
به آدم ها فکر می کنم.به آدم هایی که از دستشان داده ام.به آدم هایی که این روز ها از دستشان می دهم.آدم هایی که این روز ها تعداشان هم دارد زیاد می شود.و من نگران می شوم.
آدم هایی که جای بعضی هاشان خیلی خالی است و جای بعضی دیگر نه...یعنی آنهایی که اصلا جایی نداشتند از همان اول، که با رفتنشان خالی شود.
جای خالی را باید پر کرد، وگرنه می شود درد، می شود تب، می شود یک علامت سوال، و می چسبد به دل آدم، به فکر و مغز و ذهن آدم.پر کردنش هم راحت نیست.آنقدر سخت است که لا اقل حالا حالا ها حوصله و دل و دماغ پر کردن جای خالی بعضی هارا ندارم.تحمل کردنش سخت است ولی آسان تر از اینکه بخواهم جای خالی شان را پر کنم.فعلا بی خیالم.هرچه شد بشود.
ما آدم ها خیال می کنیم بزرگ شده ایم.بچه مانده ایم.رفتار هامان شکلش عوض شده، ولی متناسب یک آدم بزرگ نشده.اگر قبلا به عروسک یا ماشین بچه های دیگر حسودی می کردیم، امروز که مثلا بزرگ شده ایم به ماشین و پول و شغل دیگران حسودی می کنیم.اگر وقتی بچه بودیم هر روز صد بار قهر می کردیم و آشتی می کردیم، الان یک بار قهر می کنیم و صد سال آشتی نمی کنیم.همه چیز همان است، شکلش فقط عوض شده.
من هم خیال می کردم شاید اندازه ی دل کوچک خودم بزرگ شده باشم، ولی به خودم ثابت شد که نه، این طوری هم نیست.دغدغه های چهار پنج سال پیش آمده سراغم، دلتنگی هایی که فکر می کردم کشته باشم شان، ولی فقط مدتی سرشان را کرده بودم زیر آب.الان آمده اند بیرون و گنده تر شده اند و شاداب تر از قبل، و من خسته تر و ناتوان تر از قبل...
خیلی آسان می شود که شب عید باشد، و آدم گریه اش بگیرد.این گریه می تواند دلایل مختلفی داشته باشد، مثلا اینکه آدم دلش مشهد باشد و خودش تهران...و یک دلیل اصلی دیگر، که تا هفته ی بعد می گویم که چی.
همیشه نباید حرف زد، چند تا عکس دارم این بار برایتان.از مجموعه ی سعد آباد.دوهفته قبل.
بعضی وقتا باورم نمی شود این عکس هایی که گرفتم را از گوشه ای از شهر تهران گرفته ام.با تهران هیچ شباهتی ندارد اینجا.











عیدتان شاد و پربرکت!
دعایتان در حق دیگران مستجاب!
این را که می گویم تازه فهمیدم، خیلی هم تازه که نه، الان دو سالی می شود."این قافله ی عمر عجب می گذرد" را می گویم.از سالی که وارد دانشگاه شدم فهمیدم که این قافله ی عمر عجب می گذرد.نمی گویم سرعتش حرکت قافله ی عمر از وقتی که وارد دانشگاه شدم تندتر شده، نه، قبلش هم تند می گذشت مثل همین الان.قبلش هم سال های دوران تحصیل زود می گذشت.تفاوتش با الان این بود که من آن سالها را جزو دوران عمر حساب نمی کردم، به عنوان دورانی می شناختم که باید بگذرد و چون "باید "سپری شود، عمر حساب نمی شود!
اگر با گذشت سال های تحصیلی می سنجم همه چیز را، به این خاطر است که آنقدر آن موقع درگیر مدرسه بودیم که لا اقل خود من غیر از دانش آموز بودن هویت دیگری برای خودم نمی شناختم.
ولی تازه ، یعنی همین دو سال قبل فهمیدم که آن سالها هم عمر بودند و من نمی دانستم.و با این حساب فهمیدم که آن قافله ی عمر یا این قافله ی عمر، آن موقع هم "عجب" می گذشته ولی من حواسم نبوده.
واقعا چطور می گذرد؟
مثل همان همیشه! مثل همان هیچ وقت!همان "لازمان"...که تازگی ها دارد رنگ "لامکان"ی هم می دهد به خودش.
مثل همان آسمان! مثل همان زمین!همان جایی که جایی بود وسط آسمان و زمین.
مثل همان تاریک، همان روشن، همان روشن و تاریکی که بود...
چیزی شبیه همان بود! همان نبود! همان بودی که هرگز نفهمیدم بود یا نبود.
حوالی همان غم، همان شادی، همان شادی که غمگین بود.
به رنگ همان چشم های باز! همان چشم های بسته ! همان هایی که یکیشان نیمه باز بود، و دیگری نیمه بسته.
به بوی همان نوشته ها! آن نا نوشته ها! همان نوشته هایی که هیچ وقت نویسانده نشدند...
اگر این ها را یافتی، دور و برت را نگاه کن. ببین می توانی خبری از من برای خودم بیاوری؟
آبان دیگر مثل همیشه نیست.مثل سال های قبل که می آمد و می رفت و کک ام نمی گزید.از امسال دیگر مثل قبل نیست، یا بهتر بگویم، از پارسال.
پاییز خودش هم غربت می آورد با خودش، سالگرد فوت قیصر هم برسد، آدم نمی داند به کجا پناه ببرد از غم...
برای من سخت بود.فوق طاقتم.ورای باورم.و آدم هیچ وقت چیز های بد را انتظار نمی کشد، و باور نمی کند، و خودش نمی خواهد باور کند.

بوی قیصر می آید این روز ها.بوی مظلومیتش، بوی درد هایش.اشک می دواند به چشم هایم، یادش، نگاه کردن به عکس هایش، خیره شدن به چشم هایش...
از پارسال که دیگر واقعا نیست، دلم نمی رود به طرف شعرهایش، نمی توانم بخوانم شعر هایش را.هنوز هم باورم نمی شود رفتنش را...انگار نه انگار یک سال گذشته باشد.هنوز برایم تازه است.
کجایی قیصر جان؟خوش می گذرد حسابی؟
شیشه را می کشم پایین تا هرچه آلاینده ی غربت در هوای این روز ها هست را با همه ی گنجایش ریه ام ببلعم...غربتی که این روز ها مقدارش از حد مجاز تجاوز کرده و به محدوده ی خطرناک رسیده.
اول و آخر که آدم باید تنها شود...چه بهتر که از همین الان به غربت عادت کند.
تقدیم به همه ی آنهایی که می آیند و گند می زنند به اعصاب آدم، و تشریف نا مبارکشان را می برند...
بروند و دیگر برنگردند الهی!