تبليغاتX
ما هیچ ما نگاه
ادخلوها بسلام امنین
بسم رب الحسین(ع)

چند ساعتی بود که تو خونه تنها بودم.از روی بی کاری چند تا آهنگ گوش دادم که هیچ کدوم به دلم ننشست.آخر سر آهنگ فیلم "میم مثل مادر" رو گذاشتم،گریه ام گرفت.

                                          *               *                 *   

بعد یک ماه دوندگی مداوم برای کار جشنواره، اولین باری بود که این ساعت از روز میومد خونه.خودش هم می گفت برام عجیبه بعد از این مدت،ساعت ۵ عصر تو خونه باشم.از شدت خستگی چند روز بود که صداش هم گرفته بود.خوشحال بودم که زود اومده خونه.چون هم چند وقت بود مامان رو درست حسابی ندیده بودم و هم اینکه تنها بودم.

مامان یه سری چیزا بهم گفت که برم بخرم و خودش رفت بخوابه.رفتم خرید و وقتی داشتم خرید هارو از توی ماشین خارج می کردم،یه فکر مزاحم اومد سراغم:این که من امروز خیلی اتفاقی،آهنگ میم مثل مادر رو گوش دادم،این که مامان امروز زود اومد خونه،نکنه قراره اتفاقی بیفته؟

سریع در ماشین رو بستم و خرید هارو تو آسانسور جا دادم و رفتم بالا.زنگ نزدم،با کلید در رو باز کردم.مامان هنوز خواب بود.اون فکر مزاحم اذیتم می کرد.نکنه برای مامان اتفاقی افتاده باشه؟شاید الان به نظر فکر خیلی احمقانه ای برسه ولی در اون موقع این طوری به نظر نمی رسید.رفتم پشت در اتاقش،نمی تونستم صدای نفس کشیدنش رو بشنوم.خدایا نکنه مامان نفس نمی کشه؟؟!!!ضربان قلبم به شدت رفته بود بالا.تو دلم چند تا صلوات نذر کردم.نه دلم میومد برم تو و نه این دلشوره می ذاشت منتظر بمونم تا خودش بیاد بیرون.

گریه ام گرفته بود.نتونستم صبر کنم.یه "بسم الله" گفتم و در و باز کردم.همون لحظه مامان از صدای در بیدار شد و پرسید:ساعت چنده؟نماز عصرم رو نخوندم...

اومدم بیرون و یه سجده ی شکر کردم به خاطر غلط بودن اون فکر احمقانه که در اون لحظات اصلا" احمقانه به نظر نمی رسید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12:53  توسط ثمره  |