
نه اینکه بخواهم ناشکری کنم ها، نه واقعا، ولی نمی دانم چرا این روز ها هیچ اتفاق خوبی نمی افتد. آرزو به دلم مانده که یک خبر خوب بشنوم که این حال خرابم، بلکه تعمیر شود.
و آن پدری که برایش ختم قرآن گرفته بودیم، فوت کرد، و غمی افزود مرا بر غم ها...
دیروز هم برای سومین بار طلبیده شدم به اورژانس بیمارستان شهید چمران ( راستی فردا سالگرد شهادتش است...) که فقط می خواستم فرار کنم، مخصوصا وقتی آن آقاهه را می دیدم که هی می دوید این ور و آن ور، و دنبال صدور جواز دفن یکی از اقوامش بود.
عصر ها هم که همه اش باد می آید نمی دانم چرا، باران هم نمی آید این آسمان کمی از خفگی در بیاید. فقط باد است با آن هوهوی ترسناک و اعصاب خرد کن اش. نمی فهمم چه مرگش شده که اینقدر می غرد، حرف حسابش نمی فهمم چیست. این باد بی قراری/ وقتی که می وزد...
این هم که از وضع مملکت که هیچ خوب نیست. هیچ امن نیست. چه کنیم؟ واقعا چه کنیم؟ حق، حق، حق...
شما که سواد دارین ... لیسانس دارین ... روزنامه خونین
با بزرگون می شینین ... حرف می زنین ... همه چی می دونین
شما که کلت پره معلم مردم گنگی
واسه هر چی که میگن جواب داری ... در نمی مونی
بگو از چیه که من ... دلم گرفته
راه می رم ... دلم گرفته
می شینم ... دلم گرفته
گریه می کنم ... می خندم ... پا میشم ... دلم گرفته ...
(محمد صالح علا)
سلام.
برای شفای بابای یکی از دوستان که این روز ها خیلی بد حال است، ختم قرآن گرفته ایم...
اگر یاریمان کنید برای اتمام ختم...
هرکس مایل است لطفا کامنت بگذارد تا جزء برایش تیین کنم.
یا من اسمه دواء و ذکره شفاء...
بعد از پخش صحبت های رهبری بود که دلم کمی آرام تر شد، توی آشپزخانه بودم، یک دفعه آهنگ "وطن" علیرضا عصار شروع شد...
ای وطن، ای مادر تاریخ ساز
ای مرا بر خـــاک تو روی نیاز...
یک دفعه یک جوری شدم، انگار مظلوم ترین ِ این روزهای پر حادثه، وطنمان بوده و ما به هر چیز و هر کسی فکر کردیم جز وطنمان...
ای وطــــــــن ای مــــادر ایـــران من
مــــــادر اجـــداد و فــــرزنــدان مـــن
وطن مظلوم! ایران! چه بر سرت آمده این روزها؟ چقدر لگدمال شده ای وطنم! ایران!
ای دریــــغ از تـــو که ویــــران بینمت
بیشه را خـــالی ز شیـــران بینمـت
عصار به این بیت که می رسید، بغض من هم کم کم بزرگ تر می شد و جایش در گلویم، تنگ تر...
خاک تو گــر نیست جــــان من مباد
زنده در این بوم و بر یـک تــــن مباد
انگار که بعد از مدت ها دارم به یک مفهوم تازه فکر می کنم، به مفهومی که "ایران" باشد... که چقدر برایم نزدیک بود و چقدر دور بودم. فکر کردم چقدر زخمی شده، چقدر تحقیر شده وقتی آن عکس های خجالت آور را دشمنانش دیدند و دلشان خنک شد. دشمنانی که دور نیستند، همین جا هم تعدادشان کم نیست. منتظر همین غفلت های مایند، منتظر این به هم خوردن وحدت ما. از هیچ کاری هم ابا ندارند و یادمان باشد با دوست، اشتباهشان نگیریم.اگر خوشحالیم، اگر اعتراض داریم،هر کاری که می کنیم، یادمان باشد آب نریزیم روی شعله ای که از یاد وطن در آن گوشه های دلمان روشن است.
وطن یعنی هدف یعنی شهــــــامت
وطن یعنی شرف یعنی شهــــــادت
یادمان نرود که وطنمان...مظلوم است.نمی توانم دیگر حرفی بزنم.
سلام.
انتخابات انجام شد و خدا می داند چه کسی رئیس جمهور شود. من از خدا خیر را خواستم و بنا به نشخیص خودم عمل کردم و نتیجه را به خدا واگذار کردم.
به دلیل سوء برداشت های متعدد از حرف های من ، ترجیح دادم دو پست آخرم را که مربوط به انتخابات می شد بردارم.
اُفَوِّضُ امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد.
من هم زور شنوی ام ملس است. این روز ها دیگر نه فقط خواهر کوچکترم، که کارگر کارواش و متصدی پمپ بنزین و پلیسی که هروقت گرسنه اش می شود می آید نزدیک دانشگاه ما و بدون دلیل همه ی ماشین ها را به ردیف جریمه می کند، به من زور می گویند.
تازه از این ها گذشته، دوستی که فکر می کرد صمیمی ترین دوستم است، دوستی اش با من را که اصرار می کرد خیلی عمیق است، زیر پا گذاشت و حق من را هم...من هم عادت ندارم عزت نفسم را زیر پا بگذارم و حرفم را برای کسی که می دانم نمی فهمد، دوباره تکرار کنم.مهم نیست...خیلی خوشحالم که آدم ها را می شناسم و وقتم را الکی برای آنهایی که ارزشش را ندارند تلف نمی کنم. باید خدا را شاکر باشم.
دعا می کنم تا روز انتخابات، جا نزنم...حرف هایی دارم که دارد از دهانم می زند بیرون و باید به زور نگهشان دارم...
رفتم از توی ماشین کیفم را بردارم. یک دفعه صدایش را شنیدم. با یک کشش بلند گفت: بععععععععععععع. اول ترسیدم و جا خوردم. رفتم دیدم بسته شده، کنار در انباری. یادم آمد همسایه مان قرار است فردا از مکه برگردد و این گوسفند بیچاره...
چند لحظه نگاهش کردم، کیفم را برداشتم آمدم بروم، همین که از زاویه ی دیدش خارج شدم دوباره با صدای بلندی گفت:بعععععععععع.برگشتم دوباره. باز هم چند لحظه ماندم و تا آمدم بروم دوباره همان صدایی آمد که دلم را می لرزاند و مو بر تنم راست می کرد. سراسر التماس بود صدایش. نگاهش با آن چهره ی معصوم گوسفندانه اش بد تر آدم را می سوزاند...بار سوم که آمدم بروم دیگر فقط نگاه کرد...صدایم نکرد.در دلم خدا را شکر کردم.
یاد نوشته ی شهید چمران افتادم در کتاب"رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست" درباره ی گوسفندی که بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شده بود، جلوی پایش قربانی کرده بودند...و اینکه چقدر از خودش بدش آمده بود و دلش برای گوسفند سوخته بود خودش را مدیون او می دانست و هرگزنتوانست از گوشتش بخورد...
صبح که بیدار شدم به خانواده گفتم:" دیشب اون گوسفنده که گوشه ی پارکینگ بسته بودنش، حالمو بد کرد." مامان هم تایید کرد. علی گفت: دیگه الان به دیار باقی شتافته. و من دلم اصلا نمی خواست به این فکر کنم.
همین که با آسانسور رسیدم پایین، در آسانسور را که هل دادم، یک تشت بزرگ دیدم پر از گوشت گوسفند، و علی آقای سرایدار را کنارش، که منتظر آسانسور بود تا گوشت ها را ببرد برای همسایه ی قاتل...
یاد این شعر قیصرم افتادم:
وقتی که بره ای
آرام و سر به زیر
با پای خود، به مسلخ تقدیر ناگزیر نزدیک می شود
زنگوله اش چه آهنگی دارد...؟
فاطمیه ی امسال چقدر فرق داشت...انگار آدم هرچقدر بیچاره تر باشد، هرچقدر از مرحله(ی آدم ها مثلا) خودش را پرت تر احساس کند، دلش تند تر می دود به طرف جایی که یک دستاویز پیدا کند...به طرف یک جایی، یک چیزی که خودش را وصل کند به آن، تا دیگر خیالش راحت باشد از همه چیز. دیگر خودش مجبور نباشد جور خودش را بکشد، برای خودش دعا کند و برای خودش برنامه ریزی کند و آخر هم برگردد سر همان خانه ی اول. یا اینکه حتی عقب تر.
این طوری آدم خودش را می سپارد به کسی که خیالش راحت است خیر را برایش می خواهد، دعایش می کند و اگر به او وصل باشد، از همه چیزش دیگر مطمئن است. شوخی هم نیست.همین طوری است واقعا. هرچند نمی دانم خودم چقدر این را باور دارم...باور، نه اینکه چقدر بهش قائلم.
همه چیز را سپردم به خود خانم. هرچی درد و نگرانی داشتم را ریختم به دامنش و گفتم خودش یک طوری حلشان کند.عقل من دیگر قد نمی دهد.از مسجد که می آمدم بیرون دیگر سبک بودم. دردی نداشتم.
فقط خدا کند این حال ها، جو زدگی نباشد که یهو بیاید و زود هم برود و اثری هم ازش به جا نماند. خدا کند که یادم نرود...که انسان زود از یاد می برد...
بعد از از دست دادن کلاس صبح و سوختن سیم کارت گوشی و خواب ماندن و نرسیدن به کلاس بعد از ظهر که تازه باید کنفرانس هم می دادم و گند زدن به فاینال زبان و گم کردن جزوه هایم، حسن ختام بد بیاری های امروز، تصادف با یک دستگاه اتوبوس بود! البته به خیر گذشت هرچند طبق معمول همیشه آقایانی که با خانم ها تصادف می کنند، هرچند مثل روز روشن باشد مقصر بودنشان، اصرار دارند که خانم مقصر است و تازه این بابا می خواست همان جا خسارت هم بگیرد و وقتی فهمید پلیس در راه است، فرار را بر قرار ترجیح داد!
مردی و مردانگی گاهی معانی جالبی پیدا می کند.شاید بعد تر به تفصیل نوشتم.
القصه، درباره ی قضایای امروز، فقط همین که "خود کرده را تدبیر نیست..."