تبليغاتX
ما هیچ ما نگاه
ادخلوها بسلام امنین

بسم رب الحسین(ع)

 

دو دستم را گره کردم

به سوی آسمان بردم

و نامش را صدا کردم

"سلامم را تو پاسخ گوی ای یکتای بی همتا

و ای تنهاترین تنها"

 

و تو گفتی:

"شنیدم  من کلامت را

و پاسخ گفتم این عرض سلامت را"

 

و من نشنیدم و گفتم: خدایا!

خوب می دانی و می بینی که سرها در گریبان است

سلامم را تو پاسخگوی

پاسخ گفتی و گفتی

و من تکرار کردم باز...

 

خدا دائم و پیوسته

دم این گوش های تا ابد بسته

سخن می گوید و من غافلم، غافل!

و جانم، این وجودم منتظر

تا صاف گردد این دل و

خوش بشنود حرف خدایش را...

 

۱-سروده ی خودم!

۲-لابد خوانندگان فهیم متوجه شده اند که قسمت های آبی ،تضمین قسمت هایی از یکی از اشعار اخوان ثالث هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:58  توسط ثمره  | 

هو

دو سه روز قبل در وبلاگ نیکو خواندم که نوشته بود:

آدم ها عصر جمعه، روی دست خودشان می مانند...

خیلی قشنگ حق مطلب ادا شده بود با این عبارت.

قضیه برای من فرق دارد.همیشه روی دست خودم مانده ام و جمعه ها، عصر که می شود، دیگر دستم تحمل ندارد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:6  توسط ثمره  | 

خدا

شنبه ۲۱/۲ساعت ۸:۳۰ صبح.کلاس اقتصاد رسانه.

۱-پشت پنجره ی کلاس عروسی بود.دو تا فاخته هی برای هم آواز می خواندند و برای هم کلاس(!) می گذاشتند.طفلکی ها چون اول زندگی شان بود هنوز خانه هم نداشتند.پنجره ی کلاس باز بود.یکی شان آمد روی نرده های پشت پنجره نشست.استاد گفت این حیوان هم امروز آمده مزاحم درس ما بشود!من گفتم:وا!استاد!پرنده به این خوشگلی!تازه چه کار به ما دارد که مزاحم شود!و مشغول تماشایش شدم.

مدتی گذشت و من همچنان خیره به فاخته.استاد دوباره گفت:وا!خانم ثمره تا حالا فاخته ندیدی؟به سوال نسبتا بی ربطش جواب مشابهی دادم:نه استادتا حالا از نزدیک ندیده بودم.دوباره:وا! مگه شما کجا زندگی می کنید؟جواب ندادم.ویدا گفت:"استاد اینا طرفای بالاشهر زندگی می کنن".فکر کنم هیچ کس غیر از خودش نخندید.نفهمیدم این جواب چه ربطی داشت.

۲-هرچقدر بیشتر کتاب می خرم و نخوانده می گذارم توی کتابخانه، عصبی تر می شوم.نه اینکه نخواهم بخوانم.نمونه اش همین چند روزی که از نمایشگاه گذشته.این همه کتابی  را  که خریده ام این دفعه گذاشته ام توی کمد(تا جلوی چشمم نباشند و تحریک به خواندن نشوم)  و فکر خواندنشان تا بعد از امتحانات از سرم بیرون کرده ام.البته فکر می کنم که فکرشان از سرم بیرون رفته، همه اش می گویم اگر نشود بخوانمشان چه؟اگر برای همیشه مثل شی ء دکوری در کتابخانه ام بمانند چه؟

و همین فکر هاست که اذیتم می کند.تا وقتی تکلیفم با خودم مشخص نشود کتاب خواندن من را به جایی نمی رساند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:18  توسط ثمره  | 

هو الحلیم

چندی پیش مطلب کوتاهی نوشتم و اشاره کردم به اینکه نام خداوند کم کم دارد از سرآغاز کتاب ها حذف می شود.اکثر کتاب هایی که آن روز ها خریده بودم و این نتیجه را ازشان گرفته بودمُ متعلق به نشر چشمه بودند.و چیزی که تعجب مرا بر می انگیخت این بود که حتی کتاب های مصطفی مستور که به عنوان نویسنده ای متعهد شناخته شده است و کتاب هایش اغلب مفاهیم عرفانی دارند هم از این قاعده مستثنی نبود.

به غرفه ی نشر چشمه در نمایشگاه کتاب رسیدم.بین فروشنده ها دنبال کسی بودم که بتوانم  دلیل این اتفاق را جویا شوم.در انتهای غرفه ازمرد جوانی که فروشنده بود این سوال را پرسیدم:چرا نشر چشمه نام خدا را از ابتدای همه ی کتاب هایش حذف کرده؟جواب او این بود:چرا حذف نکند؟و دوباره سوال من:برای نویسنده ای که معتقد به خداست این مهم نیست که اثرش را به نام چه کسی اغاز کند؟و پاسخش:از کجا می دانید نویسنگان نشر چشمه معتقد به خدا هستند یا نه؟

-یعنی هیچ کدام از نویسندگانی که کتاب هایشان در نشر چشمه چاپ می شود به خدا ایمان ندارند؟!!

-شاید نداشته باشند!شاید در کل این انتشارات کسی نباشد که به خدا...

دیگر ادامه ندادم و جوابم را گرفته بودم گرچه قانع کننده نبود.امکان نداشت این همه نویسنده همه بی خدا باشند.مثلا چطور می شود مصطفی مستور وقتی در یک نشر دیگر کتاب چاپ می کند(عشق روی پیاده رو.نشر رسش) ابتدای کتابش به نام خدا داشته باشد و وقتی کتاب های دیگرش را برای چاپ به نشر چشمه می سپارد، نام خدا از آغاز کتاب هایش حذف شود؟مطمئنا این رویه ی خود نشر چشمه است و نباید زیاد ربطی به اعتقادات نویسندگان کتاب هایش داشته باشد.

نمی دانم اگر نویسنده ای مثل مصطفی مستور و دیگر نویسندگان صاحب کتاب در این نشر می فهمیدند دست اندر کار انتشارات چه قضاوتی در باره ی آنها دارد، چه حالی می شدند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:47  توسط ثمره  | 

"هو الرئوف"

السلام علیک یا معین الضعفا و الفقرا...

                             

در عین ناباوری، در حالی که نفهمیدیم همه چیز چطور جور شد، عازم مشهد هستیم.

همیشه وقتی دلم برای مشهد تنگ می شود، این آهنگ را زمزمه می کنم.الان هم طنین این آهنگ در گوشم پیچیده...

دعای خیر

این هم نفرین ها و شاید آرزوهای یکی از همکاران نسبتا قدیمی من در نت است بعد از اینکه فهمید عازم زیارت امام رضا(ع) هستم:

انشالله که  هواپيماتون نفص فني پيدا کنه بجاي مشهد بريد کيش بشينيد!

الهي بريد مشهد آيس پک گيرتون نياد!

الهي که  قطارتون پنچر بشه!

الهي وقتي ميريد حرم تعطيل باشه!

الهي وقتي ميريد  برگرديد!

الهي وبلاگتون بسوزه!

الهي بريد مشهد سر از  بورکينافاسو در بياريد!

الهي طالبان حمله کنن گروگان بگيرنتتون!

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:25  توسط ثمره  | 

هوالرئوف

این روز ها،همه جا در به در دنبال کمی "حوصله" می گردم.از هر جا که بشود سراغش را می گیرم.خانه،داخل کمد ها،لابه لای کتاب ها و دفتر ها و مجله ها،اینترنت،در سایت ها و وبلاگ های مختلف،در دانشگاه بین دوست ها،بین صندلی ها و روی زمین،در صحبت با افراد مختلف و خلاصه هر جایی که فکرش را بکنی.

نمی دانم چرا همه چیز این طور شده.تا چند وقت قبل برای بعضی کارها چنان انگیزه ی داشتم که هیچ چیزی مانع ادامه ی کارم نمی شد.و حالا...

نسبت به بعضی چیزها بی تفاوت شده ام.کارهایی که قبلا خیلی دوستشان داشتم.فقط سعی می کنم درسم را خوب بخوانم،آن هم "فقط" سعی می کنم.کتاب خواندن زیاد جذبم نمی کند،حوصله ام را سر می برد.فیلم هم اصلا نمی بینم،ساز خیلی کم می زنم،زیاد فکر می کنم.افکارم هم آنچنان به درد بخور و نتیجه بخش نیستند.اذیت می کنند تا کمک.

                  

انگیزه،حوصله،اشتیاق،امید...امید...از دور و برم رخت بربسته.شاید هم بشود گفت اینها را خودم از پیش خودم کوچانده ام،به اجبار.

تنهایی،سکوت و نوشتن.تنها چیز هایی که نسبت به بقیه ی چیز ها برایم جالب تر اند و جذاب تر.شاید بشود از داشتن اینها و تجربه کردنشان نتیجه ای گرفت.شاید بشود از بودن در جایی که ساکت است من تنهایم و در حال نوشتن، نتیجه ای گرفت.

و خدایی که در این نزدیکی است!

پانوشت ۱:هر کس حوصله دارد برای فروش،خریدارم به قیمت بالا.

پانوشت۲:این روز ها هروقت می خواهم شروع کنم به نوشتن، اولین کلمه هایی که می نویسم همین دو تاست:"این روزها"...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:18  توسط ثمره  | 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

بهار ۸۴ بود وقتی که در حیاط مدرسه نشسته بودم و کتاب "اینک شوکران۱" را می خواندم.اینک شوکران۱(چاپ انتشارات روایت فتح)، خاطرات همسر شهید منوچهر مدق است که در سال ۷۹ بر اثر جراحات شیمیایی به شهادت رسید.خوب یادم می آید، در حیاط خالی مدرسه، چقدر گریستم بعد از خواندن آن کتاب.

           

امروز به همراه جمعی، به منزل شهید مدق رفتیم برای دیدن فرشته، هدی و علی مدق.

فرشته مدق، همسر شهید برایمان صحبت می کرد، از همسرش، از بیماری اش که ۱۰ سال طول کشید، از روز هایی که به قول خودش تنها تفریح خودش و بچه هایش رفتن به بیمارستان بود.

همه ی سختی هایی که کشیده بود در چهره و صدایش نمایان بود.و این باعث می شد که وقتی حرف می زد(روضه نمی خواند، حرف می زد) اشک به چشمان همه ی ما بدود.چشم هایمان را به سقف دوختیم تا اشک ها نریزد.بغض را فرو خوردیم تا شاید وقتی دیگر، مجالی برای گریستن پیدا شود...

فرشته مدق، دو سال است که فهمیده خودش هم شیمیایی شده.سرفه های پی در پی  و درد گلویش ـ به خاطر تاول هایی که در حلقش به وجود آمده ـ باعث می شد تا حرف را قطع کند.نفسش تنگ و رنگش سفید می شد.نفسی تازه می کرد و دوباره حرف می زد.

دلش پر بود.هیچ کس این روز ها نمی داند شهید یعنی چه.درد ها ی خانواده ی شهدا را هیچ کس نمی فهمد.می گفت بیشترین بی احترامی را در بنیاد شهید و ایثارگران به ما کرده اند...قبل از گفتن هر حرفی می گفت:من این حرفا رو فقط تو این جمع می زنم، بیرون از اینجا، به بقیه نمی تونم بگم، نمی فهمن...

"همه ی دندونای منوچهر ریخته بود.رفته بودیم منزل اقوام من که تازه از آمریکا اومده بودن.دیدم موقع حرف زدن دستاشو می گیره جلوی دهنش.پرسیدم منوچهر چیزی شده؟گفت:نمی خواستم آبروی تو پیش فامیلات بره..."

و دردناک تر:

"هدی به دوستای دانشگاهش گفته بود پدرم فوت کرده، چون اگر می فهمیدند شهید شده می گفتن تو با سهمیه دانشگاه قبول شدی..."

بیرون که آمدیم، فقط به یک چیز فکر می کردم:مرز غفلتم کجاست؟

                             

می گویند چشم ها نماینده ی روح آدمی اند.و تو، چه روح بزرگی را پشت این چشم ها نهفته داری!بهشت را در گوشه ی چشمانت می بینم فرشته!بهشت، چگونه پذیرای روح بزرگ تو باشد؟خیلی کوچک است برای خانه ی روحت بودن...بگذار از خجالت، همان جا گوشه ی چشمانت پنهان بماند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:1  توسط ثمره  | 

هوالحلیم

ثانیه ها مسابقه می دهند.

دقیقه ها می دوندند.

و ساعت ها، هم دیگر را جا می گذارند...

و می برند عمر مارا و می برند و می برند.

لعنت به این ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها...

عمرمان گذشت،

و رو سیاهی اش به ذغال ماند...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:50  توسط ثمره  |