تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
خواهرانه های شنبه شب
هو اللطیف

خواهرانه های شنبه شب، با خواهر کوچک یعنی فاطمه بود.دیدمش وقتی می خواست حرف بزند، قبل از اینکه کلمه از دهانش بیرون بریزد، اشک از چشمانش بیرون می زند...آن هم به خاطر دوستی که یک سال هرچه صداقت و دوستی در وجود کوچکش داشته را به پایش ریخته، بدون هیچ منت، و او الان جوری با او تا کرده که انگار نه انگار فاطمه ای باشد اصلا... به قول خودمان انگار که فاطمه را "ایگنور" کرده باشد.و فاطمه نمی خواهد با این فکر که دوستش آدم بدی بوده که این کار را کرده، دلش را آرام کند."زهرا اصلا دختر بدی نیست."

و من هم دیگر طاقت نمی آورم اشک های نقره ای اش را، و باهم اشک می ریزیم، و خاطراتم از روز هایی مثل امروز فاطمه را جلوی چشم می آورم.

                          

پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
"هوالحبیب"

تناقض یعنی وقتی که یک همسایه ی اصفهانی، در خانه تان را بزند و یک جعبه سیب زرد خوشمزه برایتان بیاورد...

البته بعد وقتی فکر می کنید، می بینید که این اتفاق می تواند یک مثال نقض باشد برای چیز هایی که درباره  اصفهانی های عزیز می گویند.البته خودشان هم گاهی به آن چیز ها اعتراف می کنند!

پنجشنبه هجدهم مهر 1387
باز از این دست
هو اللطیف

در ادامه ی طرح مکانیزاسیون خدمات شهری، و بعد از اینکه به لطف خدا جمع آوری زباله در شهر تهران کاملا مکانیزه شد، اینک قرعه ی مکانیزه شدن به نام دانشکده ی عزیز ما افتاده.بحمد الله تمامی بخش های دانشکده ی ما خدمات مکانیزه به دانشجویان عرضه می کرد! و فقط مانده بود بوفه، که مسئولین دست به کار شدند و آن را هم از حالت سنتی و قدیمی در آوردند ارائه ی خدمات بوفه ای را هم کاملا مکانیزه و بدون دخالت دست کردند.

در راستای همین طرح، بوفه ی دانشکده ی عزیزمان تعطیل شده و دستگاه خود پرداز! نوشیدنی های گرم و سرد و ساندویچ در حیاط دانشکده مستقر شده.تا اینجا همه چیز خوب بود و ما هم خوشحال شدیم.ولی نمی دانستیم که از این به بعد دانشجویان باید چای را که تا قبل از این از بوفه ۵۰ تومان می خریدند، ۵۰۰ تومان بخرند و نسکافه ی ۳۰۰ تومانی را هزار تومان!و همین هم شد که دانشجویان بیچاره، مجبور شدند عطای نوشیدن چای را که تنها تسکین بخش خستگی و سردرد ناشی از ساعت ها شنیدن صدای دلنشین اساتید محترم بود، به لقایش ببخشند. و جلوی این دستگاه خود پرداز، پرنده هم پر نمی زند.

یادم می آید یک بار از مسئول بوفه پرسیدم که چرا چای را به جای اینکه در لیوان پلاستیکی بفروشد که ضرر دارد، در لیوان کاغذی نمی فروشد؟گفت اگر این کار را بکند، باید قیمت چای را هم ۵۰ تومان گران تر کند چون لیوان کاغذی گران تر است.و خیلی از دانشجویان نمی توانند برای چای ۱۰۰ تومان پول بدهند.

و حالا قرار است دانشجویان ، چای را ۴۵۰ تومان گرانتر بخرند...

سه شنبه شانزدهم مهر 1387
!ignore
"هوالعلیم بذات الصدور"

امشب بعد از مدت ها ، دوباره برق رفت.آخرین باری که یادم می آید  برق رفته بود، شب قبل از رفتنم به حج بود.الان هم که برق رفت، یاد همان شب افتادم.نشسته بودم روی تخت و sms می زدم برای خداحافظی.چقدر هم طول کشید.یادش بخیر...

شاید اگر برق نمی رفت نمی آمدم بنویسم.چون کارهای دیگری بود که می شد کرد.الان تنها کاری که می توانم بکنم همین نوشتن است.آن هم زیر نور شمع.فکر کنم الان خیلی شبیه  بوعلی سینا شده باشم.

زیادی دل سوزاندن برای بعضی کار ها و بعضی آدم ها، کار دست آدم می دهد.من هم اولین بارم نیست که این طوری نقره داغ می شوم.اه!هرچه آدم سعی نگذارد ذهنیت خوبی که از بقیه دارد خراب نشود، خودشان نمی گذارند.سر ِ کار بودم.سر ِ کار...

ول کنم دیگر.باید سعی کنم فراموش کنم.آن هم تجربه بود دیگر.تقصیر من هم نبود.خیالم راحت است که کم نگذاشتم.از وقتی من رفتم شروع کردم به کار، 5 شماره از مجله چاپ شد که توی همه شان من گزارش یا مصاحبه داشتم.دیگر چه باید می کردم؟به قول جلال آل احمد، رها کنم.

عَسی رَبُّنا اَن یُبدِلَنا خَیرا...

                         

یک نسکافه ی تلخ که با شعله ی شمع داغ شده، شاید بتواند کمکم کند که فراموش کنم...

 

سه شنبه نهم مهر 1387
یادت در دلم
یا مدرک الهاربین

آاخی!این ماه رمضان هم تمام شد...

مثل همیشه باید بگوییم:چقدر زود گذشت!اصلا نفهمیدیم کی آمد و کی تمام شد و رفت!

خدا کند چیزی برداشته باشیم برای خودمان و چیز هایی را هم گذاشته باشیم...

آخرین سحری هم خاطره انگیز بود!فکر کنم برای اولین بار در عمرم مجبور شدم به دلیل ضیق وقت، عدس پلو و چای را همراه هم بخورم!

هلال ماه در ابروی یار باید دید...

عیدتان مبارک!

یکشنبه هفتم مهر 1387
تجربه های شیرین و تلخ
یا خیر حبیب و محبوب

منتظر اثر کردن قرص مسکن هستم تا بروم و برنامه ام را برای حذف و اضافه ی فردا مرتب کنم.بیست و چهار ساعت مقاومت کردم که مسکن نخورم ولی دیگر مغلوب شدم.

گفتم بیایم بنویسم از حسی که امروز دارم و هیچ  خوشایند نیست .شاید کسی راه حلی داشته باشد برای من.

وقتی کار در مجله ی زندگی ایده آل پیشنهاد شد بهم، کلی ذوق کردم و با اشتیاقی خیلی خیلی زیاد رفتم و شروع کردم به کار.این اشتیاق هم به این جهت بود که هم به کار روزنامه نگاری علاقه مندم و هم به این جهت که کار با استاد سابقم که الان سردبیر مجله هستند را دوست داشتم.

سه ماهی گذشته از شروع کار، و احساس که اذیتم می کند الان، احساس شدید و تلخ "سر ِ کار بودن" است.نه از نوع شاغل بودن! سر کار بودن از نوعی که می دانید و به شدت آدم را دلسرد می کند.اینکه آدم از همه ی وجودش انرژی بگذارد ولی احساس کند هیچ وقعی نهاده نمی شود به کارش.دلسوزی کند و ببیند برای کاری دل سوزانده که صاحبان اصلی اش نمی خواهند کارشان بهتر از اینی که هست باشد.و یا شاید "بهتر"ی که من در نظر دارم با "بهتر" ِ مد نظر آنها یکی نباشد.و حتما هم همین طور است...

نمی دانم.انگیزه ام به طرز وحشتناکی افت پیدا کرده و واقعا تصور نمی کردم این طور شود...سر ِ کارم واقعا...

توضیح:

قسمت دوم این پست که مربوط به تجسس ها وسوالات یک آدم در مورد زندگی خصوصی دیگران بود را حذف کردم..به خاطر رعایت برخی مصالح.

.امیدوارم خداوند آنقدر بعضی هارا را به زندگی  خودشان مشغول کند که بلکه فرجی حاصل شود و دیگران از دست تجسس های آنها در زندگی شان در امان بمانند.

عیدتان مبارک.دلتان شاد!

سه شنبه دوم مهر 1387
این حس...
هو العلیم

اول پاییز، همیشه یک جور است.بویی که مهر با خودش می آورد، همیشه یک بوست.حسی که دارد،چیز هایی که به یاد آدم می آورد همیشه مثل هم است.فرقی هم نمی کند که دانش آموز باشی یا دانشجو.حسش شدت و ضعف دارد.ولی همان حس است.

الان هم این حس آمده سراغم.گرچه خیلی دورم از احساسی که داشتم برای مهر، آن روز ها که مدرسه می رفتم، ولی خب ، مهر همیشه مهر است.خاطراتی را به یادم می آورد که واقعا سالی یک بار در ذهنم زنده می شود.مثل به یاد آوردن تصویری که در آن، چرخ خیاطی مادرم همیشه در شب اول مهر مشغول کوتاه کردن شلوار ها و اندازه کردن مقنعه هایی بود که همیشه برایم بزرگ بودند.یا استرسی که داشتم از اینکه نکند فردا هم مثل همه ی اول مهرهایی که به یاد دارم، در ترافیک بمانم و دیر به مدرسه برسم و ماجراهای بعدش...

بوی غربت می دهند این خاطرات.غربتی که مهر همیشه با خودش می آورد، چیز عجیبی است که هیچ وقت دیگری نتوانستم تجربه اش کنم.