
"یا ارحم الراحمین"
خدا نکند آدم در کاری که فقط و فقط به خدا و خودش مربوط است،دچار سردرگمی شود.نمی تواند با کسی غیر ازخود خدا مشورت کند.و اگر هم به حالت من گرفتار شود،یعنی با خدا مشورت نکند چون می ترسد از اینکه نظر خدا را بداند و خلاف آن عمل کند،دیگر خیلی بیچاره است.
گاهی وقت ها برای سنجش درست یا نادرست بودن بعضی چیز ها،معیار های معمول مثل عرف مفید نیست.ممکن است نفس یک کار درست باشد ولی از نظر عرف مذموم باشد.همین آدم را به اشتباه می اندازد.
مورد من هم یکی از همین موارد است.درمانده ام.
امّن یجیب المضطر...
گریه
دیگر واقعا به آنهایی که اشک شان راحت سرازیر می شود_یا به قول معروف اشک شان لب مَشک شان است_حسودی می کنم.
_ریحانه دیشب دوباره گریه کردم.
_با خدا حرف می زدم،گریه ام گرفت.
_من همین طوری ام.مثلا یاد بابا می افتم،یا مامان یا تو،یه دفعه گریه ام می گیره.
و مدت هاست که من به بلای"خشکی چشم"گرفتار آمده ام.این روزها که باید بیچارگی ام را به خدا اثبات کنم تا دلش به حالم بسوزد،اشک نمی آید.
هرچه دل سیاه تر شود،اشک کمتر می شود دیگر،مگر نه؟
فردا عرفه است.خدایا بیش از این مرا سیاه دل نخواه...
یا هو
در تاکسی:
من:(در حال تلاش برای تمرکز روی یک موضوع)
بغل دستی ام:(در حال گوش دادن به آهنگ توسط هدفون)
من:(به دلیل بلند بودن صدای آهنگ،نمی توانم تمرکز کنم)
بغل دستی ام:(عین خیالش نیست)
من:ببخشید خانم، میشه یه کم صدای آهنگ رو کم تر کنید؟
بغل دستی ام:(پس از کمی تامل)من راحتم!
من:(با تعجب)خب من ناراحتم!
بغل دستی ام:(در حال تکان دادن سر)این مشکل گوش شماست!
من:(در حال اندیشیدن به عمق این استدلال منطقی و اینکه اگر او نمی تواند با صدای کم آهنگ گوش دهد،گوش های او مشکل دارد و سنگین است،نه گوش های من!)
به همچین آدم هایی با خاطر کودکی شان و کوچکی روحشان باید خندید و با بزرگواری و بدون مجادله از کنارشان گذشت.
"و اذا مرّوا بالّلغو مرّوا کراما"
گردش علمی
پنجشنبه با استاد درس تاریخ مطالعات ارتباطی مان،دکتر محسنیان راد،از موزه ی ایران باستان،موزه ی ملک و موزه ی شیشه و آبگینه بازدید کردیم.برنامه ی خیلی خوبی بود.به ویژه که دکتر محسنیان هم همراه ما بودند.هیچ کس باورش نمی شود استاد با این همه انرژی و این همه فعالیتش،۶۲ سالشان باشد.خدا حفظشان کند.

چند دقیقه ی مانده به اذان مغرب روز جمعه،نمی گذشت.محکم سر جایش ایستاده بود و خیال گذشتن نداشت.امروز از صبح،یک ریز باران بارید.در آن لحظات نزدیک غروب،انگار نه فقط آسمان،که تمام هستی گریه می کرد.نمی خواست باور کند که این جمعه هم...
امروز از صبح در خانه بودم.بعد از مغرب، چتر را باز کردم و از در رفتم بیرون.کمی بعد چتر را بستم.
بی ذوقی بود که نگذارم چند قطره باران به سر و صورتم بخورد.چتر های همه،روی سرشان باز بود و چتر من،در دستم،و بسته.
فکر کنم هرکس من را دید،در دلش خندید.
باران که می بارد تو می آیی..
در یک سال قبل در چنین روزی(۱۲آذر)،وبلاگ ما هیچ ما نگاه به دنبال مسدود شدن وبلاگ قبلی ام،غریبستان،پا به عرصه ی وجود نهاد.

چقدر زود یک سال گذشت...
الان همه چیز در وبلاگ از نظر من خوب است الا یک چیز...و آن هم این قالب پیش ساخته ی تکراری است که روی اعصاب است...متاسفانه خودم هم طراحی قالب بلد نیستم...
بهشتی باشید.یا علی
"یا رئوف"
اتوبوس هنوز از ایستگاه حرکت نکرده بود.از پله های اتوبوس آمدند بالا.آمد ردیف آخر،کنارمن نشست و مادرش(اگر بشود به او مادر گفت)هم طرف دیگرش نشست.یک کتاب تمرین علوم چهارم دبستان دستش بود.همین که نشست،کتابش را باز کرد و مشغول حل تمرین های کتاب شد.البته همراه مادرش.مثلا مادر به او کمک می کرد.
مادرش سوال هارا می خواند:
اگر شکر را داخل آب بریزیم،آیا می شود دانه های شکر را از آب جدا کرد؟
پسر کمی فکر کرد و جواب داد:بله!
فکر می کنید نتیجه چه بود؟همان زن که گفتم نمی شد به او مادر گفت،گوش پسر را محکم پیچاند و یکی هم زد توی سرش.آنقدر محکم به سر پسر زد که من ناخود آگاه برگشتم و با تعجب نگاهش کردم.و کاش این طور نمی شد.نمی دانید پسرک چقدر خجالت کشید...
با خودم فکر کردم وقتی شکر را داخل آب بریزیم،تا وقتی هم نزده باشیم می شود مقداری از شکر را از آب جدا کرد.پس آن بیچاره خیلی هم بیراه نگفته بود.خب شاید مفهوم سوال را درست متوجه نشده بود.
بعد از آن،هروقت پسر می فهمید جواب سوالی را اشتباه داده است،به جای اینکه منتظر شنیدن جواب درست و توضیحات از مادرش باشد،دستش را مثل گارد روی سر و صورتش می گرفت و کمی از مادرش دور می شد.و هر بار که دست زن بر بدنش فرود می آمد،بر می گشت به طرف من که ببیند من آن صحنه را دیده ام یا نه.من هم نگاهم را به طرف پنجره ی اتوبوس برمی گرداندم.
من که قرار نبود از آن زن کتک بخورم،هربار که پاسخ اشتباه پسر به سوالات را می شنیدم،استرس می گرفتم و دست و پایم می لرزید.نمی دانم آن طفلک چطور در آن شرایط،قرار بود جواب درست به سوال ها بدهد.
دلم می خواست به آن زن _که صفت مادری برای او حیف بود_بگویم اگر آن همه وقتی را که صرف عمل بینی و آرایشگاه رفتن و مش موهایت کرده بودی،صرف کمک به فرزندت می کردی،الان دست و دل این طفل معصوم از ترس کتک،این طور نمی لرزید...