
امشب...
این بار دیگر آسمان خودش فرود آمده،
این بار دیگر نباید به آسمان رو کنی و نگاهش کنی و دعا هایت را به او بسپاری،
امشب دیگر آسمان خودش آمده،
که عاشقانه هایت را ببرد بالا،
آسمان را سر ِ دست نگه داریم،
زیر پایش نیندازیم...
شب هرچه تاریک تر،
ستاره ها روشن تر...*
**آبی ها را از گروس عبدالملکیان قرض کرده ام.
مارا سری است با تو كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم
آره جان خودمان...
قول می دهیم.عهد می کنیم و پیمان می بندیم.آنقدر به خیال خودمان از جان و دل پیمان می بندیم و قول می هیم که به خیالمان هم نمی رسد روزی بزنیم زیرش و بی خیال آن عهد هایی شویم که یک روز، آنقدر با آب و تاب و از اعماق وجودمان بسته بودیم.عهد ها و قول هایی که فکر می کردیم با همه ی سلول ها و ذرات وجودمان در آمیخته. و به خاطر همین است که فکر می کردیم هیچ وقت این عهد ها گسستنی نخواهند بود...
ای دریغا ای دریغا ای دریغ...
چه زود همه چیز یادمان می رود.قول هارا چه زود به دست باد می سپاریم و دیگر بی خیالشان می شویم و...دوباره روز از نو روزی از نو.همه چیز از اول.مثل همیشه...مثل هرروز تکراری و تکراری.
این مگر رسمش است خدا؟که همه اش ما قول بدهیم و دوباره پیمان شکنی کینم و دوباره سرمان به سنگ بخورد و دوباره برگردیم و دوباره و دوباره و دوباره...خسته نشدی از دست ما؟تا کی می خواهی ببخشی؟می دانم هر چه باشد خدایی تو...می دانم ارحم الراحمینی...همه ی این ها را می دانم.ولی تا کی آخر؟
گیرم که تو بخشیدی...ولی ضربه ای که با نافرمانی تو به روحمان وارد شده را هم، می شود ترمیم کرد که روح آسیب دیده مان بشود مثل روز اولش؟واقعا می شود؟مگر آدم، بعد از آنکه توبه کرد، مثل اولش شد؟درست است که تو بخشیدی اش، ولی خب از بهشتت رانده شد...همین من را هم می ترساند.هر دفعه یک ذره از روحم کنده شود، زخمی شود و نابود، آخر مگر چقدر است روح من؟دیگر چه می ماند ازش...؟
وَالَّذِينَ عَمِلُواْ السَّيِّئَاتِ ثُمَّ تَابُواْ مِن بَعْدِهَا وَءَامَنُواْ إِنَّ رَبَّكَ مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ...
به امید همین آبی ها زنده ایم خدا جان...
الهی دلتنگ نشوی هیچوقت...
الهی دلت آنقدر بزرگ باشد که هیچ وقت برای هیچ چیز و هیچ کس و هیچ جا، تنگ نشود...الا یک چیز، یک نفر و یک جا...
دلتنگ بودن برای آن "یک" هم، خودش صفایی دارد.بعدش هم نمی شود بهش گفت دلتنگی.او که همیشه هست، همه جا.به شرطی که حضورش حس شود.
خدا نکند دلت برایش تنگ شود و او را نزدیک خودت حس نکنی، او را کنارت نبینی و صدایش را نشنوی...
آن وقت است که انگار...
نوشتن از آن وقت هم سخت است...به یاد آوردنش هم سخت...
همان،
الهی دلتنگ نشوی هیچ وقت.
گفت:من چقدر الکی خوشحالم برای خودم.چقدر امیدوارم به خودم.چه اعتماد به نفسی!چه توکلی!البته خب توکل که بد نیست.ولی اینکه فکر کنم توکل که کردم دیگر همه چیز می شود آن طور که من می خواهم،دیگر نمی شود...
گفت به قول بعضی ها، "مارو باش رو دیوار ِ کی یادگاری نوشتیم!"فلانی می گفت که یک سال، از دلتنگی دیوانه شده بود.یک سال از بس هر شب ِ هرشب گریه می کرد، بالشش خیس می شد.یک سال این طوری مضطر بود و این طوری خواست تا بله را بهش گفتند.
گفت: همین چیز ها را می بینم که می گویم خودم چقدر خوشحالم.گفت اگر این طوری بخواهی حساب کنی،تا ۱۰۰ سال دیگر شاید به من هم اوکی بدهند،شاید.
گفت فلانی من چه کار کنم آخر؟من که مثل او نیستم.من یک ذره که گریه کنم، پلک هایم باد می کند و چشم هایم می شود این هوا و فردا که بیدار شوم، تابلو می شوم جلوی همه.چه برسد به اینکه هرشب بخواهم گریه کنم، تازه آنقدر که بالشم خیس شود...
گفت من هم باید این همه گریه کنم؟اگر قرار باشد همه مثل هم باشند، فکر نکنم به همان صد سال بعد هم بشود امیدی داشت...یا من هو العلیم بذات الصدور.
اصلا درست که می گویند برای هرچیز بیشتر انتظار بکشی و دعا کنی، وقتی که بهش رسیدی بیشتر بهت خوش می گذرد تا وقتی یک چیز را اراده کنی و همان موقع بهت بدهند.این درست.ولی اگر آنقدر انتظار کشیدی که به جنون رسیدی، یا مردی و رفتی به قول معروف آرزویت هم با تو به گور رفت، آن موقع چه می گویی؟
اصلا چه مرزی هست برای انتظار؟مثلا چقدر انتظار بکشیم خوب است؟یا مثلا برای هرچیز، اندازه و مدت انتظار کشیدن فرق می کند یا نه...
ببخش...تو تقصیر نداری.توی این دنیای دو دو تا چهار تا یاد گرفته ایم همه چیز را با متر و خط کش و کیلومتر شمار و ساعت و ترازو اندازه بگیریم...انگار فراموش کرده ایم انسان در چارچوب نمی گنجد.انگار یادمان رفته که یک روح هم داریم که این اندازه ها برایش معنی ندارد...
خدایا من که جوابی نداشتم برایش.خودت کاری کن...
*****************
گفت:هزار بار گفتم با اون چادر های مهمون نماز نخون!چادر نماز داری خب!چرا می ری سراغ چادر ِ مهمون؟
پیش خودم گفتم می دونم.خب من هم دارم می رم مهمونی که این چادر مهمونی رو سر کردم...
سلام.
اول بگویم:من اصفهانی نیستم!ولی خاطرات خوب، خاطرات خیلی خوب، خاطرات لطیفی از اصفهان دارم که هرگز از یادم نمی رود.این آهنگ برای به یاد آوردن آن خاطرات است.
و حالا:
دیدی بعضی وقت ها، آدم جوری می شود که انگار فقط در گذشته زندگی می کند؟
دیدی گاهی، آدم تمام فکر و ذکرش می شود یک اتفاقی که در گذشته رخ داده و الان تمام شده، و فقط حرص می خورد و خودش را ملامت می کند که چرا قدرش را ندانست؟چرا خوب استفاده نکرد؟چرا قبلش، نمی دانست که قرار است یک مدتی خیلی بهش خوش بگذرد و خودش را آماده نکرد؟
این وقت ها انگار آدم دلش می خواهد هر چیزی را که دارد، بدهد، تا اگر بشود دوباره برگردد به آن وقت ها.چقدر تلخ است این احساس.این که فکر کنی چیزی یا چیز هایی را الکی الکی از دست داده ای. چیزهایی با ارزش را.چیزی آنقدر با ارزش که ارزشش از تمام چیز هایی که الان داری بیشترباشد...خیلی بیشتر.
چرا این آدم این طوری است؟چرا ارزش همه چیز را وقتی می فهمد که دیگر دیر شده و کاری نمی تواند برای به دست آوردن و برگرداندن آن چیز خوب بکند؟چرا این آدم به همه چیز اینقدر دیر می رسد؟چرا همیشه عقب تر از آن زمانی است که باید باشد؟چرا حال را در آینده در آینده می فهمد و گذشته را در حال؟
چه می دانم، شاید چون همیشه فکر می کند آن چیزی که از دست داده با ارزش بوده و هیچ وقت به آن چیز های با ارزشی که الان دارد فکر نمی کند.و ارزش همین داشتنی های الان را هم وقتی می فهمد که دیگر دیر شده...
دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم
امروز او مارا
فردا؟
بعد از مدت ها، یکی از خواندنی هایی که خیلی جذبم کرد ، پرونده ی امام موسی صدر بود در شماره ی شصت هفته نامه ی شهروند امروز.از امام موسی صدر چیز زیادی نمی دانستم.ولی آنقدر این موضوع برایم جذاب جلوه کرد که الان شده یکی از مسائلی که مصر شده ام درموردش بیشتر مطالعه کنم.

شهروند به سوژه هایش، تمام و کمال می پردازد و برای جمع آوری مطلب، ابدا کم نمی گذارد.و اغلب مصاحبه شوندگان و نویسندگان مطالب را هم، صرف نظر از اغراضی که دنبال می کند، از بین کسانی انتخاب می کند که در مورد سوژه، حرف حساب داشته باشند برای گفتن.و رمز تاثیر گذاری اش هم همین است.
پیشنهاد می کنم اگر گیر آوردید شماره ی هفته ی قبل را، خواندنش را از دست ندهید.کتاب هم اگر در مورد امام موسی صدر خواستید می توانید از طریق همان لینکی که روی اسم ایشان هست اقدام کنید.