تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
این، حال من ِ بی توست
یا من یملک حوائج السائلین

آمده بودم بگویم که این چند وقت چقدر سخت بهم گذشت. می خواستم بگویم که از اول سال، یک روزی نیامد که من از ته دلم خوشحال باشم. از زندگی ام راضی نبودم، زندگی می گذشت و من را می برد و من برایش برنامه ای نداشتم. این ها اصلا خوب نبود. با اضافه ی چیز های دیگری که اتفاق افتاد و تعریف کردن همه شان اینجا جا نمی شود.

می خواستم از همه شان بنویسم اما پشیمان شدم. دری باز شد به رویم، دری که آنقدر بزرگ بود که می توانستم همه ی این غصه ها را ازش رد کنم و بریزمشان دور. انگار خدا می خواست یک دفعه همه شان را برایم جبران کند. و من سکوت کردم و حرف نزدم. باز اتفاق افتاد گند هایی که فقط به خاطر این در بزرگ توانستم تحملشان کنم. هربار که بهشان فکر می کردم و اذیت می شدم، یک زنگوله ی خوش صدا ته دلم تکان می خورد و یادم می انداخت که چه اتفاق خوبی قرار است بیفتد. اتفاق بزرگی که  همه ای این بدی های بزرگ را یک جا قورت می داد و از بین می بردشان. پس دیگر جای شکوه و شکایت نبود. فقط باید صبر می کردم و انتظار می کشیدم.

دلم خوش بود برای خودم. همه اش تصویر بی نظیر خانه ی خدا را که پارسال دیده بودم می آوردم در ذهنم و عشق می کردم و منتظر بودم دوباره ببینمش. به زودی. و سرخوش بودم و باورم نمی شد . یک ناباوری شیرین خیلی خوشمزه که چه باورش می کردم و چه نه، در انتظارم بود.

می خواستم بیایم و بنویسم که چه عجیب جور شد. که من هنوز چقدر گیج بودم وقتی رفتم و مدارکم را تحویل آژانس مسافرتی دادم. پرواز کردم وقتی صدای کارمند آژانس را شنیدم که پیغام گذاشته بود روی تلفن که: ریحانه خانم در تاریخ فلان بیان برای شرکت در جلسه ی کاروان. و کله قند هایی بود که در دلم آب می شد و آب می شد...

می خواستم چند روز دیگر بیایم برای خداحافظی، و بگویم که قرار است کجا بروم. کلی فکر کرده بودم که در پست آخرم قرار است چه بنویسم. می خواستم لینک پستی را که پارسال قبل از مکه رفتنم نوشته بودم بیاورم بگذارم توی پست آخر امسالم. کلی فکر کرده بودم چه بگویم. بر خلاف این نوشته که دارم فی البداهه می نویسمش.

هر چه که بود، هر اتفاقی که افتاد. نشد دیگر. نشد...و حالا من مانده ام و یک دنیا تصویر، یک آسمان حرفی که آماده کرده بودم برای خدا بزنم، یک عالم اشک که نگه داشته بودم در بغلش بریزم، و اندازه ی چندین سال، گناه که می خواستم بگذارمشان آنجا و برگردم و حالا نمی دانم به فکر حرف هایم باشم، اشک هایم را دریابم یا دنبال چاره برای این همه گناه باشم. همه چیز به هم ریخت. خودم بیشتر از همه.

از خودم نا امید بودم. خودم را از مرحله ی آدمیت پرت می دیدم. ولی همه اش دلم خوش بود به حادثه ی شیرینی که در انتظارم بود. به عهدی که آماده کرده بودم ببندم و به تلاشی که می خواستم بعدش بکنم برای حفظش...برای اینکه جانم را بگذارم پایش...و حالا من ماندم و این زندگی که نمی دانم کجایش را باید درست کنم. این عمری که نمی دانم چطور بگذرانمش، این جوانی که نمی دانم کجا باید خرجش کنم.

همه می گویند: لابد این طور مصلحت بوده. شاید هم من بی توفیق بودم.  من که می دانم اشکال کار از کجاست. می دانستم و نتوانستم درستش کنم. نتوانستم یا نخواستم؟ نمی دانم. کم توفیقی از این بیشتر که منشی آژانس زنگ بزند و بگوید:"خانم ثمره. بالاخره می آید یا نه؟ویزاتون هم اومده الان جلوی منه." و من بگویم:" نه خانم...من انصراف دادم. اومدنی نیستم..." ببین تا کجا پیش بردی و آخر نشد...نشد که نشد.

و حالا چه بگویم؟ بگویم از ماست که بر ماست؟ یا بگویم خود کرده را تدبیر نیست؟ هر چه بگویم حالا کدامشان حال من را درست می کند غیر از خودت؟ دیگر مهم نیست چه می گویم. دیگر مهم نیست. مهم این است که: تنها ماندم...

بعضی حرف ها را باید درجا که به ذهن می رسند نوشت. اگر ننویسی شان، می روند و دیگر حسشان نمی آید. مهم هم نیست که  ساعت از یک نیمه شب گذشته و تو فردا ساعت هشت صبح امتحان داری. باید بنویسیشان، که اگر ننوشتی، می روند و دیگر نمی آیند.

شنبه بیستم تیر 1388
اندک اندک، جمع مستان می رسد...

هواللطیف

بعد از مدتی، شاید مدتی طولانی، امشب خدایم خواست یک خبر خوب به گوشم برسد. و شنیدن چه خبری بهتر از این خبر که دو نفری که می شناختمشان، دو نفر که خیلی بالا و پایین شدند و سختی کشیدند و خدا می داند چه گذشت بهشان، نزدیک است که به هم برسند...

عاشق بودند. و هستند هنوز هم. تنها آدم های عاشقی هستند که این روز ها می بینم. عاشق واقعی، عاشق صادق. و چه خوب گفت نادر ابراهیمی، که " عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد..."

و همراهی نوشتن این پست با آهنگ " اندک اندک جمع مستان می رسند" شهرام ناظری، ترکیب شیرینی است. و با احساس خوب امشب من، هماهنگ.

ممنونم خدایم، به خاطر این خبر خوب، بعد از این همه شاد نبودن...مبارکتان باشد دوستان من...گوارایتان باشد. زلال باشد و خالص، شادی های بعد از این تان، شاد باشد دل هجر کشیده تان. خدایتان به همراه... 

پنجشنبه هجدهم تیر 1388
من گم شده ام
هوالعلیم

همه چیز در من حسابی به هم ریخته. همه چیز حسابی قاطی شده. منطق و عقل و دل و احساس و فکر و مصلحت و...نمی دانم به حرف کدامشان گوش کنم. معیار ها دیگر جواب گو نیستند. یعنی انگار دیگر صد در صد نیستند. حق و باطل...دیگر خیلی درست نمی دانم حق چیست و باطل چیست. البته معلوم است ولی برای من نه.

می خندم به چیز هایی که دو سال قبل برایم مهم بودند و هیچ جور ازشان کوتاه نمی آمدم. می خندم و دوست ندارم به آنها فکر کنم. می ترسم از فردایی که به دوست داشتنی های امروزم بخندم و از خودم خجالت بکشم. به خاطر همین می گویم همه چیز به هم ریخته. حالا دو سال فاصله که خوب است. گاهی می شود که دیروزم را مسخره می کنم. شب که می شود، می گویم چقدر ساده بودم که صبح چنان فکری می کردم.

 معیار گم می کنم گاهی. دنبال یک اصل هستم . نمی دانم چقدر برای پیدا کردنش تلاش کرده ام، تلاش می کنم. نمی دانم راهی که می روم برای دانستنش، برای یافتنش، چقدر درست است. چقدر جواب می دهد...فکر می کنم و هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر گم می شوم. انگاری که دستاویزی ندارم...

چهارشنبه هفدهم تیر 1388
عجایب "غربتی" دیدم در این دشت!
هو

هوای این روز های تهران هم مثل همه ی اتفاقات دیگری که این روز ها می افتد، بی سابقه است. مثل اتفاقاتی که این روز ها برای من می افتد که در بیست و یک سال اخیر بی سابقه است، مثل اتفاقاتی که دور و برم می افتد و کلا در طول تاریخ بی سابقه است...

کلا این روز ها داریم رکورد می شکنیم همه مان. کارهایی می کنیم که آدم ها از اول خلقت بشر( البته تا جایی که ما اطلاع داریم) نکرده اند. چقدر ما باحال و بی نظیریم.

دوشنبه پانزدهم تیر 1388
همین طوری مثلا
یا اله العالمین

گاهی خیلی شادم، گاه هم نه. یک وقت هایی امید فتح می کند همه وجودم را و چند دقیقه بعد، انگار نه انگار ِ آن همه امید، آنقدر نا امید می شوم از همه چیز و همه جا که فکر می کنم کاش بشود زندگی نکرد...کاش بشود یک راه میانبر زد، عوض زندگی کردن.

گاه آنقدر مطمئنم و پر از توکل، که فکر می کنم هیچ مشکلی نیست که حل نشود. گاه ِ بعد هم، یک مشکل کوچک و ناچیز، به هم می ریزدم، از کوره در می روم درمانده می شوم.

نفهمیدم دلیل این همه دگرگونی احوالاتم را در این روز ها، که یک لحظه خوبم و تضمینی نیست که یک لحظه ی بعد هم حالم خوب باشد.نمی دانم چرا اینقدر متغیرم، چرا اینقدر ناپایدارم و نا معلوم و گم...

پنجشنبه یازدهم تیر 1388
هرچی دوست دارید
هواللطیف

دلشوره دست برنمی دارد، بر نمی دارد...نمی گذارد یک نفس بکشم، نفسی وقتی بالا می آید، مفرّح ذات باشد...

 این هم محض گشایش خاطر خودم و بقیه: یک دلخوشی کوچک در روز های اول تابستان هرسال این است که وقتی قرار است کولر را بعد از یک سال مجددا راه اندازی کنیم، بروم جلوی دریچه اش بایستم تا همه ی خاک های خوابیده در دریچه با روشن شدن کولر بزند بیرون، و من آن بوی خوشمزه و نوستالژیک( بدم می آیداز این کلمه، ترجمه اش چیه؟) با همه ی وجود ببرم توی همه ی رگ هام.

سه شنبه نهم تیر 1388
داروگ، داروگ، داروگ!پس کی می رسد این باران؟

هواللطیف

از آن لحظه هایی است که یک کاری را باید حتما انجام دهم، ولی نمی دانم چه کاری را. تا انجامش ندهم هم حالم خوب نمی شود. دلم گرفته ولی با بیرون رفتن هم خوب نمی شود، با آهنگ گوش دادن هم،با هیچ کدام ار کارهایی که فکر می کردم باید الان جواب بدهند هم...

دلم می خواست با یک آدمی صحبت کنم که خیلی وقت است می شناسمش، هرچه بین شماره تلفن ها را گشتم نفهمیدم با کدام یکی شان باید تماس بگیرم. پیدا نشد آن دوست، آن آدم. گم شده...کجایی لعنتی؟ اه! حالا من یک بار دلم خواسته با کسی حرف بزنم. منی که همیشه مخاطب حرف هایم یا صفحه های دفترم هستند یا سلول های مغزم...و حرف هایم به ندرت و اگر مخاطبی پیدا کنند، به زبان می آیند و معمولا آنقدر آن گوشه پوزه های مغزم می مانند که یا فراموش می شوند یا می مانند و می مانند و می مانند...

بگذرم، امروز که دلم می خواست با کسی حرف بزنم، نه توی مسنجر کسی بود، نه جی میل و نه شماره تلفنی پیدا کردم که احساس کنم کسی آن طرف گوشی را بر می دارد که حرف های من را بفهمد. نه اینکه تا مثلا یک کلمه از مرگ گفتم، هزار تا فحش بارم کند که چرا به این چیز ها فکر می کنم...یا از هر چیز دیگری...

بگذرم، نشد دیگر، امروز هم نشد...مثل همیشه که عادت کرده ام همه ی ناکامی هایم بگذارم گردن ِ "خواست خدا"، این یکی را هم بگویم که استثنا قائل نشوم: خدا نخواست دیگر...

درماندگی هم ، درماندگی حضرت ابراهیم وقتی آن خواب کذایی را دید که باید اسماعیلش را قربانی کند...چه باید می کرد، یک طرف خدایش بود و یک طرف پسرش...قال یا بنیّ انی اَری فی المَنام ِاَنّی اَذبَحُک...خوش به حالش که سربلند شد ابراهیم...خدا گفت بهش که قَد صَدَّقتَ الرویا..چه حالی کرده وقتی این جمله را شنیده از خدا.خلیل اللهی نوش جانت ابراهیم که آسان به دستش نیاوردی.

شنبه ششم تیر 1388
خاک های جنوب...
هوالآخر

فرصت خوبی دست داد این دو روز برای دوباره خواندن کتاب "ارمیا" که حسش را دوست دارم. دفعه ی قبل هم که می خواندمشُ یعنی اولین باری که خواندمش را خوب یادم است. خواندن آن بخش هایی از کتاب که حال و هوای ارمیا را در روز هایی که در جنگل بود، می گفت، در زمانی که خودم هم در شمال بودم و جنگل را می دیدم، شیرین بود برایم و تصویر خوبی از حال و هوای رمان را برای خودم می ساختم. هم بار اول و هم این دفعه.

هر بار، خواندش یک جور برایم شیرین بود. بار اول بعد از بازگشتم از سفر اولی بود که به مناطق عملیاتی جنوب رفته بودم و همین باعث شد بتوانم حال و هوای ارمیا را بهتر درک کنم. این بار اما جور دیگری بود برایم.

ارمیا را بهترین کتاب رضا امیر خانی می دانم. نثر الانش را زیاد نمی پسندم . ارمیا را زمانی نوشته که هنوز نویسنده نشده بود.ارمیا نثرش ساده تر است  از نثر الان امیر خانی و به تبع همین سادگی، به دل نزدیک تر است.

شخصیت ارمیا از یک سو، مثل همه ی آدم هاست و از سویی متفاوت است با همه ی آنها. ارمیا به چیز هایی فکر می کند که احتمالا هر آدمی در زندگی اش یک بارهم که شده به آن مسائل می اندیشد. و از این بابت مثل همه است و افکار خیلی متفاوتی ندارد. تفاوتش با همه ما از این جهت است که فکر هایش را عملی می کند. همه شان را، بدون اینکه نگران تلقی دیگران از رفتار های به ظاهر" مجنون مآبانه" اش باشد. زندگی می کند برای خودش. بر خلاف عموم آدم ها که زندگی شان برای دیگران است و همیشه می اندیشند به اینکه دیگران در مورد آنها چه می اندیشند.

ارمیا خواندنی است. هرچند از نظر خیلی ها ارزش خواندن ندارد. ولی می ارزد تا آخرش را رفت و دید که چه می شود. هرچند که تنها پایانش نیست که ذهن را درگیر می کند و خواننده را به فکر وا می دارد.

از دستش ندهید.

پنجشنبه چهارم تیر 1388
مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد
هوالباقی

داشتم خیلی عمیق و جدی به این فکر می کردم که وقتی مُردم، کدوم یکی از عکسام به درد آگهی ترحیم و ایضا به درد اینکه بذارن توی یه قاب و قاب رو بذارن روی یه میز جلوی در ورودی سالن اجتماعات دانشکده، می خوره. هر چی فکر کردم دیدم عکسی بهتر  از اون عکسایی که نیکو تو حیاط دانشکده ازم گرفته و توی همه شونم روسری آبی سرم کردم، ندارم. البته فکر کنم باید اول با فتو شاپ عکس رو سیاه سفید کنن تا به درد همچین مراسمایی بخوره.

بعدشم فکرم رفت سراغ اینکه بچه های دانشکده برام مراسم می گیرن یا نه، ختم قرآن می گیرن یا نه. فک کردم اگه نگیرن خیلی نامردن چون قرارمون بوده که هرکی مرد براش این کارا رو بکنیم.

فک کنم برای روزای بعد از رفتنم لازمه پسورد وبلاگم رو به کسی بدم تا وقتی مردم شما ها را خبر کنه برام دعا کنین. خلاصه اگر دیدین چندروزی گذشت و خبری ازم نشد، لطفا خودتون حدس بزنین چی شده.

توضیح: موقع خوندن این متن هرچی خواستین تو دلتون بگین زبونم لال، خدا نکنه، این حرفا چیه. یا اینکه از صمیم دل یه انشاءالله بگین. البته فکر کنم احتمال انشاءالله گفتن بیشتر باشه.