
گاهی هم مثل امشب که ساعت از یک گذشته و به سبب کارهای زیادی که دارم هنوز بیدارم، چیز قابلی برای نوشتن ندارم...فقط دلم تنگ شده.برای نوشتن، برای خودم، و برای شما...
این هم تنوع است دیگر، و بد هم نیست!
حکایت دوستی ها ، غریب است.آدم سر در نمی آورد دوستی از کجا شروع شد و به کجا رسید و ماند یا تمام شد.گاهی فکر می کنم اصلا در انتخاب آدم هایی که در زندگی سر راهم قرار می گیرند، و مخصوصا آنهایی که دوستشان می شوم و دوستم می شوند، هیچ انتخابی ندارم. جبر، آن هم از نوع نزدیک به مطلقش دهان آدم را می بندد این جور وقت ها، و نهیب می زند که هی! خیلی هم برای دوستی هایت برنامه ریزی نکن! اینقدر نقشه نکش! خودت می بینی که خیلی چیز ها دست تو نیست...
اینجاست که شک می کنم در اینکه ما واقعا مختار باشیم! یک سری چیز هایی داده اند دست خودمان، که مثلا چه بپوشیم و چه بخوریم و امثالشان، ولی خدا اختیار آن مهمتر ها را برای خودش محفوظ نگه داشته!و خوب کاری هم کرده، بچه بازی که نیست...
وَ لَقَد رَآهُ بالاُفُق ِ المُبین...
همان دیشبش بود که خانم قاسمی داشت برایمان صحبت می کرد، نهج البلاغه می خواند و از ترک وابستگی ها حرف می زد که سکرات هنگام مرگ را از بین می برد و باعث می شود انسان راحت تر کنده شود.من هم داشتم فکر می کردم به انبوه وابستگی هایم به این دنیا. از اشیاءش گرفته تا آدم هایش...خیلی چیز های در ذهنم آمد، ولی قرآنم را نه.به قرآنم فکر نکردم و اینکه با وجود قرآن بودنش، چقدر بهش وابسته ام. و ندانستم حتی وابسته به یک قرآن خاص بودن هم خوب نیست، و آدم را عقب می اندازد.
سوار اتوبوس شده بودیم و دو، سه دقیقه بود که راه افتاده بودیم برای برگشتن به تهران.داشتم فکر می کردم که تا تهران چه کار کنم.فکر کردم بخوانم، یا بنویسم...یک دفعه یاد قرآنم افتادم، دلم ریخت.احساس کردم جایش گذاشته ام.هیچ جای کیفم نبود که نگردم.نبود که نبود.یادم آمد پشت پنجره جا مانده...پرده کشیده شده بود و ندیدمش.
هول کردم.خواهش کردم برگردیم تا برش دارم، عزیز بود برایم، گفتند نمی شود،ولش کن.نمی فهمیدند حرفم را.بغض کرده بودم.فائزه هم ول نمی کرد شوخی ها و تکه انداختن هایش را.گفتم بس کن فائزه اعصاب ندارم.
-بچه ها ثمره رو اذیت نکنید، خیلی ناراحته.
-خیلی دوستش داشتی؟
-آره، بابام بهم داده بودن، مکه برده بودمش...فقط از رو اون می خوندم.
و اشک بود که دویده بود در چشم هایم.سرم را پایین انداخته بودم تا کسی نبیند چشم های سنگین از اشکم را...
تازه فهمیدم حکمتش را.کمی که گذشت، آرام تر که شدم، یاد دیشب افتادم و نهج البلاغه و ترک وابستگی...و دیدم که به یک قرآن خاص وابسته بودن هم ، حتی،خوب نیست.دور می کند انسان را...حتی به یک قرآن وابسته شدن...
داشتم وبلاگ نیکو را می خواندم دیشب.غربت وجودم را پر کرد.یاد تجربه های مشابه خودم افتادم از سال های مدرسه و سالگرد گرفتن برای انقلاب.همان اشتیاق ها، همان برنامه ها و سرودها و همان شادی ها.من حسرت آن روز ها را نمی خورم.برایم این طور تداعی می شود آن دوران، که اگر من نبودم و انقلاب را ندیدم، اگر من انقلاب نکردم، انقلاب آنقدر بزرگ بود(و هست) که بعد از گذشت چند سال، بتوانم در شادی اش شریک باشم و کمتر حسرت نبودم در آن دوران را بخورم.
به ما می گفتند، و می گویند هنوز، بچه های انقلاب.اما کاش می گفتند وارثان انقلاب.انقلابی که آسان بدست نیامد.انقلابی که هرچند ندیدیمش، می دانیم چقدر سخت بدست آمد و چقدر سخت سرپا ایستاد.ولی افسوس که انقلاب کنندگان، آن را هنوز برای خودشان نگاه داشته اند. نمی خواهند آن را به ما که وارثانش هستیم بدهند.نمی خواهند ما فعلا (نمی دانم این فعلا تا کجا و کِی ،کش خواهد آمد)سهمی از آن داشته باشیم.از دور نشانش می دهند و نمی خواهند نزدیکش شویم.۳۰ سال گذشته و ما هنوز...هنوز فقط فرزندان انقلاب هستیم نه وارثانش.ما هم حرف داشتیم برای گفتن، نگذاشتند حرف بزنیم.تا دهان باز کردیم گفتند: شما که نبودید، ندیدید چطور شد و چطور انقلاب کردیم. شما نمی دانید.حرف نزنید.خب می گفتید تا بدانیم. خیلی کم بودند آنهایی که گذاشتند ما درد دل کنیم و حرف داشته باشیم. گذاشتند ما هم دردمان را بگوییم و نمیریم.
انقلاب فقط مال انقلاب کنندگان نبود.ما از آنها انقلابی تر هم باشیم شاید.چون ما در دل انقلاب به دنیا آمدیم و قبل آن را ندیدیم.تجربه نکردیم.اما انقلاب را ندادند بهمان، نگذاشتند ما هم سهمی از آن داشته باشیم.۳۰ سال کافی نبود برای اینکه انقلاب را نگه دارند و خودشان بزرگش کنند؟پس ما چه؟ما هم در این ۳۰ سال بزرگ شدیم، دیگر بچه نیستیم اگر باورمان کنند.ما هم می توانیم انقلاب را در دست بگیریم. می توانیم اداره اش کنیم، اگر به ما بدهندش...
بین همسالان من این همه بدبینی ایجاد شد نسبت به این انقلاب عزیز، و آنها هنوز هم...نمی خواهند، نمی گذارند...چون فکر می کنند هنوز ما کودکیم. چون آنها انقلابی اند و ما نه...ما هم انقلابی هستیم. ما هم انقلاب را دوست داریم.می دانیم چقدر گران است و والا.ما هم دوست داریم دلسوزش باشیم و برایش کار کنیم.اگر بشود...
هنوز که هنوز است، این دلم پر از حسرت است. یادت که می افتم، گریه کردن آسان ترین کار دنیاست.دیگر بدون اینکه تلاش کنم، اصلا قبل از اینکه فکر کنم به گریه، خودش می آید.با تو، گریه کردن آسان ترین کار است، و شاید تنها راه چاره...
مهم نیست هرچقدر بهم بگویند تو افسرده ای و چرا اینقدر مرده پرستی و هر چیز دیگر.بگذار بگویند.نمی دانند که من چه می گویم.نمی دانند من از تو چه داشتم چه دارم آقا...من هنوز هم می گویم:هنوز که هنوز است، دلم می ترکد وقتی به این فکر می کنم چرا همان اولین و آخرین بار یکه دیدمت، نیامدم جلو و سلام به تو نکردم.چرا با تو صحبت نکردم...چرا آخر چرا؟"چرا تا تورا داغ بودم/نگفتم..."
چرا با ما این کار را کردی آقا؟چرا رفتی بدون اینکه به ما فکر کنی؟این دیگر با مهربانی هایی که تورا با آنها می شناختیم، نمی خواند...بد کردی با ما...داغت تا هنوز تازه است.همه ی آن لحظه های بد ِ بعد از تو، جلوی چشمانم می دوند.راحتم نمی گذارند... آقاچه کردی تو با ما...
برای من، فقط یک توجیه دارد آن بی موقع رفتنت:آسمانی تر از آن بودی که در خاک بمانی...
باشد آقا، رفتی، بد داغی بر دلم گذاشتی...داغت تا هنوز تازه است...خلاصه بگویم:دلم برایت تنگ است.
کاش یک قطار پیدا می شد که من را سوار می کرد و با خودش به گتوند می برد...تا می آمدم پیشت، بلکه این دل ِ ...کمی آرام شود.
از رفتنت، دهان همه هنوز باز است...
کتاب"سفر به گرای ۲۷۰ درجه"( احمد دهقان.انتشارات سوره ی مهر) که در اواسط امتحانات شروعش کرده بودم، تمام شد امروز.آنقدر فرو رفته ام در احوالات کتاب که فعلا نتوانسته ام کتاب بعدی ام را شروع کنم.نمی خواهم این حس قشنگ را خراب کنم.
آنچنان به دلم نشست و رفت به گوشه های قلبم که دلم می خواهد دوباره و چند باره بخوانمش.حیفم آمد به شما معرفی اش نکنم.مدت ها بود کتابی این طور جذبم نکرده بود.
با ناصر بودم در تمام جمله های کتاب.وقتی علی آمد دنبالش و با هم رفتند جبهه، در همه ی لحظه های پر هیجانی که در عملیات بود، وقتی علی شهید شد، وقتی مهدی شهید شد، وقتی خودش مجروح شد و وقتی برگشت شهرشان و دلش پر می زد برای برگشتن به منطقه...
کتاب به این خوبی در باره ی دفاع مقدس نخوانده بودم.از احساسات واقعی یک رزمنده در تمام لحظات، از قبل از اعزام تا عملیات و مجروح شدن و برشتن، خوب نوشته بود.ساختگی نبود. و همین واقعی بودن خواننده را با خودش می برد . انگاری دارد به چشم خودش همه ی وقایع کتاب را می بیند.
یک بند از کتاب را اینجا گذاشته ام.