|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
"و اذا سَئَلَکَ عِبادی عَنّی فاِنّی قریب... خدای خوبم!خدای مهربون! دقیقا چهل روز گذشته از آخرین باری که برات نامه نوشتم.مثلا قرار بود هفته ای حداقل یه بار برات بنویسم.ولی خب،ببخش که دوست خوبی نبودم. تو این مدت اتفاقات جورواجوری افتاد.اتفاقاتی که شاید به نظرم اونقدر مهم نرسید که منو وادار کنه بیام و برات بنویسم ولی این اتفاق آخر...کاری کرده که الان،ساعت۵:۱۸ صبح،بیدار باشم و مشغول نوشتن برای تو... نمی گم مقصر نبودم،چرا.قبول دارم که مقصر بودم.اشتباه کردم و الان هم توش موندم.از تو میخوام کمکم کنی."و قد اتیتک یا الهی بعد تقصیری و اسرافی علی نفسی،معتذرا نادما،منکسرا مسقیلا،مستغفرا منیبا،مقرا مذعنا معترفا."هیچ کس دیگه ای نبود که باهاش درد دل کنم و هیچ جای دیگه ای غیر از آغوش تو نبود که بهش پناه ببرم."لا اجد مفرا ممّا کان منّی..." خدایا!من به این دوستی اعتراض دارم.این چه دوستی ایه که من،این همه وقت سراغ تو نیام،از شادی هام برات ننویسم و شکر نکنم،ولی تا یه اشتباهی کردم و نیاز به عفو و بخشش تو داشتم بیام سراغ این دفتر و شروع کنم به نوشتن؟به منم می گن دوست؟این انصافه تا تو منتظر باشی هروقت یه خطایی کردم به یاد تو بیفتم و برات بنویسم؟ منو ببخش خدای من به خاطر اشتباهاتم.اون قدر به درگاهت خطا کردم که دیگه خجالت می کشم بیام و عذر خواهی کنم و کمک بخوام.ولی خب چی کار کنم؟"من لی غیرک...؟" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:55 توسط ثمره
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم رب الشهداءو الصدیقین
سلام.به مناسبت سالگرد شهادت شهید باهنر از خواهر زاده ی ایشون خواستم که یه چیزی بنویسن درمورد ایشون ِیه چیزی شبیه خاطره ِ که من بذارم توی وبلاگم.این پست ،به قلم خواهر زاده ی شهید هست: یک بار در ماشین همراه شهید باهنر بودم.صحبت زندان رفتنشان مطرح شد.ایشان به دلیل همراهی با نهضت حضرت امام در وقایع سال ۴۲ بازداشت شدند.فرمودند در زندان با خدا شرط کردم که اگر از زندان آزاد شوم،جدی تر نهضت امام را همراهی نمایم.خداوند دعایم را مستجاب کرد و از زندان آزاد شدم و به راه خود در جهت همراهی نهضت امام ادامه دادم. از ویژگی های برجسته ی شهید باهنر،حلم و صبر ایشان در برخورد با همه ی مسائل بود.به ویژه پس از پیروزی انقلاب با توجه به حجم فراوان مسئولیت های ایشان،معمولا صبح زوداز منزل خارج می شدند و شب خیلی دیر بر می گشتند.اگر از فرزندانشان کسی بیدار مانده بود به سراغ ایشان می آمد و از ناز کردن های کودکانه تا سوالات درسی،گرفتن امضای برگه های مدرسه و...اتفاق می افتاد و درخواست می شد.پاسخ ایشان به همه ی این توقعات،علی رغم خستگی با حلم و حوصله و مهربانی آنگونه که ناظری که ایشان را نمی شناخت هرگز گمان نمی کرد که چه روز پرکار و پر مشغله ای را پشت سر گذاشته اند... شادی روح همه ی شهدا صلوات
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:16 توسط ثمره
|
|
||
|
|
|
|
|
یا مهدی(عج)
آن روز دور نیست که فانوس می شوند در کوچه های آمدنت آفتاب ها... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:21 توسط ثمره
|
|
||