
سلام...
بازهم شرمنده از بابت دیر به روز کردن و سر نزدن به وبلاگ های دوستان.چند وقتیست که درگیر کارهای سایت محبان مهدی
(عج) هستم و فرصتم محدود است.
یه مناجات کوتاه برای این پست:امیدوارم مورد قبول درگاهش واقع شود...
چنان بي كرانه اي
كه هر ستايشي محدودت مي كند...
"عمران صلاحی"
خدايا!خداي بزرگ و مهربان من!
مي دانم كه همين جايي.نزديكي.مي دانم كه بين من و قلبم حائل شده اي.پس
مطمئنم صدايم را مي شنوي.
خداي خوبم!
هنوز نمي توانم ادعا كنم كه احساسي كه به تو دارم تبديل به "عشق"شده است.چه اگر من
عاشق بودم اين نبودم.وجودم در ياد و اطاعت تو گم شده بود.اگر عاشق تو بودم ديگر از"من"
چيزي نمانده بود.همه اش تبديل به تو شده بود.
خداوندا!
ياري ام كن تا بتوانم عشق تو را با تمام دلم درك كنم.و مگر مقصود من از بودنم جز اين است؟!
چه نيكو گفت جدم كه خدايا آنكه تو را يافت چه نيافته است؟وآنكه تو را نيافت چه يافته است؟
آنكه تو را يافت ديگر به غير تو نمي نگرد.غير تو چيزي نمي بيند.به هرچه نگريست تو را ميبيند
و بس.
خدايا كمكم كن بتوانم تو را بيابم تا ديگر نايافته اي نداشته باشم.ياري ام كن تا با يافتن تو به
غير تو نظر نكنم.
خداي من!قبلم را چنان از محبتت پر كن تا جايي براي غير تو در آن نماند...
"آمين"
یه متنی رو برای این پست انتخاب کردم که بدجوری حال رو دگر گون می کنه.
یه کم طولانیه ولی ارزش خوندن رو داره.اگر حالتون دگرگون شد التماس دعا...
براي قيه ماجرا متفاوت است.او از جنگ و ميدان ودشمن و شهادت، هنوز چيزي نمي داند.
دختري كه در تمام عمر سه ساله ي خويش جز مهر و عطوفت نديده است،دختري كه در
تلاقي آغوش ها پايش به زمين نرسيده است، چگونه مي تواند با مقوله هايي مثل جنگ
و محاصره و دشمن ،آشنا باشد.
او پدر را عازم سفر مي بيند،سفري كه ممكن است طولاني هم باشد.اما نمي داند چرا
خبر اين سفر، اينقدر دلش را مي شكند، اينقدر بغضش را بر مي انگيزد و اينقدر اشكهايش
را جاري مي كند.
نمي داند چرا اين سفر پدر را اصلا" دوست ندارد. فقط مي داند بايد پدر را از رفتن باز دارد.
با گريه مي شود،با خنده مي شود، با شيرين زباني مي شود ، با تكرار كلام هايي كه
هميشه پدر دوست داشته مي شود، با كرشمه هاي كودكانه مي شود، با بوسيدن
دست ها مي شود، با نوازش كردن گونه ها مي شود، با حلقه كردن بازوان كوچك دور
گردن پدر و گذاشتن چشم بر لبهاي پدر مي شود، با هرچه مي شود او نبايد بگذارد پدر
پا از خيمه بيرون بگذارد.
با هر ترفندي كه دختري مثل رقيه مي تواند پاي پدري مثل حسين را سست كند، بايد
به ميدان بيايد.
او كه در تمام عمر خويش هيچ خواهش نپذيرفته نداشته است ،بهتر مي داند با حسين
چه كند تا او را از اين سفر باز دارد.
و اين همان چيزي است كه تو تاب ديدنش را نداري زينب...
از خيمه بيرون مي زني و به خيمه اي خلوت و خالي پناه مي بري تا بتواني بغضت را
بي مهابا رها كني و به آسمان ابري چشم مجال باريدن دهي.
نمي فهمي زمان چگونه مي گذرد و تو كي از هوش مي روي و نمي فهمي چقدراز زمان
در بيهوشي تو سپري مي شود.
احساس مي كني كه سر بر زانوي خدا گذاشته اي و با اين حس ،باورت مي شود كه رخت
از اين جهان بر بسته اي و به ديدار خدا شتافته اي.حتي وقتي رشحات آب را بر گونه ات
احساس مي كني، گمان مي كني اين قطرات كوثر است كه به پيشواز چهره ي تو آمده است.
با حسي آميخته از بيم و اميد، چشمهايت را باز مي كني و حسين را مي بيني كه سرت
را به زانو گرفته است و با اشكهايش گونه هاي تو را طراوت مي بخشد.
يك لحظه آرزو مي كني كه كاش زمان متوقف بشود و اين حضور به اندازه ي همه ي عمر
كائنات، دوام بياورد.
حاضر نيستي زانوي حسين را با هيچ بهشتي عوض كني و حتي هيچ كوثري را جاي
سرچشمه ي چشم حسين بگيري.
حسين هم اين را خوب مي داند و چه بسا از تو به اين آغوش، مشتاق تر است يا محتاج تر!
اين شايد تقدير شيرين خداست براي تو كه وداعت را باحسين در اين خلوت قرار دهد و همه ي
چشم هارا از اين وداع آتشناك، بپوشاند.
هيچ كس تا ابد، جزخود خدا نمي داند كه ميان تو و حسين در اين لحظات چه مي گذرد.حتي
فرشتگان از بيم آتش گرفتن بالهاي خويش در هرم اين وداع به شما نزديك نمي شوند.
هيچ كس نميتواند بفهمد كه دست حسين با قلب تو چه مي كند؟
هيچ كس نمي تواند بفهميد كه نگاه حسين در جان تو چه ميريزد؟
هيچ كس نمي تواند بفهمد كه لبهاي حسين بر پيشاني تو چگونه تقدير را رقم مي زند؟
فقط آنچه ديگران ممكن است ببينند يا بفهمند اين است كه زينبي ديگر از خيمه بيرون مي آيد.
زينبي كه ديگر زينب نيست.تماما" حسين شده است.
...و مگر پيش از اين غير از اين بوده است؟!
"آفتاب در حجاب.سید مهدی شجاعی.پرتو نهم"
محرم رسید...دوباره یاد حسین(ع)...یاد ابوالفضل(ع)...دوباره هیئت...دوباره سینه زنی...دوباره" بابا" گفتن های رقیه...
دوباره مصیبت زینب(س)...
خدا يا شكر!شكر كه عمرم به سر نرسيد و تونستم به اين محرم هم برسم.
كمكم كن كه بتونم عظمت محرم رو امسال بهتر از سال هاي قبل درك كنم و حرمتش رو بيشتر نگهدارم...
قالب وبلاگم هم به مناسب محرم سیاه شد.تصمیم داشتم موسیقی زمینه هم ...تا دو سه روز دیگه دوباره عوض می شه.
فعلا"...دعا یادتون نره
معما
آن مشت آب
اگر به لب ها مي رسيد
تاريخ چه مي كرد
بي عشق؟
آن دست هاي بريده اگر نبود
تاريخ چه مي كرد
بي تكيه گاه؟
باغ تاريخ چه مي شد
بي ياس؟
شب تاريخ چه مي شد
بي عباس؟
"حميد رضا شكار سري"