
زشت است که یک کتاب ۸۸ صفحه ای، ده روز بیشتر دستت باشد و فقط نصفش را خوانده باشی...البته کمی هم حق بدهید، دوران امتحانات است! عذاب وجدان راحتت نمی گذارد که درست را ول کنی و بروی سراغ داستان!
کتاب "ها کردن" را می گویم.مجموعه داستان به هم پیوسته نوشته ی پیمان هوشمند زاده که مدتی هم جزء کتاب های پرفروش بود و از تابستان ۸۶ تا بهار ۸۷ به چاپ چهارم رسیده و صد البته طبق روال دلچسب! نشر چشمه، به نام خدا ندارد...کتاب بدی نیست.موضوعش را کم وبیش فهمیده ام و بیشتر سبک نویسندگی اش جذبم کرده.این قسمت را دوست داشتم:
فکرش را بکن یک دفعه توی یک مهمانی، همه همان طور که با هم حرف می زنند و بله بله می گویند، یکی شان پیر می شد و صدایش می لرزید، آن یکی بچه می شد و می... به خودش،پشت بندش می مرد.بقیه جوری که انگار اتفاقی نیفتاده نم نم شام را می کشیدند و پشت میز می نشستند و شروع می کردند به بحث های سیاسی.بعد خیلی عادی همان طوری که بچه و پیر و جوان می شدند، غذای آن که مرده بود را روی گاز می گذاشتند تا وقتی زنده شد غذایش سرد نشده باشد.
مرد حتما از اینکه مردن همسرش طولانی شده، از صاحب خانه معذرت می خواست و بقیه جوری نشان می دادند که یعنی اصلا چیز مهمی نیست.و تازه گند کار وقتی در می آمد که بر می گشتند خانه و شوهر بدبخت باید تمام لحظه ای مردن زن را تکه تکه برایش تعریف می کرد که نکند چیزی از دست داده باشد...
گاه می گویم:
وقتی تو پیدا کردی و خواندیش سوی خود
خفته بود آیا؟و خاموش و ترک خورده؟
یا که بیدار و سراپا گوش بود و منتظر؟
من نمی دانم، نمی دانم کجا بود و چه می کرد این دل ناماندگار و هر دمی گریان
ولی وقتی که خواندش ، آن صدای تو
ولی وقتی صدایش کرد و آرام اش، ندای تو
چنان لرزید و غوغا کرد و سویت راند
که من را هم رها کرد و
تو گویی این دل غران
نبوده مال من هرگز!
رفت و رفت و کرد پیدا
آن کسی کاو خوانده بودش...
دلم رفت و گذشت آن روزها، اما
نام قبلی ام گم شد
مرا اینگونه می خوانند خلق این روزها
بیدل...
*باز هم سروده ی خودم بود.تعجب نکنید!
۱-اینکه یک روز، تازه نزدیک ظهر بفهمی که عصر باید جایی باشی، با عجله راه بیفتی و مجبور باشی قبل از رفتن سر قرار به دو جای دیگر هم سر بزنی، در ترافیک بمانی، کارَت گیر کند، مجبور باشی بدون داشتن مجوز طرح ترافیک وارد طرح شوی، آن هم از جایی که هیچ وقت پلیس نمی ایستد، ولی امروز پلیس هست و مجبور شوی در خیابان شهید مطهری پارک کنی، بعد برگردی ببینی انگار نه انگار چند ثانیه قبل اینجا پلیسی اینجا بوده، با عجله سوار تاکسی شوی تا برسی سر قرارت،برای این است که قرار است دوست نسبتا قدیمی ای را که چند روزی است به یادش هستی و ذهنت به دلیلی که نمی دانی مشغول فکر کردن به اوست ولی اصلا فکر نمی کنی که به این زودی ها ببینی اش، ناگهان روبه رویت سبز شود. آن هم در حالی که در نهایت تعجب، هر دوتایتان سبز پوشیده اید و متعجبید از دیدن یکدیگر.عین هم!عجیب نیست؟همه چیز طوری جور شد که من و او در آن لحظه روبروی هم سبز شویم در حالی که اصلا انتظار دیدن هم را نداشتیم...یک سور پرایز واقعی!
۲-بعضی وقت ها که ذهنم درگیر فکر به مرگ و زندگی و فاصله ی بینشان و تفاوت هایشان می شود، از دست زندگی کلافه می شوم.می بینم که فاصله ی بین مرگ و زندگی واقعا به اندازه ی یک مو است، شاید خیلی کمتر.می توانی در این لحظه اینجا باشی و لحظه ی بعد آنجا، و تصورش برایم مشکل است.دو دنیا با این همه تفاوت، فقط به فاصله ی یک لحظه...
نمی توانم هضم کنم.به همین دلیل از دست زندگی کلافه می شوم...
هوالحکیم
استادمان، محمد رضا نوروز پور به ما اکیدا می گفت وقتی گزارش می نویسیم، از به کار بردن عبارت کلیشه ای" او هرگز فکر نمی کرد" خود داری کنیم.مثلا نگوییم، " فلانی صبح که از خانه اش خارج می شد، هرگز فکر نمی کرد دوست قدیمی اش را در راه ملاقات کند."
با احترام به استاد، امشب مجبورم از این عبارت کلیشه ای استفاده کنم.وقتی دو هفته قبل سر کلاس صحبت از نادر ابراهیمی شد، وقتی دیروز در پست قبلی ام کتاب "سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد" نوشته ی نادر ابراهیمی را معرفی می کردم، وقتی که امروز عصر داشتم گزارش همشهری جوان را از نادر ابراهیمی، درباره ی اینکه در نمایشگاه کتاب امسال کتاب هایش پرفروش ترین کتاب ها بوده ، می خواندم و با صالحه و فاطمه درباره ی او صحبت می کردم، هرگز فکر نمی کردم قرار از دو ساعت بعد در راه دماوند، نیکو اس ام اس بزند و بنویسد: "نادر ابراهیمی درگذشت."

هرچند من و ابراهیمی عزیز دو نسل با هم فاصله داشتیم.این فاصله، وقتی نوشته هایش را می خواندم از بین می رفت.من و او یکی می شدیم.ابراهیمی نویسنده ای بود که خودش را برای نوشتن به زحمت نمی انداخت.نمی کوشید تا کلامش را با کلماتی آذین بندد که برای خواننده ی عام دیرفهم باشد.ساده می نوشت، ساده و عمیق.سادگی کلامش از عمق آن نمی کاست.سادگی اش زیباست و بسیار دل نشین.نوشته هایش را که می خوانم ، احساس می کنم حرف دل خودم را می خوانم.انگار یکی ذهن مرا خوانده، فکرم را خوانده و آنها را نوشته.انگار نوشته های خودم را می خوانم.

ابراهیمی به کلام دیگر، از مردم بود.از خودمان.از قماش آن نویسنده های تصنعی نویسی نبود که خودشان را یک سر و گردن از خواننده ها بالاتر می دانند و مخاطب را از بالا نگاه می کنند.خودش را با مردم یکی می دانست، با عامه ی مردم.همین باعث می شود که حرف هایش به دلمان بنشیند و او را باور کنیم.و دوستش داشته باشیم و از خودمان بدانیمش.
درست است که ده سال به شدت مریض بود و دست به قلم نبرد، درست است که تمام این ده سال را بستری بود و نتوانست کارهای ناتمامش را تمام کند، ولی به هر حال زنده بود .وقتی برایش دعا می کردیم، امید داشتیم روزی خوب شود و دوباره بنویسد.ولی الان دیگر امیدی نداریم به خوب شدنش.برایش دعا می کنیم هنوز، دعا می کنیم شاد باشد و سربلند در آن دنیا.
نادر ابراهیمی ما ، مهربان بود، دلسوز بود، درد وطن داشت.همین ها باور رفتن و نبودنش را سخت می کند...
****یک عاشقانه ی آرام، سه دیدار، باردیگر شهری که دوست می داشتم و فردا شکل امروز نیست را از دست ندهید.
به مادرم غبطه خوردم وقتی دیدم با تمام وجودش ،خدا را شکر می کند که قسمتی از دوران حیات امام خمینی (ره) را درک کرده است.غبطه خوردم که چرا من وجود ایشان را درک نکردم.نسل ما، یعنی آنهایی که در زمان رحلت امام یا خردسال بودند یا هنوز به دنیا نیامده بودند، خیلی درک نمی کنیم نسل های قبل ما از امام چه می گویند و چگونه می گویند.نسل های قبل ما هم انگار امام (ره) را برای خودشان نگه داشتند . تلاشی برای شناساندن شخصیت ایشان و نمایاندن اندیشه هایشان به ما نکردند.به مایی که هرچند دوران زندگی امام را درک نکردیم ، مدیون ایشان هستیم.به خاطر همه چیزمان.
امام خمینی بزرگ تر از آن بود که به فاصله ی یک نسل، تلاش برای شناساندنش فرو نشیند.چطور می شود به همین راحتی از کنار شخصیتی که به واقع دنیا را تکان داد و تمام تئوری های مطرح شده درباره ی انقلاب ها را به هم ریخت، گذشت؟

نمی دانم، شاید من هم نسلی های من هم هیچ تلاشی نکرده ایم برای شناختن امام و عادت کرده ایم به اینکه نسل قبل را مقصر بدانیم، ولی می دانم تقصیر ما نبود که وقتی از مدرسه بیرون آمدیم ،از ادیسون و ریزعلی خواجوی و الکساندر گراهام بل بیشتر می دانستیم تا از امام.فقط می دانستیم امام رهبر انقلاب بود، امام خیلی مهربان بود، امام، اسلام را دوباره زنده کرد.این ها را می دانستیم بدون اینکه بدانیم چرا.به ما نگفتند امام چه کرد، امام که بود که مردم این طور واله و شیدایش شدند.
باید خودمان دست به کار شویم تا امام عزیزمان را بشناسیم.هرچند کمی دیر شده...
به نظر می رسد این سه کتاب ، بتوانند راه شناخت امام را برای جوانان هموار کنند.اگر شما هم کتاب خوبی می شناختید معرفی کنید:
۱-بنیان مرصوص.(امام خمینی در بیان آیت الله جوادی آملی).محمد امین شاهجویی.نشر اسراء ۱۳۸۴
۲-یک راه از هزار.فاطمه طباطبایی.نشر عروج ۱۳۸۵
۳-سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد.نادر ابراهیمی.انتشارات سوره ی مهر۱۳۷۸
۱-امشب بعد از مدت ها فرصت شد که با نگار برویم مسجد، چه مسجد رفتنی!آدم با خواهرش که مسجد می رود، باید قید تعقیبات بین دو نماز را بزند!چون این فرصت ها غنیمت است برای ما که حرف بزنیم و حرف بزنیم و گاهی چنان ریسه برویم از خنده که بعضی ها بد نگاهمان کنند...
مسجد را مورچه ها به اشغال در آورده بودند و همه مشغول تکاندن مورچه ها از سر و کول همدیگر بودند.
۲-امشب هم حال و هوای خودش را دارد، رادیو گوش می دهم و می نویسم.رادیو فرهنگ را دوست دارم.چون اذان غلوش را پخش می کند.
۳-
بيا بلند بگوييم ما نمي خواهيم
نماز را بگذاريم و فكر نان باشيم
اگر قیصر فقط همین یک بیت را هم سروده بود، شایسته بود که برای همیشه عزادارش باشیم...