
حالا مثلا چی؟ چون فردا روز تولدم است باید خوشحال باشم و بال درآورده باشم احیانا؟ مگر شاد بودن آدم به همین سادگی می شود؟ که همین که روز تولدش شد فقط به خاطر همین تولد خوشحال شود؟نخیر گرامی...این طوری ها هم نیست. ناشکری خداوند را نمی کنم. نگفتم تقصیر اوست. نخیر به خودم مربوط می شود خودم.
البته بماند بین خودمان، که تا پارسال مثل الان فکر نمی کردم. خوشحال بودم همیشه موقع تولدم. نمی گویم آن طور خوب بود یا این طور، بالاخره گاهی تنوع هم لازم است.
بگویم برایت که نه احساس خاصی دارم، نه شور و شوقی. جشن تولدی هم در کار نیست. انگار قرار است در دلم یک جشن کوچک بگیرند که غافلگیر شوم مثلا. با من که هماهنگ نکرده اند. شاید اصلا آن هم خیال خوش من باشد.
تا این لحظه هم هیچ و جدا هیچ برنامه ای برای این بیست و یک سالگی که نمی دانم یک دفعه از کجا پیدایش شد ندارم، نه برای خوب شدن و نه برای بد شدن. بگذار بیاید ببینم اصلا چه شکلی است. خوشم می آید ازش، قابل تحملیم برای هم یا نه. من که برنامه ای ندارم برایش. امیدوارم او برای من برنامه ای داشته باشد...از بس که حوصله ام از این بهار ِ... سر رفته...
تو را هم می سپارم به خدا ای بیست سالگی. امیدوارم از من به خدا شکایت نکنی که دیگر برای جبران خیلی دیر شده. تویی که خوب بودی خیلی خوب، ولی این روز های آخرت فقط خجالت به بار آورد برایم. ببخشید که افتضاح شد همه چیز در این روز های وداعت. باور کن من هم دلم نمی خواست این طور از هم جدا شویم...
از خیابان که می گذرم
با لبخندی از یادی نهان در ذهن
در چهره ی آنهایی که دیوانه ام می پندارند می نگرم
و بار دیگر می خندم...
اورهان ولی
وقتی دل خوشی های آدم بزرگ ها دیگر برای آدم خوشی به همراه نداشته باشد، باید دست به دامن دل خوشی های کودکانه شد.
مثلا اینکه می شود خوشحال شد، آن هم زیاد، از اینکه هنوز یک بستنی قهوه ی دایتی دیگر در فریزر هست...
چند دونه هم آرزوی بچه گونه: الهی که خدا به تولید دایتی برکت بده، الهی خط تولید بستنی قهوه اش هیچ وقت متوقف نشه، الهی که شکلاتای روش هی بیشتر و بیشتر بشه، که ما جریاناتی داریم با این بستنی قهوه ی دایتی.
بچه که بودم، یکی از تفریحات من و خواهر و برادرم این بود که با پدر و مادرمان به مرقد امام خمینی برویم.از زیارت که خیلی چیزی نمی فهمیدیم ولی کلی خوش می گذشت بهمان. سکه قل می دادیم روی سنگ های مرمر کف حرم و دنبالش می دویدیم.
آن موقع ها، به دلیلی که هرگز نفهمیدم چرا، فکر می کردم هر شهری در ایران برای خودش یک مرقد امام دارد. تصور نمی کردم هرگز، که شهری در ایران باشد بدون مرقد امام خمینی، و هیچ وقت دلیل این فکر کودکانه را هم نفهمیدم.
این روز ها هم ، دلم از همه چیز، و همه کس به تنگ می آید. از همه ی جاها، حتی از اتاق خودم. فقط یک جا را تصور می کنم که دلم می خواست آنجا باشم، و آنجا مسجد الحرام است. دلم آرامش ازلی و ابدی خانه ی خدا را می خواهد، دلم آغوش خدا را می خواهد...
و با خودم فکر می کنم که کاش آن فکر کودکی هایم واقعیت داشت. کاش خدا هم در همه ی شهر ها و همه جا، یک حرم داشت. مثل مرقد امام، مثل مسجد الحرام. شاید آن وقت دیگر آدم ها اینقدر برای خدا و آغوشش دلتنگی نمی کردند...