تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
یکشنبه سی ام تیر 1387
ناگهان
هوالحکیم

و انگار نه انگار همین دوساعت قبل بود که پیش خودت می گفتم چقدر دلم برایش تنگ شده، و می گفتم کاش این وقایع پیش نیامده بود تا می توانستم ببینم اش، یا لا اقل یک تلفن بهش بزنم...

و حالا که تصادفی، یا شاید غیر تصادفی، بعد یک سال و اندی در جایی که فکرش را نمی کردم او را دیده ام،دلتنگی ها که یادم رفته هیچ، استرسی گرفته ام دیدنی، ناشی از آن که همه ی خاطراتی را که در این یک سال و اندی سعی کردم خاکشان کنم در ذهنم زنده شده... آنقدر که الان، یک لیوان کاغذی در دستم گرفته ام و برای تخلیه ی استرس دارم با یک سوزن جای جایش را سوراخ می کنم...

و الان که چند ساعت از دیدار گذشته، فکر می کنم به حرف هایی که در آن لحظات به بقیه گفته ام، و می خندم از چرت و پرت هایی که ندانسته از دهانم پریده!

بدون شرح:نقاطی در کف دستم به شدت برق می زند.امشب ستاره بارانی است در کف دستم.

شنبه بیست و دوم تیر 1387
سکوت سرشار از ناگفته هاست
هوالحبیب

گاهی خیلی حس نوشتن دارم.هم حس نوشتن دارم و هم حرف دارم برای نوشتن.گاهی هم آنقدر این حس نوشتن و این نوشتنی ها سرریز می کند که دیگر تحمل نمی کنم.هرکاری را که مشغول انجامش هستم باید کنار بگذارم، دفترم را باز کنم و بنویسم تا آرام بگیرم.

ضد حالش این است که گاهی وقتی می آیم بنویسم، نمی توانم آنچه را در فکرم و حسم هست برای نوشتن و دلم و قلمم می خواهد، بنویسم.گفتنی زیاد است.خیلی زیاد.ولی همیشه همه چیز به تحریر در نمی آید.مثل این روز ها که آنقدر کار هست برای انجام دادن و موضوع هست برای فکر کردن، که نوشتنی هایم زیر بار آنها گم می شود.این جور وقت هاست که قلم و دفترم دردشان می آید.

یک جمله دارد آل پاچینو ی آمریکایی که می گوید: "من اگر می توانستم یک خط بنویسم هرگز بازیگر نمی شدم."

نعمتی است نوشتن، برای من.

بدون شرح:آهای تو که به خوابی عمیق و سرد رفتی...

جمعه چهاردهم تیر 1387
ایستاده مرده است
هوالحلیم

عید همگی مبارک.پست روز عید این شد.قبلش بگویم.طولانی شد کمی.دوست داشتید بخوانید و نداشتید هم اصراری نیست.

یا ذالجلال و الاکرام

هیچ اشکالی ندارد که تا دیروز با خودکار آبی نوشته بودم و از این به بعد شاید بخواهم با مشکی بنویسم.

امروز امتحاناتم تمام شد و اتفاقات دیگری هم افتاد.ولی فعلا می خواهم فقط از یکی از اتفاقات بنویسم.

داشتم کانال های تلویزیون را می گشتم تا شاید برنامه ی جالبی پیدا کنم برای تماشا.رسیدم به شبکه ی پنج.دیدم زیر صفحه نوشته:نفس های یک جانباز شیمیایی.دقیق شدم ببینم چیست.برنامه ی در شهر بود.انگار یک همایش بود.یک جانباز شیمیایی ردیف اول نشسته بود و گویا خبرنگار در شهر داشته با او صحبت می کرده که حالش بد شده.ماسک اکسیژن را که می گذاشت روی صورتش هنوز میکروفون نزدیک دهانش  بود.شیر کپسول اکسیژن را باز کرد. فایده نداشت.به سختی نفس می کشید.زیر چشمانش باد کرد.مردمی هم که پشت سرش نشسته بودند بلا نسبت ... فقط نگاه می کردند.جان انگار داشت از چشمانش بیرون می زد.می فهمید؟نفس نمی توانست بکشد.نفس نکشیدن لابد می دانید چه حسی دارد.صدای ذره هوایی که از حنجره اش به سختی فرومی داد، شنیده می شد.

دوربین رفت روی کپسول اکسیژن که جلوی پایش بود و دست هایش که با بی رمقی تمام سعی می کرد شیر کپسول را تا نهایت ممکن باز کند.پاهایش وحشتناک می لرزید ، و دست هایش.ناگهان لرزش پاهایش متوقف شد.فکر کردم حالش بهتر شده.دوربین رفت بالا و دیدم که...چشمانش بسته شد، از حال رفت ، خم شد و افتاد روی صندلی کناری.مردم هم همچنان نگاه می کردند.منتظر بودند از هوش برود ، بعد دکتر خبر کنند.اورژانس آمد بالای سرش.سعی کردند همان جا درمانش کنند.فایده نداشت.هنوز بیهوش بود.با برانکارد بردنش بیرون...

فهمیدم برنامه ی بزرگداشت جانبازان شیمیایی بوده که شهرداری منطقه۱۶ در فرهنگسرای بهمن برگزار کرده بود.

برش گرداندند داخل سالن.هنوز زیر چشم هایش متورم بود و ماسک هنوز روی صورتش بود.دستش را گذاشته بود روی سینه اش و هنوز سخت نفس می کشید.نا نداشت.سرش به یک طرف برگشته بود و توان نداشت آن را صاف بگیرد. مقداری هم خون...روی پیرهنش ریخته بود...

خوشمان باشد.

من بروم کمی بمیرم...

توضیح.از دفتر خاطراتم،۱۳/۴/۸۷

دوشنبه دهم تیر 1387
بیدک الخیر

آسمان این روزها ، ابر حوصله ندارد که حوصله ببارد و من را خیس خودش کند.

زمین این روزها، بهانه ندارد که برویاند ، که پایم در بهانه گیر کند.

هوا این روزها حادثه ندارد، که حادثه بپرد و در گلویم گیر کند.

این روزها از هرچه امید بهتر شدن شانه خالی کرده اند،بار تکرار به دوش می کشند و سفره ی روزمرگی

پهن می کنند.

این گونه دوست ندارم روز هایم را.

فقط یک چیز این همه عادت را دور می ریزد:

یادت...

و آرزویم، بتوانم "راست "بگویم که:

من از یادت نمی کاهم...

جمعه هفتم تیر 1387
وارونه
بسم رب المهدی(عج)

 

اینجا هستم

پشت در

                اینجا پر از تنهایی ام...

ایستاده ام

می نشینم

بر می خیزم

                 دوباره می نشینم.

می روم، می آیم

بی تابم، مضطرم.

                         انتظار، انتظار، انتظار...

می پرسند:چشم به راهی؟برای که؟

می خواهم بگویم:منتظر تو

می بینم نمی شود، آخر نیستم

                                          منتظر تو نیستم.

خواستم باشم،

 کوچک بودم،

و انتظارت بزرگ.

دلم برایش جا نداشت...

می گویم:منتظر خودم

ایستاده ام تا خودم بیاید

تاشاید با هم، کمی بزرگ شویم.

بزرگ شویم

آن وقت، انتظارت بیاید در دلم

و بماند

بماند

تا خودت بیایی و ببری اش...

تادیگر مجبور نشوم بگویم:

"جا ندارم، ظرفیت تکمیل!"

و راهش ندهم

تا دیگر

          شرمنده ات نشوم...

 

توضیح:برای این شعر ننوشته بودم" سروده ی خودم".برای بعضی دوستان شبهه پیش آمده بود که شاید این شعر سروده ی من نباشد.اعلام می کنم که این شعر را خودم سروده ام.یا علی

دوشنبه سوم تیر 1387
انحصار طلبی
هوالحبیب

ثم استوى إلى السماء و هي دخان فقال لها وللأرض ائتيا طوعاً أو كرها قالتا أتينا طائعين.

                                                                                                                        فصلت 11

خداوند روی بنده هایش غیرت دارد، دوست دارد که بنده اش متعلق به او باشد،فقط مال او باشد. البته ما که همگی، جبرا" از خدا و برای خداییم، منظورم این نوع برای خدا بودن نیست. خدا دوست دارد که فکر و ذکرمان هم برای او باشد،وجودمان را هم خودمان برای او بدانیم. یعنی خودمان، خودمان را کادو کنیم و دو دستی تقدیم او کنیم.

این غیرت خدا تحسین کردنی است!

من هم دلم همین را می خواهد.دلم می خواهد خدا فقط مال خودم باشد، فقط خدای من باشد، نه خدای هیچ کس دیگر...