|
|
|
|
|
بسم الله النور
امروز دیگر تحملم تمام شد.فاطمه ۱۲ فروردین می رود،طیبه و ساجده هم ۲۰ فروردین.قرار بود من قبل از همه ی اینها،یعنی عید بروم.تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. اگر می بینی گریه می کنم،خدای من،مطمئن باش از تو هیچ گله و شکایتی ندارم.هیچ.تو هر که را لایق بدانی دعوت می کنی.لابد من نبودم.لابد که نه،حتما".من به حال خودم گریه می کنم.احساس می کنم چقدر منفورم که هیچ جا راهم نمی دهند.آن از جریان کربلا رفتن زمستان،که بعد از اینکه لغو شد،با اتفاقی که افتاد خوب من را سر جایم نشاندی،این هم از این...باشد..باشد...از تو ناراحت نیستم اگر اشک می ریزم. دیگر دعا نمی کنم.اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام را از قنوت هایم حذف کرده ام،اللهم ارزقنا زیاره الحسین را از سجده هایم.هیچ دعایی نمی کنم،هیچ نذری هم.می خواهم ببینم می شود بدون نذر و دعا دعوتم کنی؟دعا نمی کنم.گریه هم اگر بود برای دل خودم.از تو شکایتی ندارم... قرار بود امسال عید کجا باشم،حالا نیستی ببینی کجا قسمتم شده!چه می اندیشیدم و چه شد... و لقد راه بالافق المبین. دیگر دلم را الکی،به هیچ خوش نمی کنم،دعا هم نمی کنم. گریه که می توانم بکنم؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:0 توسط ثمره
|
|
||
|
|
|
|
|
یا قدیم الاحسان
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک... گاه گاهی که در قنوت نماز هایم این دعا را می خوانم خنده ام می گیرد!آخر خدا بنده ای بهتر از من ندارد که بخواهد "کمال انقطاع" را به او عطا کند؟ حالا آمدیم و خداوند کمال انقطاع را هم به من بخشید.وقتی ظرفیتش را ندارم با آن چه کار کنم؟ بهتر است دعاهایی بخوانم که در حد خودم است: الهی هب لی قلبا" یدنیه منک شوقه و لسانا" یرفع الیک صدقه و نظرا" یقربه منک حقه... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1:8 توسط ثمره
|
|
||
|
|
|
|
|
"هوالرئوف"
گمانم داشت این شعر را با خودش زمزمه می کرد: راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد پرسید:ریحانه تو می دونی معنی"رطل"چیه؟ کمی فکر کردم.جواب دادم :نه.ولی الان برات می پرسم. از استاد بوالفضول الشعرا پرسیدم و گفتم:یعنی پیاله ی شراب. دوباره پرسید:پس "رطل گران" یعنی چی؟ گفتم:نمی دونم.لابد یعنی اینکه درصد الکل شرابی که تو پیاله هست خیلی بالاست! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:55 توسط ثمره
|
|
||
|
|
|
|
|
هو الحی القیوم
چهار شنبه بعد از ظهر.موسسه ی همشهری سر کلاس دکتر نمکدوست هستیم.دکتر درجایگاه شاگردان نشسته و "برمک بهره مند" درس می دهد.گوشی ام زنگ می خورد.مامان.از کلاس می روم بیرون.هیچ جایی مناسب تر از سرویس بهداشتی برای صحبت کردن پیدا نمی کنم.می ترسم صدایم مزاحم کلاس بشود. سرویس بهداشتی را شسته اند.برای آنکه کاشی های کف خشک شود تمام کف را با صفحات "روزنامه ی همشهری" پوشانده اند!گویا نمی شود استفاده ی مفید تری از این روزنامه کرد!استفاده ی مفید از همشهری در موسسه ی همشهری!فقط نمی دانم چرا صفحات"سیاست و اقتصاد" را روی زمین پخش کرده اند. نکته:حکایت همان امام زاده ایست که متولی اش باید حرمت آن را نگاه دارد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:10 توسط ثمره
|
|
||