|
|
|
|
|
هو الرئوف
"الهی لا تَکِلنی الی نفسی طُرفَهَ عَین ابدا" چقدر امروز خوش گذشت!دانشگاه نرفتم.تنها در خانه! فکر کردم.کتاب خواندم.آهنگ گوش دادم.فکر کردم.نوشتم.کتاب خواندم.قهوه خوردم.راه رفتم.آهنگ گوش دادم.نوشتم. خواندم و خواندم و خواندم. فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. نوشتم و نوشتم نوشتم. هنوز هم دارم می خوانم،فکر می کنم،می نویسم. از بس فکر کردم،سر درد شدم!فکر کنم امروز کلی فرهیخته شدم! واقعا فکر می کنم یه چیزی ام شده! ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟ برو ای خواجه ی عاقل،هنری بهتر از این |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 20:57 توسط ثمره
|
|
||
|
|
|
|
|
چه شیرین بود آن لحظه که حس کردم فقط تو می دانی در دلم چه می گذرد چه آرامشی...! چه خوب است! که فقط تو بدانی راز دل دردمندم را تنها خودت،نه هیچ کس دیگر... چه زیباست که عاشق بداند فقط معشوقش از راز دلش خبر دارد و چه زیباتر اگر بداند معشوقش، نیکو رازداری است و باز هم زیباتر اگر بداند معشوقش نگران تر است از خودش بر حال او... غم دل به دوست گفتن،چه خوش است... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:34 توسط ثمره
|
|
||
|
|
|
|
|
اللهم رب شهر رمضان...
فرازی از دعای چهل و پنجم صحیفه ی سجادیه(در وداع ماه رمضان) بارالها بر محمّد و آل محمّد درود فرست و ضايعه از دست رفتن ما همان را جبران كن، و روز عيد را بر ما مبارك گردان، و آن را از بهترين روزهايى قرار ده كه بر ما گذشته است، كه بيشترين عفو را موجب، و بيشترين گناه را محو كننده باشد، و گناهان پنهان و آشكار ما را بيامرزد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 18:21 توسط ثمره
|
|
||
|
|
|
|
|
"یا قدیم الاحسان"
نرگس!نرگس!نرگس... این چندمین بار است که برای تو می نویسم،نه به امید گرفتن جواب،نه به امید اینکه تو نیز برای من بنویسی،برای اینکه دل اینگونه خواست.دل خواست که برای تو بنویسم،من نیز لبیک گفتم. باز می گردم به سه سال قبل،به روز های اولی که هم دیگر را شناختیم.هنوز هم از به یاد آوردن آن روزها،حسی غریب وجودم را پر می کند.حسی که دیگر تجربه اش نکردم.شادی بود یا غم؟شادی بود چون احساس می کردم همان گمشده ای هستی که چند سال منتظرش بودم.احساس می کردم گمشده ام را یافته ام.حس می کردم هدیه ای هستی از جانب خدای خوب برای دل تنها و فسرده ی من.شاید هم غم بود چون هر آینه نگران بودم.نگران ا زدست دادنت.نگران این که نکند تو،آن گمشده ی من نباشی.نگران اینکه... نه سراسر شادی بود و نه پیوسته غم.غمی شاد بود یا شاید شادی ای غمگین.هرچه بود برایم شیرین بود.طعمی که هرگز نظیرش را نچشیدم. راست است که می گویند:وقتی چیزی از خدا بخواهی و او بگوید:صبر کن،نه به این معناست که می خواهد به بهانه ای تو را از سر وا کند یا اینکه حاجت روایت نکند،بلکه می گوید صبر کن ای بنده ی من!صبر کن تا بهترین را برایت آماده کنم.آنچه که می دانم شایسته ی توست نه آنچه که به زعم خودت،آن را بهترین می دانی. و من این را با تمام دلم درک کردم.از حرف های تکراری ام خسته نشو عزیز!می خواهم دوباره و چندباره برایت بازگو کنم حکایت روزهایی که می جستم و نمی یافتمت تا بدانی هرچند گاهی ناخواسته،از روی خستگی یا...می آزارمت،همچنان برایم عزیزی،همچون روزهای اول،شاید هم بیشتر...با تمام دلم درک کردم که وقتی خدای خوب آسمان ها به من می گفت صبر کن و من صبر کردن را بر نمی تافتم،منتظر بود تا دلم قدری بزرگ تر شود و آماده برای دوست داشتن تو،و من چه می دانستم خدا قرار است تو را به من بدهد؟از خدا دوست خواستم،مدت ها،و برای داشتنتش دعا هم کردم،اما...خدایا فکر نمی کنی روح من برای درک قدر این نعمت،هنوز کمی کوچک است؟خدایا نکند...نکند قدرش را آنگونه که شایسته ی اوست ندانم؟نکند بر من خرده بگیری که نعمتی بزرگ دادمت و قدرش را ندانستی؟خدایا...! و تو آمدی...آمدی در همان روزهایی که من خیال می کردم خدای آسمان ها دیگر گوشش از صدای من پُر است و می گوید بس است!این همه گفتی و شنیدم.دیگر بس است...اگر قرار بر اجابت بود تا الان خواسته ات اجابت شده بود.اگر بعد از این همه مدت اجابت نشد،دعا پس از این نیز بی فایده است...آمدی همان موقع که من دیگر دعا نمی کردم و دل را_هرچند به سختی_راضی نموده بودم به رضای او. آمدی و من دانستم حکمت آن همه دعا کردن را...آن همه خواستن و نرسیدن را.آن همه کوشش و... و دوباره می اندیشم به مسیری که از سه سال قبل تا کنون پیموده ایم.من و تو.با هم.آه!چقدر بزرگ شده ام،از آن روزها تا الان،با یافتن ِ تو،در کنار ِ تو،با کمک ِ تو...
خدای خوب من!بیاموز به من دانستن ِ قدر ِ این نعمت و دیگر نعمت هایت را تا بعد شرمنده ات نشوم،همین... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:32 توسط ثمره
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت:خوش به حالت که بابای به این خوبی داری!
گفتم:وا!بابای خودت به این خوبی! گفت:آره بابای من خوبه،ولی اون هیچ وقت نرفت جبهه... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:34 توسط ثمره
|
|
||
|
|
|
|
|
یا لطیف
ای دل اگر نخواندت ،ره نبری به کوی او بی قدمـــــــش کجا توان ره ببری به ســـوی او گر نروی به سوی او،راست بگو کجا روی؟ هر طرفی که بنگری مُلک ِ وی است و کوی او مقدمه ی اول: ماه رمضان،هنگام سحر،سفره ی گشاده ی استجابت دعا و باز هم همان حکایت همیشگی: نمی دانم چه می خواهم بگویم... بعد از کلی فکر کردن با خودم: اللهم عجل لولیّک الفرج الهی هَب لی قَلبا یُدنیهِ مِنکَ شَوقُه و لِسانا یُرفََعُ الیک صِدقُه و نَظَرا یُقَرِّبُه منک حَقُّه. و دست آخر،تفالی به دیوان حافظ: به تیغم گر کشد دستش نگیرم وگر تیرم زند منت پذیرم مقدمه ی دوم: گلزار شهدای امام زاده علی اکبر چیذر.نشسته ایم سر قبر شهیدی هر چند کم سن،اما بلند مرتبه. کمی آب می آورم برای شستن ِ سنگ ِ خاک گرفته ی قبرش.باقی آب را به گلدان های قبر های مجاور می دهم.قبر این شهید،گلدان ندارد.یادمان باشد دفعه ی بعد که آمدیم(نرگس و من)گلدانی برایش بیاوریم. نتیجه: می شه خدا رو حس کرد... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:36 توسط ثمره
|
|
||