تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
عید مبارکی
هواللطیف

سلام...برف بخیر!

عیدتان سبز، از نوع  سیّدی اش

لب هاتان سنگین از دعا

و چشم هاتان...

رسم است که سادات عیدی بدهند در روز عید غدیر ،ولی من دستم خالی است.

 چیزی ندارم، جز تبریک

بپذیرید و ببخشید...

 

جمعه بیست و دوم آذر 1387
چه بود آیا؟
یا خیر حبیب و محبوب

از این اتفاقی که الان برایتان تعریف می کنم، تا الان که می نویسمش، جز تعدادی از همسفرانم و فقط یک نفر که ماجرا را برایش تعریف کرده ام، هیچ کس خبر ندارد.هنوز هم یک علامت سوال بزرگ است در ذهنم:چرا؟

زمستان ۸۳ بود که همراه مدرسه برای بازدید از مناطق عملیاتی جنوب عازم خوزستان شدیم.اولین سفر من به منطقه بود و همه چیز عجیب و غریب بود برایم .عجیب و بیشتر گیج کننده.ولی یک اتفاق بین آن همه چیز، از همه مبهم تر بود برایم.

روز ۱۷ اسفند، تقریبا نزدیک ظهر به منطقه ی طلاییه رسیدیم که عملیات مهم خیبر در آنجا اتفاق افتاده بود.تنها جایی بود که برنامه ی خاصی برایمان در نظر نگرفته بودند و گفتند خودتان بروید و ببینید و  بگردید و  سر ساعت برگردید.من هم خوشحال بودم از اینکه می توانم با خودم باشم برای مدتی.

یک خاکریز طویل در طلاییه هست که از زمان جنگ دست نخورده مانده.از آن خاکریز رفتم پایین و نشستم جایی که کسی نزدیکم نبود.فقط می خواستم فکر کنم و حرف بزنم و تنها باشم.مشغول بازی با خاک و تفکر بودم که احساس کردم چیزی از خاک زده بیرون.کنجکاو شدم ببینم چیست.خاک اطرافش را کنار زدم و بیرونش کشیدم. باورم نمی شد.یک تکه استخوان بود.استخوان انسان چون از اندازه اش کاملا معلوم بود که استخوان حیوان نیست، و من هم شک نکردم.فکر کنم یک لحظه پرتش کردم و دوباره برداشتمش.نمی دانستم چه کار کنم.از خاکریز رفتم بالا و مثل آدم هایی که جن دیده باشند استخوان را به نرگس نشان دادم.او هم بدتر از من، زبانش بند آمده بود و نمی دانست چه بگوید.

          

                                       طلاییه.زمستان ۸۵.این عکس را، بالای همان خاکریز ایستادم و گرفتم.

بدو رفتم طرف محل استقرار اتوبوس ها تا سرپرست گروه را پیدا کنم، نبود. راهنمای مینی بوس خودمان ، سرهنگ سرّاجان را دیدم که با تعدادی از دوستان و همکارانش مشغول صحبت بود.صدایش کردم و استخوان را از لای چفیه ام بیرون آوردم و نشانش دادم.چشمانش گرد شد و گفت:اینو از کجا پیدا کردی؟!!گفتم اونجا، پایین خاکریز.نزدیک بود غش کنم.و او هم فهمیده بود. گفت:بدش به من و برو. و تکه استخوان را برد پیش دوستانش و همه با تعجل مشغول بازرسی اش شدند...نفهمیدم چه کارش کردند و به کی تحویلش دادند...من هم دیگر پیگیر نشدم...

شاید از خدا یک نشانه خواسته بودم که آن را نشانم داد، نمی دانم، ولی نشانه ی خیلی بزرگی بود.سنگین بود برای من که آنجا همچین چیزی پیدا کنم.خواسته بودند که من پیدایش کنم و نمی دانم چرا.بدتر اینکه نفهمیدم بعد چه کارش کردند و کجا بردندش...آنقدر گیج بودم که اصلا نرفتم بپرسم ازشان لا اقل.

مانند برقی بود که سحر از منزل لیلی درخشید و با مجنون دل افگار، چه ها که نکرد...

دوشنبه هجدهم آذر 1387
هوای تازه و آبی
یا مدرک الهاربین

احساس بعد از خواندن دعای عرفه، مثل حس روزهایی است که آدم تازه از حج برگشته...همان قدر سبک، و البته همان قدر دلتنگ و ناشکیب.

مثل روزهای بعد از حج است، یعنی همان وقتی که آدم بیشتر از هر وقت دیگری، بی حوصله و کم تحمل است و دیگرانی را نمی خواهد که دور و برش باشند و می خواهند تنها باشد تا هضم کند آنچه را دیده،ولی از بد حادثه دور و برش از همیشه شلوغ تر است.

مثل روز های  بعد از برگشتن از حج است که آدم زبانش برای تعریف کردن چیز هایی که دیده لال تر از همیشه است، و بیچارگی اش این است که همه اش ازش می پرسند:"خب!چطور بود؟تعریف کن!"و آدم دلش می خواهد...واقعا فکر می کنند تعریف کردنی است؟

خلاصه، مثل روز های بعد از حج،  بعد از عرفه خواندن آدم  دلش فقط خدا می خواهد...

یکشنبه دهم آذر 1387
خداحافظ ای همنشین همیشه...
هواللطیف

دیر آپ کردنم دلیلی داشت بسیار قانع کننده، و آن هم انجام جراحی روش چشمانم بود که به خداحافظی همیشگی(احتمالا) با دوست نه ساله ام، عینک منجر شد.

                            

دوستی که رهایم نکرد تا اینکه خودم ازش خواستم برود، وگرنه برای همیشه می ماند!

سخت ترین اتفاق این روزها این است که نمی توانم بنویسم و چشم هایم قیلی ویلی می روند(مثل همین الان که فقط به کیبورد خیره می شوم و  سعی می کنم به مانیتور اصلا نگاه کنم!).و چون نمی توانم ننوشتن و ثبت نکردن افکارم را تحمل کنم، یک راه جدید پیدا کرده ام که گرچه اصلا مثل نوشتن نیست، ولی بدک هم نیست. آن راه این است که حرف های نوشتنی ام را می گویم و صدایم را ضبط می کنم!

نعمتی است این نوشتن...

 

جمعه یکم آذر 1387
جرقه های ناگهان
هو العلیم

این رباعی واقعا نفهمیدم چه شد که آمد، نفهمیدم از کجا آمد:

 

اول ز نبــــــودنت شـــــــکایت کردیم

گفتیم چه سخت! بعد عادت کردیم

گفتیم که منتظر نشــــــــستیم اما

از نامدنت خیـــــــــــال راحت کردیم