
"یا عالم الخفیات"
داشتم فکر می کردم، روزگار گاه چقدر یک فکر ساده را که شبی، بدون هیچ زمینه ی قبلی در یک لحظه به ذهنم رسیده بود، جدی گرفت.چقدر همه چیز را چرخاند و خودش چرخید تا آن فکر، شد عینی، شد واقعی، اتفاق افتاد. و من غافلگیر و انگشت به دهان، هنوزهم، که چطور شد؟ چطور شد...؟هنوز هم...
و این 2 عزیز، صالحه و محمد سجاد ، آنقدر بچرخند و بگردند و روزگار بالا و پایینشان کند و آخر، درست در همان پر حیرت ترین لحظه ی ما، که زبان همه مان بند آمده بود انگار، بایستند وسط و ما ببینیم دستشان در دست هم است...ببینیم و هنوز هم باور نکنیم...و از خوشحالی و حیرت، نه گریه کنیم و نه بخندیم.

و صالحه را، که اندازه ی تمام خوشحالی ها و گریه هایم با او خاطره دارم، ببینم که لباس سفید پوشیده، و با گیجی بپرسم از خودم که این صالحه است؟واقعا ، صالحه ی تور توری من است؟
و همه ی خاطرات ازدواج نگار ، خواهرم، بیاید جلوی چشمانم، همان گریه های در عین شادی، همان دلی که تنگ بود، و همان، و همان ناباوری ها...خدایا فکر نمی کردم رفتن صالحه ام اینقدر سخت باشد! ما چقدر نزدیک بودیم و خودمان نمی دانستیم.
بپریم به آغوش هم، و جز گریه نداشته باشیم چیزی برای هدیه دادن..، و صدای مزاحم عکاس که این آغوش را هم برای ما زیاد می بیند، بگوید که: بسه ولش کن ! گریه شو در آوردی ! الان آرایشش خراب می شه !
به انداره ی تمام حرف هایی که ازمهر74 تا شهریور79، از بهمن 86 تا آبان 87 هر روز ، هر شب، گفتیم و شنیدیم، و به اندازه ی همه ی حرف هایی که از آبان تا دی، داشتیم و فقط به اندازه ی یک شب تا صبح به هم گفتیم، دلم تو را می خواهد.
با هم، گفتیم، خندیدیم، نوشتیم، خواندیم، خریدیم، رفتیم و آمدیم.مرکز آموزش همشهری، پادکست، موزه ی پروفسور حسابی، کافه تئاتر، ایده آل، حوزه هنری، برف بازی، برج اسکان و کافه عکس، پارسا، همه اش ، همه شان با تو بود.با هم بودیم.عکس های دو نفره ی یاهو360 را یادت هست؟

و فکری که آن شب رسید به ذهنم را، فهمیدم که از جایی دیگر آمده بوده، از آسمان شاید...
با تو، گفتم، خندیدم، و گریه کردم. و الان، می گویم ، می خندم ، و تنها، و تنها، و تنها می گریم...
شما بگویید.ما چه کار کنیم؟
این ها را می بینیم، می بینیم که چقدر کشته اند، می بینیم که در یک روز، صد هواپیما که نمی دانم چطور باهم در آسمان شهر غزه پرواز می کنند و تصادف نمی کنند، روی سر بچه ها بمب می ریزند.
ما مانده ایم و اینها که می بینیم و کاری نمی توانیم بکنیم، جز دعا، جز هک کردن سایت های صهیونیستی، جز تظاهرات، جز...و بسوزیم وقتی ببینیم سگ های سعودی و مصری دم برای وزیر خارجه ی اسرائیل تکان می دهند...
شما بگویید:ما چه کار کنیم؟
دیشب دوباره خواب جنگ دیدم، در خواب همان چیز هایی را می بینیم که در بیداری از تلویزیون.خوابش هم ترسناک است، از شدت تپش قلب از خواب پریدم...تازه خواب بود، رویا بود.گفتم خدایا اگر بیدار بودم چه می خواستم بکنم؟

بمیرم برای این بچه ها...
شما بگویید ما چه کار کنیم...
درس می خوانم، و برای استراحت، کتاب شعر بر می دارم و ورق می زنم، تا شاید شعری پیدا کنم که هم خودم بخوانم و حالم خوش شود، و هم برای دوستانم بفرستم تا آنها هم شاد شوند.این شعر را صید کردم از "آینه های ناگهان" ِ قیصر جانم:
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلمه ی کوچک
در تو
خلاصه کردم
ای کاش می شد
یک بار
تنها یک بار
تکرار می شدی
تکرار...
صالحه، نیکو، راحله، تیلا،معصومه...امیدوارم این دوست داشتنی شعر را دوست بدارند.
چقدر دوست دارم این سنت فرستادن و دریافت کردن شعر را. هروقت دوستانم گلایه می کنند که چرا هیچ وقت برایمان sms نمی فرستی، می گویم جانم! من از sms های مدل شما ندارم، کمی شعر هست، می پسندید اگر، بفرمایید، نا قابل است.
مدتی است کسی شعر برایم نفرستاده.نیکو بود که می گوید هرچی sms می زند همه اشfail می-شود.من شعر می خواهم!شما دریغ نفرمایید.
محض اینکه به فیض برسید، عکس های عاشورایی نیکو جان را از دست ندهید.
استاد که عقل گرا است، و دوست ندارد بعضی چیز ها به بعضی چیز های دیگر ربط داده شود، و اعتقاد به روابط غیر منطقی بین آن بعضی چیز ها را خلاف عقاید مذهبی می داند، گفت:
"یعنی چی که شما می گید قیمه های امام حسینی خیلی خوشمزن و مزه شون با تمام قیمه هایی که وقتای دیگه می خورید فرق داره؟یعنی واقعا فکر می کنید دلیل خوشمزه شدن اون قیمه ها امام حسین(ع) و ماه محرمه؟ امام حسین(ع) رو این طوری نشناسید. خب دلیلش اینه که این قیمه ها بهتر پخته شدن و ادویه شون بیشتره..."
اینطوریه واقعا؟
اول:
اینان که ز عرصه ی بلا می گذرند
با زمزمه ی سرود ِ "لا" می گذرند
تا قدس رها ز بـــــــــــند ِ بیداد شود
از معبر ِ ســــــــرخ کربلا می گذرند
"هم صدا با حلق اسماعیل.سید حسن حسینی"
می دانستی كه كربلایی هست، میدانستی كه عاشورایی خواهد آمد.
آمده بودی و مانده بودی برای همین روز. اما هرگز گمان نمیكردی كه فاجعه تا بدین حد عظیم و شكننده باشد.
می دانستی كه حسین به هر حال در آغوش خون خواهد خفت و بر محمل شهادت سفر خواهد كرد اما گمان نمیكردی كه كشتن پسر پیامبر پس از گذشت چند ده سال از ظهور او این همه داوطلب داشته باشد.
شهادت ندیده نبودی. مادرت عصمت كبری و پدرت علی مرتضی و برادرت حسن مجتبی همه هنگام سفر رخت شهادت پوشیدند.
تصور نمیكردی كه بتوان پیكری به آن قداست را آنقدر تیر باران كرد كه بلاتشبیه شكل خارپشت به خود بگیرد.
می دانستی كه روزی سختتر از روز اباعبدالله نیست. این را از پدرت، مادرت و از خود خدا شنیده بودی اما گمان میكردی كه روز حسین ممكن است از روز فاطمه و روز علی، كمی سختتر باشد یا خیلی سخت تر. اما در مخیله ات هم نمیگنجید كه ممكن است جنایتی به این عظمت در عالم اتفاق بیفتد و همچنان آسمان و زمین برپا و برجا بماند.
دنیا به آخر نرسیده است. به ابتدای خود هم بازنگشته است. اگر چه ملائك یك صدا مویه میكنند: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء. و خدا به مهدی منتقم اشاره میكند و میگوید: “انی اعلم ما لا تعلمون.”
اما این رجعت به ابتدای عالم نیست. این بلندترین نقطه تاریخ است.
حساسترین مقطع آفرینش است. خط استوای خلقت است. حیات در این مقطع از زمان، دوباره متولد میشود و تو نه فقط شاهد این خلق جدید كه قابله آنی. پس صبور باش و لب به شكوه و نفرین باز مكن! صبور باش و روی مخراش! صبور باش و گیسو و كار خلق پریشان مكن.
نه. نه، شكوه نكن زینب! با خدا شكوه نكن! از خدا گلایه نكن. فقط سرت را بر روی شانههای آرام بخش خدا بگذار و هایهای گریه كن.
خودت را فقط به خدا بسپار و از او كمك بخواه. خودت را در آغوش گرم خدا گم كن و از خدا سیراب شو، اشباع شو، سرریز شو. آنچنان كه بتوانی دست زیر پیكر پاره پاره حسین بگیری و او را از زمین بلند كنی و به خدا بگویی: “خدا! این قربانی را از آل محمد قبول كن!”
آفتاب در حجاب؛ پرتو یازدهم ، سید مهدی شجاعی
خسته و کسل از بی خوابی دیشب به خاطر زنگ تلفن که ساعت ۲:۴۵ بامداد بیدارم کرد، داشتم کتاب می خواندم:یک عاشقانه ی آرام را ،دوباره.
در ساعتی که منتظر کسی نبودم صدای زنگ آیفون آمد و کسی پشت در بود که از بس کوچک بود، در مانیتور آیفون اندازه ی یک قطره بود.یا آن عینک با نمک و کلاهی که همیشه تا روی چشم هایش آمده پایین ، شناختمش.زنگ زد که بروم پایین دنبالش، چون دستش به دکمه ی آسانسور نمی رسید!
محمد، دوست کوچکم را معرفی می کنم که گه گاهی که کسی در خانه شان نیست که در را برایش باز کند، می آید پیش ما.

خورده بود زمین در برف.برف چسبیده بود به بلوز کاموایی اش و در دستکشش پر شده بود.چکمه هایش هم خیس.لباس های خیسش را که در آورد، گفت خب!حالا با لباس ژیمناستیک برات حرکت می زنم!

برایم یک نقاشی کشید از یک پارک.یک نقاشی کاملا سوررئال!

انقدر حرف می زند که وقتی پیشش هستم، هیچ کاری نمی توانم بکنم جز گوش دادن به حرف هایش!خودش هم می گوید من همیشه اینقدر زیاد حرف می زنم که نمی گذارم کسی کاری کند!

خواهرش که آمد دنبالش، آماده که می شد برود، خداحافظی که می خواست بکند، گفت:"ببخشید که نتونستم نقاشی مو کامل برات بنویسم!"
خلاصه کنم:یک بهشت متحرک است که می آید و همه جا را سبز می کند و می رود، و دلم برایش تنگ می شود، همانقدر که برای دوستان صمیمی ام...
برای آنهایی که کم گیر ندادند به من برای غمگین نوشتن!قبول است این پست؟
خسته ام.خسته از کلماتی که به ذهنم هجوم می آورند و می دوند به هر طرف.ذهنم توانایی جمع و جور کردنشان را ندارد.یک جا هم آرام نمی گیرند که بدانم حرف حسابشان چیست.هر لحظه می دوند یک طرف.آرام و قرار ندارند.نمی توانم بدوم دنبالشان.
حرف هر کدامشان هم یک چیز است.نمی دانم به کدام گوش بدهم.نمی دانم کدام یکی رابنویسم.آنقدر حمله شان یک دفعه ای است که باید هر لحظه، هر جایی که هستم، خودکار و دفترم همراهم باشد و مشغول نوشتن باشم.البته هر لحظه نوشتن هم فایده ندارد. وقتی نمی دانم چه می خواهند، چه بنویسم؟
این سماجت ِ عجیب، پافشاری شگفت ِ حرف هاست*.کلمه ها بی تقصیرند.حرف ها هستند که هُلشان می دهند.حرف ها مقصرند.آنها هستند که تمامی ندارند.
هر جای زندگی و روزم ر از حرف است.هر جا را که درز می گیرم، از جای دیگری می ریزند تو.از هر جا که فکرش را بکنی سرازیر می شوند.نمی دانم منبعشان کجاست اصلا.نمی دانم به کجا وصل هستند که اینقدر بی نهایتند و تمام نمی شوند.
چاره ندارم جز اینکه جمعشان کنم توی کیسه ای، چیزی ،در کیسه ها را گره بزنم و بچینمشان گوشه ی دیوار دلم، به ردیف، با این امید که یک روز می روم و سرشان را باز می کنم، حرف ها را دانه دانه در می آورم و به درد دلشان گوش می دهم...
نمی دانم من بیچاره ام یا حرف ها؟
*این عبارت را، از قیصر عزیز قرض گرفته ام.البته اصلش این است:" این سماجت عجیب، پافشاری شگفت درد هاست"
اضافه بر سازمان:این روز ها به شدت آهنگ " ای ساربان، ای کاروان" محسن نامجو، شده موسیقی متن مغزم، آن هم به دلیلی که اصلا نمی دانم .