا را زمانی نوشته که هنوز نویسنده نشده بود.ارمیا نثرش ساده تر است  از نثر الان امیر خانی و به تبع همین سادگی، به دل نزدیک تر است.

شخصیت ارمیا از یک سو، مثل همه ی آدم هاست و از سویی متفاوت است با همه ی آنها. ارمیا به چیز هایی فکر می کند که احتمالا هر آدمی در زندگی اش یک بارهم که شده به آن مسائل می اندیشد. و از این بابت مثل همه است و افکار خیلی متفاوتی ندارد. تفاوتش با همه ما از این جهت است که فکر هایش را عملی می کند. همه شان را، بدون اینکه نگران تلقی دیگران از رفتار های به ظاهر" مجنون مآبانه" اش باشد. زندگی می کند برای خودش. بر خلاف عموم آدم ها که زندگی شان برای دیگران است و همیشه می اندیشند به اینکه دیگران در مورد آنها چه می اندیشند.

ارمیا خواندنی است. هرچند از نظر خیلی ها ارزش خواندن ندارد. ولی می ارزد تا آخرش را رفت و دید که چه می شود. هرچند که تنها پایانش نیست که ذهن را درگیر می کند و خواننده را به فکر وا می دارد.

از دستش ندهید.

پنجشنبه چهارم تیر 1388
مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد
هوالباقی

داشتم خیلی عمیق و جدی به این فکر می کردم که وقتی مُردم، کدوم یکی از عکسام به درد آگهی ترحیم و ایضا به درد اینکه بذارن توی یه قاب و قاب رو بذارن روی یه میز جلوی در ورودی سالن اجتماعات دانشکده، می خوره. هر چی فکر کردم دیدم عکسی بهتر  از اون عکسایی که نیکو تو حیاط دانشکده ازم گرفته و توی همه شونم روسری آبی سرم کردم، ندارم. البته فکر کنم باید اول با فتو شاپ عکس رو سیاه سفید کنن تا به درد همچین مراسمایی بخوره.

بعدشم فکرم رفت سراغ اینکه بچه های دانشکده برام مراسم می گیرن یا نه، ختم قرآن می گیرن یا نه. فک کردم اگه نگیرن خیلی نامردن چون قرارمون بوده که هرکی مرد براش این کارا رو بکنیم.

فک کنم برای روزای بعد از رفتنم لازمه پسورد وبلاگم رو به کسی بدم تا وقتی مردم شما ها را خبر کنه برام دعا کنین. خلاصه اگر دیدین چندروزی گذشت و خبری ازم نشد، لطفا خودتون حدس بزنین چی شده.

توضیح: موقع خوندن این متن هرچی خواستین تو دلتون بگین زبونم لال، خدا نکنه، این حرفا چیه. یا اینکه از صمیم دل یه انشاءالله بگین. البته فکر کنم احتمال انشاءالله گفتن بیشتر باشه.

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
قاصد روزان ابری! داروگ! کی می رسد باران؟
هوالحق

نه اینکه بخواهم ناشکری کنم ها، نه واقعا، ولی نمی دانم چرا این روز ها هیچ اتفاق خوبی نمی افتد. آرزو به دلم مانده که یک خبر خوب بشنوم که این حال خرابم، بلکه تعمیر شود.

و آن پدری که برایش ختم قرآن گرفته بودیم، فوت کرد، و غمی افزود مرا بر غم ها...

دیروز هم برای سومین بار طلبیده شدم به اورژانس بیمارستان شهید چمران ( راستی فردا سالگرد شهادتش است...) که فقط می خواستم فرار کنم، مخصوصا وقتی آن آقاهه را می دیدم که هی می دوید این ور و آن ور، و دنبال صدور جواز دفن یکی از اقوامش بود.

عصر ها هم که همه اش باد می آید نمی دانم چرا، باران هم نمی آید این آسمان کمی از خفگی در بیاید. فقط باد است با آن هوهوی ترسناک و اعصاب خرد کن اش. نمی فهمم چه مرگش شده که اینقدر می غرد، حرف حسابش نمی فهمم چیست. این باد بی قراری/ وقتی که می وزد...

این هم که از وضع مملکت که هیچ خوب نیست. هیچ امن نیست. چه کنیم؟ واقعا چه کنیم؟ حق، حق، حق...

 

شما که سواد دارین ...  لیسانس دارین ... روزنامه خونین

با بزرگون می شینین ... حرف می زنین ... همه چی می دونین

شما که کلت پره  معلم مردم گنگی

واسه هر چی که میگن جواب داری ... در نمی مونی

بگو از چیه که من ...  دلم گرفته

راه می رم ... دلم گرفته

می شینم ...  دلم گرفته

گریه می کنم ... می خندم ... پا میشم ... دلم گرفته ...

                                                                (محمد صالح علا)

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
یا من یجیب المضطر...
هوالشافی

سلام.

برای شفای بابای یکی از دوستان که این روز ها خیلی بد حال است، ختم قرآن گرفته ایم...

اگر یاریمان کنید برای اتمام ختم...

هرکس مایل است لطفا کامنت بگذارد تا جزء برایش تیین کنم.

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء...

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388
عشق جاویدان من، ایـــــــران من
هواللطیف

بعد از پخش صحبت های رهبری بود که دلم کمی آرام تر شد، توی آشپزخانه بودم، یک دفعه آهنگ "وطن" علیرضا عصار شروع شد...

ای وطن، ای مادر تاریخ ساز

ای مرا بر خـــاک تو روی نیاز...

یک دفعه یک جوری شدم، انگار مظلوم ترین ِ این روزهای پر حادثه، وطنمان بوده و ما به هر چیز و هر کسی فکر کردیم جز وطنمان...

ای وطــــــــن ای مــــادر ایـــران من

مــــــادر اجـــداد و فــــرزنــدان مـــن

وطن مظلوم! ایران! چه بر سرت آمده این روزها؟ چقدر لگدمال شده ای وطنم! ایران!

ای دریــــغ از تـــو که ویــــران بینمت

بیشه را خـــالی ز شیـــران بینمـت

عصار به این بیت که می رسید، بغض من هم کم کم بزرگ تر می شد و جایش در گلویم، تنگ تر...

خاک تو گــر نیست جــــان من مباد

زنده در این بوم و بر یـک تــــن مباد

انگار که بعد از مدت ها دارم به یک مفهوم تازه فکر می کنم، به مفهومی که "ایران" باشد... که چقدر برایم نزدیک بود و چقدر دور بودم. فکر کردم چقدر زخمی شده، چقدر تحقیر شده وقتی آن عکس های خجالت آور را دشمنانش دیدند و دلشان خنک شد. دشمنانی که دور نیستند، همین جا هم تعدادشان کم نیست. منتظر همین غفلت های مایند، منتظر این به هم خوردن وحدت ما. از هیچ کاری هم ابا ندارند و یادمان باشد با دوست، اشتباهشان نگیریم.اگر خوشحالیم، اگر اعتراض داریم،هر کاری که می کنیم، یادمان باشد آب نریزیم روی شعله ای که از یاد وطن در آن گوشه های دلمان روشن است.

وطن یعنی هدف یعنی شهــــــامت

وطن یعنی شرف یعنی شهــــــادت

یادمان نرود که وطنمان...مظلوم است.نمی توانم دیگر حرفی بزنم.

جمعه بیست و دوم خرداد 1388
یا غیاث المستغیثین
هوالعلیم بذات الصدور

سلام.

انتخابات انجام شد و خدا می داند چه کسی رئیس جمهور شود. من از خدا خیر را خواستم و بنا به نشخیص خودم عمل کردم و نتیجه را به خدا واگذار کردم.

به دلیل سوء برداشت های متعدد از حرف های من ، ترجیح دادم دو پست آخرم را که مربوط به انتخابات می شد بردارم.

اُفَوِّضُ امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد.

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
سر تسلیم و ارادت در پیش
هواللطیف

من هم زور شنوی ام ملس است. این روز ها دیگر نه فقط خواهر کوچکترم، که کارگر کارواش و متصدی پمپ بنزین و پلیسی که هروقت گرسنه اش می شود می آید نزدیک دانشگاه ما و بدون دلیل همه ی ماشین ها را به ردیف جریمه می کند، به من زور می گویند.

تازه از این ها گذشته، دوستی که فکر می کرد صمیمی ترین دوستم است، دوستی اش با من را که اصرار می کرد خیلی عمیق است، زیر پا گذاشت و حق من را هم...من هم عادت  ندارم عزت نفسم را زیر پا بگذارم و حرفم را برای کسی که می دانم نمی فهمد، دوباره تکرار کنم.مهم نیست...خیلی خوشحالم که آدم ها را می شناسم و وقتم را الکی برای آنهایی که ارزشش را ندارند تلف نمی کنم. باید خدا را شاکر باشم.

دعا می کنم تا روز انتخابات، جا نزنم...حرف هایی دارم که دارد از دهانم می زند بیرون و باید به زور نگهشان دارم...

یکشنبه دهم خرداد 1388
بره ای، آرام و سر به زیر...
یا خیر المسئولین

رفتم از توی ماشین کیفم را بردارم. یک دفعه صدایش را شنیدم. با یک کشش بلند گفت: بععععععععععععع. اول ترسیدم و جا خوردم. رفتم دیدم بسته شده، کنار در انباری. یادم آمد همسایه مان قرار است فردا از مکه برگردد و این گوسفند بیچاره...

چند لحظه نگاهش کردم، کیفم را برداشتم آمدم بروم، همین که از زاویه ی دیدش خارج شدم دوباره با صدای بلندی گفت:بعععععععععع.برگشتم دوباره. باز هم چند لحظه ماندم و تا آمدم بروم دوباره همان صدایی آمد که دلم را می لرزاند و مو بر تنم راست می کرد. سراسر التماس بود صدایش. نگاهش با آن چهره ی معصوم گوسفندانه اش بد تر آدم را می سوزاند...بار سوم که آمدم بروم دیگر فقط نگاه کرد...صدایم نکرد.در دلم خدا را شکر کردم.

 یاد نوشته ی شهید چمران افتادم در کتاب"رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست" درباره ی گوسفندی که بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شده بود، جلوی پایش قربانی کرده بودند...و اینکه چقدر از خودش بدش آمده بود و دلش برای گوسفند سوخته بود خودش را مدیون او می دانست و هرگزنتوانست از گوشتش بخورد...

صبح که بیدار شدم به خانواده گفتم:" دیشب اون گوسفنده که گوشه ی پارکینگ بسته بودنش، حالمو بد کرد." مامان هم تایید کرد. علی گفت: دیگه الان به دیار باقی شتافته. و من دلم اصلا نمی خواست به این فکر کنم.

همین که با آسانسور رسیدم پایین، در آسانسور را که هل دادم، یک تشت بزرگ دیدم پر از گوشت گوسفند، و علی آقای سرایدار را کنارش، که منتظر آسانسور بود تا گوشت ها را ببرد برای همسایه ی قاتل...

یاد این شعر قیصرم افتادم:

وقتی که بره ای

آرام و سر به زیر

با پای خود، به مسلخ تقدیر ناگزیر نزدیک می شود

زنگوله اش چه آهنگی دارد...؟