تبليغاتX
ما هیچ ما نگاه
ادخلوها بسلام امنین
سلام.من برگشتم...با چادر خاکی...با چشمانی که به افق نظاره گرند...

اونجا کلی نوشتم و کلی عکس گرفتم.اگر خدا بخواد یه سری از نوشته ها و عکس ها رو براتون می ذارم.امیدوارم...

         

دوکوهه

دو کوهه السلام ای وادی عشق...

نمی دانم چه رازی در خود نهفته داری دوکوهه!درو دیوارت با آدم حرف می زند.غروبت دل را دیوانه می کند.زمینت ،خاکت ،آسمانت، هوایت...هرکدام به گونه ای بر دل آتش می زند.گویا می خواهد این دل سوزان را از سینه بیرون کشند.

                    

دوکوهه!بر پله های شکسته و خاکی ساختمان گردان مالک که قدم می گذارم ،پایم سست می شود وقتی به یاد می آورم این پله ها زمانی قدمگاه بزرگ مردانی بوده اند که اکنون با نظر نمودن به وجه الله بر تارک عرش می درخشند.

            

دوکوهه!تا رفتن ساعتی بیش نمانده است.دل به ماندن می خواندم ولی چاره ای جز رفتن نیست.مگر جز این است که هر آمدنی را رفتنی است؟من نیز باید بروم...

                                                                                                               ۱۸/۱۲/۸۵

                                                                                                            دوکوهه.گردان عمار  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:20  توسط ثمره  | 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

سلام...دارم می رم جنوب...

خدایا بالاخره رسید؟بالاخره ممکن شد؟حتمی شد؟بعد از دوسال انتظار؟

خدایا باور کنم که من هم رفتنی شدم؟من هم لیاقت پیدا کردم که دوباره به سرزمین عشق و نور بروم؟باور کنم که پاهایم دوباره می توانند برآن خاک پاک قدم بگذارند؟

آری !باید باور کنم اگرچه سخت است.و چه زیباست این ناباوری من!منی که در تمام روز های این دوسال به یاد آن بهشت امن بودم.روز را به امید دوباره رفتن و تازه کردن دیدار شب می کردم و شب را به...

خدایا چقدر این لحظات دوست داشتنی است!لحظات و دقایق قبل از رفتن.لحظاتی که شادی و امیدی بزرگ قلبم را مالامال ساخته است.دوست ندارم این لحظات زیبا به پایان برسند.برعکس تمامی سفرها که دوست دارم زمان سریع تر بگذرد و تا سفر شروع شود این سفر نمی دانم چرا...نمی دانم چرا دوست ندارم لحظات قبلش به زودی بگذرد...لابد چون میدانم که دلم برای این لحظات تنگ خواهد شد.می دانم که افسوس خواهم خورد که چرا قدر ندانستم...

ای لحظات زیبا!اندکی درنگ!درنگ کنید تا جان ناباورم بتواند برای شروع سفری چنین بزرگ آماده شود.درنگ کنید تا بتوانم به یاد آورم دل تنگی دو ساله ام را تا بتوانم قدر لحظه لحظه ی این سفر را بیشتر بدانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 1:16  توسط ثمره  | 

"بعون الله الملك الاعلي"

 

خير،شر

خوب، بد

راست، دروغ

 

خدايا!اي خالق تمام خير ها خوبي ها و راستي ها!

 

چ چه سخت است خداي من راه رفتن بر لبه ي پرتگاه بدي و سقوط در آن...و چه سخت تر آنكه در گودال بدي سقوط كني و به پندار خويش خودت را در اوج خوبي ها بداني.و چه دردناك است فرورفتن در گرداب شر به تصور غرق شدن در درياي خير...

خداوندا!خداي خوب و مهربان!خدايي كه مي دانم جز خير برايم نمي خواهي!چه كسي مي تواند خوب و بد را به من نشان دهد و مرا به سوي خير مطلق رهنمون سازد؟چه كسي مي تواند در جهاني كه خوب و بدش به هم آميخته و هم آغوش همند راه درست را برايم روشن سازد و همواره خطر بيراهه رفتن را به من گوشزد كند؟چه كسي مي تواند دستم را بگيرد و مهربانانه نگذارد پا به جاده ي بدي ها بگذارم؟

خداي من!تنها تو!فقط خودت مي تواني.چرا كه تويي كه سرچشمه ي تمام خوبي ها و خير ها و راستي ها هستي و ذاتت منزه است از آلوده شدن به بدي، شر و دروغ.

خداي من!دست مرا بگير و چراغ دلم را روشن كن و همواره به نور خويش منورش بدار و نگذار پليدي ها از نور آن بكاهند.خداي مهربان!مپسند كه بدي ها آنچنان وجودم را در بر گيرند كه تواني براي فرياد زدن نام مباركت و كمك خواستن از ذات اقدست را نداشته باشم...

                 

                 و همان دعاي هميشگي ام...

 

               "قلبم را چنان از محبتت سيراب كن كه جايي براي غير تو در آن نماند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 21:2  توسط ثمره  |