تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
تمام شد
هواللطیف

نمی دانم این روز های آخر سال را، برای چه اینقدر با سرعت به آخر می رسانیم...انگار نه انگار که این روز ها جزو سال به حساب می آیند، و جزو عمرمان.

نمی دانم فکر می کنیم آن طرف سال چه خبر باید باشد که دلمان می خواهد این روز ها زودتر تمام شود...

چه اسفند ها، آه!

چه اسفند ها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روز ها می رسی

از همین راه...

                      قیصرم

یکشنبه هجدهم اسفند 1387
یا من خبر ندارم، یا او نشان ندارد!
هواللطیف

نمی دانم بگویم متاسفانه یا خوشبختانه، خوشحال باشم یا ناراحت، با سرافکندگی بگویم یا با افتخار که از هیچ کدام از کتاب هایی که " همه" خوششان می آید و می خرند و هی تعریف می کنند و آن کتاب به چاپ چندم و چندم می رسد، اصلا خوشم نمی آید و بلکه نمی فهمم آن همه زیبایی و خوبی و هنر نویسندگی و توصیفات طلایی و مابقی نکات مثبت  و بی همتایشان در کجای کتاب پنهان شده که من نمی بینم.

آدم گاهی همچین تعریفی می شنود از یک کتاب که فکر می کند اگر نخوانده باشد، می شود امّل و دور از جامعه ی کتابخوان. یا اینکه فکر می کند اگر نخواند یک شاهکار ادبی در قرن که نظیرش دیگر پیدا نمی شود را از دست خواهد داد. هر بار هم خواندم این کتاب ها را و عبرت نشد برایم که بار آخرم باشد چون اصولا هیچ نکته ی مثبت بارزی که دی کتاب های دیگران نباشد را در آنها نمی بینم.

بلایی که این روزها دچار بودم، " کافه پیانو" ی فرهاد جعفری بود که هیچی نشده چاپ دهم را هم رد کرده آن هم در مدتی کمتر از یک سال. واقعا نفهمیدم عقل ناقص من درک نکرده شاهکار بودن این کتاب را یا اینکه عقول دیگران ، توهم ِ درک ِ زیاد از حد دارد!

"بادبادک باز" و " ها کردن" هم از همین دست بودند.بعد از خواندنشان آدم احساس می کند چقدر اشتباه کرده که وقت صرف خواندن همچین مزخرفی کرده.

من باید دو تا تصمیم بگیرم: کتابی که دست همه هست را نخرم و از نشر چشمه هم دیگر هرگز کتاب نخرم! با کتاب های نشر چشمه هم نتوانستم ارتباط برقرار کنم، مگر کتاب های مصطفی مستور.

کلا اگر خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو!

جمعه نهم اسفند 1387
شب بخیر بابا!
"هوالحکیم"

از اتریش که برگشت، حالش بد بود. دکتر می گفت اثرات درمان های آنجاست، موقت است.اگر بدنش تحمل کند، سرطان کلا پاک می شود.فاطمه خوشحال، من هم...

حالش بهتر شده بود.دکتر گفت سرطان کلا پاک شده.اگر روده اش، اگر کلیه اش نترکد، زنده می ماند.می دانستم قرار بود مرخصش کنند.سه شنبه  شب بود.در راه. اس ام اس زدم به فاطمه: سلام قلی!حال بابا چطوره؟

-دیروز مرخصش کردند.امروز حالش خیلی بد شد.بردنش بیمارستان.

و دل من، و فکرم، و حواسم، دوباره...

بیست و پنج نفری بودیم.همه با هم برایش "امّن یجیب" خواندیم.گوشی ام در دست، اس ام اس می زدم به همکلاسی ها که برای بابای فاطمه دعا کنید.

زنگ زد.با گریه. بابام حالش بده...حالش بده.و من بگویم چه؟بگویم صبر کن؟تحمل کن؟

فردا شد. چهارشنبه. ظهر، خواب بودم. زنگ زد، گریه هم که بود،"ریحانه بابام رفت تو کما...".و اصلا خوب نیست آدم با زنگ تلفنی از خواب بپرد که پشت بندش خبر به کما رفتن یک "بابا" را بدهند بهش.

رفتم کلاس.اذان مغرب که شد، دلم یک طوری بود.آمدم خانه. در را باز نکرده، علی گوشی را داد دستم:"بیا دوستته". و دل من دیگر سر جایش نبود.

"ریحانه بابام خوب شد! خوب شد! دیگه خودش داره تو خونه راه می ره! دیگر واکر و ویلچر نداره!دیگه زیر بغلشو نمی گیریم ریحانه..." و من، لال...

رفتم پیشش. فاطمه، ویران. ولی شاکر..."خدایا شکرت" از دهانش نمی افتاد. بابایش خوب بود.شب شهادت امام رضا رفته بود و مگر می شد بد باشد...فاطمه بابا راحت شد.خوش به حالش.

داشتم که بر می گشتم خانه، نمی دانم چرا، یاد همان شبی افتادم که از مراسم بله برون فاطمه بر می گشتم...

و امروز صبح، رفته بود بهشت زهرا که بگوید: خانه ات مبارک، بابای خوبم، بابا اسدالله...

آمدم خانه، برای بابا اسدالله قرآن باز کردم، این آیه آمد:

الملک یومئذ لله یحکم بینهم فالذین آمنوا و عملوا الصالحات فی جنات النعیم.

دوشنبه پنجم اسفند 1387
آبی مهربان خدایی
هوالرئوف الرحیم

دلم برای مریم سوخت.چقدر تنها بود، چقدر آبرویش رفته بود.آنقدر که دلش می خواست مرده بود و از یاد ها رفته.

فاجاءها المخاض الی جذع النخلة قالت یا لیتنی مت قبل هذا وکنت نسیا منسیا

قاری به این آیه که رسید، دیگر بغضم رسید به چشم هایم، طفلک مریم...

فناداها من تحتها الا تحزنی قد جعل ربک تحتک سریا. وهزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا.  فکلی واشربی وقری عینا ...

این ها را که خواند، دیگر اشک هایم در چشم هایم جا نمی شدند...

آخی! خدا که هیچ وقت بی آبرویی بنده اش را نمی خواهد! چقدر مهربانانه با مریم همدردی می کند و دلداریش می دهد! خوش به حال مریم.

چقدر خوب است آدم این دلداری هایی که خدا در همه ی لحظه های زندگی اش به او می دهد و همه ی امید هایی که به وجودش تزریق می کند را خیلی خوب بفهمد.

چقدر خدا دلش برای ما آدم های بیچاره می سوزد...چقدر هم هی می خواهد کمکمان کند و ما خودمان دستش را پس می زنیم.کمکش را رد می کنیم و فکر  می کنیم خیلی بلدیم و خودمان همه کارها را می کنیم و از شر مشکلمان خلاص می شویم...چقدر ما بیچاره ایم.

دلم برای خدا بیشتر از مریم می سوزد...

شنبه سوم اسفند 1387
تجربه های خوشایند
هوالحبیب

تنبلی ناشی از حدود دو ماه کار نکردن و همین طور دور بودن راهم تا اکباتان، داشت منصرفم می کرد از رفتن دنبال این گزارش.ولی خوب شد که منصرف نشدم! کلی خوش گذشت بهم و انرژی گرفتم.هم از هنر ِ خانم زیورسنگی و هم از محبت اهل خانه.

فعلا عکس ها را داشته باشید.توضیح کار خیلی طولانی است و فعلا فقط همین را بدانید که کاشت گیاه داخل شیشه اسمش "تراریوم" است و کار بسیار دشوار و هنرمندانه ایست!

گزارش کامل را می توانید در شماره ی عید دوهفته نامه ی زندگی ایده آل که فکر کنم می شود شماره ی ۳۸، بخوانید.توضیحات کاملی آنجا ارائه کرده ام.

زحمت عکاسی را نیز همکارم آقای رضا جلالی کشیده اند.

         نظم برگ ها را دقت کنید!

        

         باغچه ای داخل یک شیشه!

         این یک شیشه ی عطر است

                         

                          گل پامچال

                          

                          اندازه ی یک باغ، گل

                        

 

قدر ِ مجموعه ی گل، مرغ سحر داند و بس...