|
|
|
|
|
یادش بخیر...
پارسال که قضیه ی ازدواجش جدی شد،هرشب موقع خواب سرم رو می کردم زیر بالش و تا می تونستم گریه می کردم ولی با یه چیزی خودم رو دلداری می دادم.اونم اینکه هنوز یک سال تا عروسی اش مونده و تا یک سال هنوز پیش ما می مونه..حالا از اون یه سال فقط یه شب مونده.همین امشب... عجب دنیاییه که آدم حتی تو عروسی هم غمگینه... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:4 توسط ثمره
|
|
||