
مزرعه ی شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شکر درو می کنید.
سفره ی طعام و شعله ی آتشدان شماست.
زیرا با گرسنگی در کنارش می آیید و در کنارش آرامش می جویید."
"جبران خلیل جبران"
نرگس عزیز!
تمام امشب را ِ بعد از حرفی که به من زدی به تو فکر کردم.کاش می دانستی که حرف هایت ِ اگر چه کوتاه بود با من چه کرد.
نرگس عزیز!امشب معنای دوست واقعی را به من فهماندی.به من یاد دادی که وظیفه ی دوست هنگامی که می بیند دوستش به کجراهه می رود چیست.و کاش بتوانم حرف های امشب ات را در قطار ـ در راه بازگشت از مشهد ـ بفهمم.
نرگس عزیز!آنقدر این چند وقت به قول تو ِ به جای پرداختن به هدف ِ به حواشی و فروع پرداخته بودم که اگر تو من را به خودم نیاورده بودی ِ بیم آن می رفت که هدف را گم کنم.گاهی اوقات یک تلنگر ِ هرچند در ابتدا به نظر ناراحت کننده باشد لازم است تا انسان را به خود بیاورد و خطر به بیراهه رفتن را به یاد او بیاورد.
نرگس عزیز!تو خوابیده ای و من بیدار و در حال نوشتن ِبه این فکر می کنم که تاثیر همان چند کلمه حرف کوتاهت در من ـ که نه از روی خود خواهی که از روی دلسوزی دوستانه بود ـ چه بود و چه باید باشد.به این فکر می کنم که حرف های تو ِ استجابت همان دعایی بود که در این چند روز سفر از خدا خواستم.همان هدفی که از خدا خواستم در راه رسیدنش درست را نشانم دهد و مرا از برزخی که گرفتارش بودم نجات دهد.
نرگس!می دانم این چند وقت با تو بد کردم ِمی دانم قدر تو را آنگونه که شایسته ی توست ندانستم.می دانم برایت کم گذاشتم.همان لرزشی که امشب در صدایت حس کردم و اشکی که در چشمانت دیدم ِ برایم کافی بود که به یادم آورد چه نعمت بزرگی دارم که خیلی ها حسرت داشتنش را می کشند...و اینکه نگذارم با ندانم کاری های خودم این نعمت بزرگ را از دست بدهم.آنقدر شرمنده شدم که با خودم می گفتم ای کاش "کنت نسیا" منسیا"...
از تو می خواهم تنهایم نگذاری و کمکم کنی تا راه درست را بازشناسم و نگذارم تصمیمم برای خوب شدن در حد یک ادعا باقی بماند.
اول اردیبهشت هشتاد و شش
در راه بازگشت از مشهد