تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
روح کشی...
هواللطیف

من بد کردم. من با او بد کردم. روحم را می گویم. یک تبر گرفتم دستم و تا می توانستم کوبیدم به سر تا پایش. موهایش را یکی یکی کندم و هیچ نگفت، فقط زیر لب می گفت گاهی که نکن...پشیمان می شوی و برای دوباره ساختم خیلی سختی باید بکشی. من که اصلا نمی خواستم بشنوم چه می گوید. انداختمش زیر پایم و تا خورد، بهش لگد زدم و طفلک...آخی...روحم...

و حالا دارم می فهمم این بلایی که در این دو ماه سرش آوردم را. همه ی این ها به خاطر یک دروغ بود. یک دروغ که به من گفتند و من هم آن را به خودم گفتم و با همین دروغ روحم را له کردم...و حالا فهمیدم چه گندی بالا آورده ام...و نمی دانم چه کنم.

روحم زخمیست، خسته است...کمرش خمیده و حالش خوب نیست. این را می فهمم و مثل یک مضطر، نشسته ام و نمی دانم چه کارش کنم. نمی دانم کدام زخمش را اول ببندم، کدام حرفش را اول بشنوم و عمرم می گذرد و من هنوز در چه کنم چه کنم خودم گیر کرده ام. دو ماه است که گیر کرده ام و در این دو ماه من اصلا زندگی نکردم...

نمی دانم نفرین کنم یا دعا، آنهایی که این دروغ را به من گفتند و من این بلا ها را سر روحم آوردم و او...و او هیچ نگفت و گذاشت من هرچه دوست دارم بکنم و الان...

دلم می خواهد همه ساکت باشند و فقط یک نفر" نوحه ی امام حسن(ع)" بخواند و دیگر هیچ کس نباشد...مثل همان نوحه ای که آقای رستگار پشت دیوار بقیع برایمان می خواند و ما می شکستیم...

لطفا کسی گیر ندهد که چرا غمگینم و این حرف ها...خب هستم. بابا بگذارید راحت باشم تا خودم را پیدا کنم. لطفا کسی نگران نشود...خواهش می کنم.

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
اسم خودت را گذاشته ای "یار مهربان"؟
هواللطیف

می دانست ناراحتم از دستش. مثلا می خواست از دلم در بیاورد. آمد گفت: راستی کتابایی که از نمایشگاه خریدی رو نشونم ندادی.

با بی حوصلگی رفتم از بغل کمد آوردمشان وسط اتاق و دانه دانه بهش نشان دادم. بدون حرف. دید و گفت خوش به حالت. چه کتابای خوبی. برای اینکه خیلی هم ساکت نباشم گفتم: حالا کی گفته همه شونو می خونم. فعلا فقط خریدم معلوم نیست کی بخونم.

رفت. آمدم سراغ کتابها تا بگذارمشان توی کیسه هاشان، تا بعدا وقتی پیدا کنم و در کتابخانه ام جایشان بدهم. گریه ام گرفت. همان وسط نشستم و گریه کردم.باورت می شود؟ برای کتاب ها...از بس که دیگر کسی برایم نمانده.اما کدامشان می فهمید؟ کتاب هارا می گویم.

 آدم حالش خوب باشد، حرف زیاد دارند برای گفتن. منتها این جور وقت ها لال مانی می گیرند. اسم خودشان را هم گذاشته اند " یار مهربان"... عمرا اگر تا صبح هم گریه می کردم، کک یکی شان می گزید که بیاید بپرسد چه ام شده...

دوست نباید که فقط گوینده باشد و متکلم وحده. گوش دوست مهمتر از دهان اوست. دوستی که کر باشد، به درد خودش می خورد...هنرشان را خودشان گفته اند." گویم سخن فراوان..." این که هنر نیست... اگر واقعا می خواهند بهترین دوست باشد،  فقط حرف نزنند. گاهی هم گوش بدهند...کاش می شد.

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
عشق از اول سرکش و خونی بوَد
هواللطیف

وقتی یک دوست، یک دوست عاشق از آدم بخواهد که برایش دعا کند، چه باید از خدا خواست برایش؟ برای عشقی که به قول خودش، "اسیر" و " آزاد"اش کرده است.

 وصل، هجران، فراموشی یا بیشتر عاشق شدن؟ کدام را باید برایش خواست؟

جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
دری که باز نمی شود...
هوالعلیم بذات الصدور

شده برایم فکر این روزها. وقتی از خودم سوال می کنم که در این بیست و یک سال عمری که از خدا گرفته ام، چه گلی به سر خودم، این دنیا و اهالی اش زده ام، هیچ جوابی پیدا نمی کنم. من که برای خودم جوابی ندارم نمی دانم قرار است به خدا چه بگویم...

روز ها می آیند و می روند و من روز ها را نمی گذرانم، روز ها از من می گذرند، از رویم رد می شوند و می روند. شده ام یک تکرار برای این روز ها، یک چیزی که از بیست و یک سال قبل همیشه بوده تا آخر عمرش همیشه "باید" باشد. یک اجبار که بودنش عادت شده. چیر جدیدی ندارد، حرف تازه ای نمی زند... و آخر سر هم می رود و دنیا، یکی از عاداتش را ترک می کند. عادتی که ترک کردنش موجب مرض نمی شود.

                      

یک اتفاق تازه، یک تحول، یک تغییر، یک رویداد خرق عادت، به شدت مورد نیاز است...

توضیح: یه حالی تو مایه های این شعر:

روز ها فکر من این است و همه شب سخنم          که چرا غافل از احوال دل خویشــتنم

از کــــــجا آمده ام آمدنم بهــــــــــر چه بود؟           به کجا مــی روم آخر ننمایی وطنم

یا خدای نکرده، این رباعی:

از آمدنم نبــــــــــــود گردون را ســــــــود             وز رفتن من، جاه و جلالـــش نفزود

وز هیچ کســـــــــی نیز دو گوشم نشنود             کاین آمـــدن و رفتنم از بهر چه بود

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
یا غیاث المستغیثین
هو

کاش می شد شب را خوابید و دیگر صبحی را ندید...

توبه نمی کند اثر، مرگ مگر اثر کند...

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
هوالرئوف

رفتم مشهد و برگشتم و یک کلمه هم ننوشتم. همه ی نوشتنی هایم فقط در حرم می آمد سراغم و من،دفتر همراه نداشتم. لابد خیلی هم قشنگ می شد اگر می نوشتم.

تعریف کردن که ندارد. مثلا بگویم خوب بود؟ خوش گذشت؟ مگر غیر از این ها هم ممکن است؟

امام رئوف، همان دم در حرم، نه اصلا زودتر، همین که پایم به مشهد رسید، نه باز هم زودتر، همین که دعوت نامه را فرستاد، همه ی غصه هایم را تحویل گرفت و حسابم را پر کرد از امید، مهربانی، دعای خیر، اطمینان قلب و البته...شرمندگی.

                      

صمیمی بود امام . وقتی بر فرش های حرمش نشسته بودم، آنقدر راحت بودم که انگار در خانه ی خودمان هستم. نگذاشت حتی یک فکر بد، یک دل نگرانی بیاید سراغم. دست کشید روی سرم، اشکم را جاری کرد و خودش پاک کرد. دعایم را می شنید و بهتر از آن را از خدا برایم می خواست... حالا هم برگشته ام و نمی دانم چه کنم با این شرمندگی، با این دلتنگی و غربت که نفسم را گاهی تنگ می کند.

حالا مانده ام و چشم انتظارم برای بعد...تا دعوت بعدی که خدا کند دیر نباشد و جانم را به لب نرساند...دلم آب نشود. طاقت نمی آوریم دیگر، ضعیفیم... یا معین الضعفاء و الفقرا.

جمعه چهارم اردیبهشت 1388
هوالعلیم بذات الصدور

همه چیز به طرز گریه آوری مسخره است. انگار امروز تکرار همان روز است در بهمن۸۷. همان است که دارد به عینه تکرار می شود. همه ی اتفاقات همان شکلی است. همه اش اتفاقات همان روز است. همه ی آدم های امروزم همان طورند که آن روز بودند.همان طور فکر می کنند.

کاملا تصادفی همان لباسی را پوشیده ام که آن روز پوشیده بودم. کفش و و جورابم همان کفش و جوراب آن روزی هستند. روسری ام را از آن روز تا الان از کمد در نیاورده بودم. این سنجاقی که به روسری ام زده ام، از آن روز تا الان داشت استراحت می کرد. جالب است بدانی آدم هایی را که امروز دیدم، از آن روز در بهمن ماه تا امروز دیگر ندیده بودمشان. حرف هایمان هم تکرار همان حرف های آن روز بود. امشب قرار است همان غذایی را بخورم که آن روز خوردم، در همان ظرف ها. اتاقم هم، شکل آن روز را گرفته است. حتما تعجب می کنی اگر بگویم آن روز هم پنجشنبه بود، مثل امروز. امروز هم مثل آن روز، تنها رفتم خرید و همان چیز هایی را خریدم که آن روز خریده بودم. به همان مغازه هایی رفتم که آن روز رفته بودم.

مسخره تر از همه شان، فکر هایی است که آمده توی سرم. همان فکر های تکراری. همان فکر هایی که امروز به مراتب آزار دهنده ترند از فکر های آن روز. امروز هم مثل همان روز، قرار است با بی میلی غذا بخورم و به همه لبخند بزنم تا وانمود کنم همه چیز رو به راه است. چقدر تهوع آور اند این خنده های زورکی.

به هر چیز که نگاه می کنم، فکر هر چیز را که می کنم، می بینم دارد ماجرای آن روز را برایم تداعی می کند. همه چیز، همه چیز. همه چیز عین همه ی چیز ِ آن روز است. و من هی تلاش می کنم اینقدر این دو روز را به هم ربط ندهم، ولی مگر می شود؟ فکر من از خودم تند تر می دود. و تا من برسم همه چیز را خودش چیده و آماده کرده.

بله همه چیز عین همان روز است. فقط من دیگر آدم آن روز نیستم. پیر شده ام انگار. به دلم که نگاه می کنم، کمی چین و چروک در گوشه هایش می بینم. قلبم هم همین طور. رگ هایش زده بیرون. چقدر غربت زده است امروز. چقدر نکبت است...

خدا کند این چند ساعت باقی مانده تا آخر شب هم زودتر بگذرد تا امروز تمام شود. روزی که انگار روز های دیگر زندگی ام را چنگ می زند، لگد مالشان می کند، له شان می کند و از رویشان رد می شود... 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
کم آوردیم!
هواللطیف

گاهی دلم می خواهد یک دفتر بردارم و جمله های حکیمانه ای را که این طرف و آن می شنوم بنویسم. آخرین جمله ی حکیمانه را که واقعا در مقابلش کم آوردم و دیدم هیچ جوری نمی شود بی تفاوت از کنارش گذشت، در تیزر تبلیغ یک فیلم شنیدم که قرار است همین روز ها پخش شود:

"می شه به من بگی یه دختر عاقل و بالغ ساعت ده شب توی اتوبان چی کار می کنه؟"

به نظر شما اون دختر عاقل و بالغ ساعت ده شب توی اتوبان غیر از رانندگی کردن، کار دیگه ای هم بر میومده ازش؟

 

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
من از یادت نمی کاهم
هوالحلیم

دیگر همه ی خانواده و فامیل و دوستان آشنایان، از ارادتی که من به قیصر عزیز داشتم و دارم خبر دارند. هرجا هر خبری می شنوند که به قیصر مربوط است، سریع به گوش من می رسانند. و خیلی خوب است.

آمد و با یک اشتیاق خاص گفت:

ــ ریحانه امروز یه شعر خیلی قشنگ از قیصر امین پور رو که تو تقویم رومیزی ام بود خوندم. خیلی خیلی خوشم اومد.

ــ خب حالا چی بود؟

ــ( کمی فکر می کند):درست یادم نیست. یه جاش "زیبا پرست" داشت. اگر اشتباه نکنم.

ــ خب هیچی دیگه اش یادت نیست؟

ــ نه بذار فردا می خونم دوباره میام می گم چی بود.

فردا آمد و گفت: دو بیتش رو حفظ کردم. چقدر فوق العاده است. خدا رحمتش کنه این مرد رو. این بود:

با تیشه ی خیال تراشـــــــــیده ام تورا

در هر بتی که ساخته ام، دیده ام تو را

زیبا پرستی ِ دل من بی دلیل نیســــت

زیرا به این دلیل پرســـــتیده ام تو را

تا آخر آن روز، همه اش این شعر را زیر لب می خواند و هر کس را می دید، بلند برایش می خواند و کلی ذوق می کرد. تعجب می کرد که چرا من خیلی روحم به پرواز در نمی آید از شنیدن این شعر. گفت: تو نمی فهمی. نمی فهمی که چقدر قشنگه.

گفتم، شما یک شعر از قیصر خواندی و فکر می کنی همین یک شعر، کافیست تا همه دوستش داشته باشیم و دلمان بگیرد از ندیدنش. من تقریبا همه ی اشعارش را خوانده ام، همه شان همین طورند، با روحت دوست می شوند و دلت را نوازش می کنند. فقط که همین یکی نیست. این فقط یک قطره است. همین است که به قول شما روحم به پرواز در نمی آید.

یادش این روز ها در دلم زیاد زنده می شود، و این یادداشت بهانه ای بود برای اینکه بگویم فردا روز تولدش است. دوم اردیبهشت.

لحظه ی چشم وا کردن من

از نخستین نَفَسگریه

                 در دومین صبح اردیبهشت سی و هشت

تا سی و هشت اردیبهشت پیاپی

                                            پیاپی!

عین یک چشم بر هم زدن بود

لحظه ی دیگر اما

                     تا کجا باد؟

                                    تا کی؟

                                        

                                 قیصرم.۲/۲/۷۶