
یا من یجیب المضطر
آدمی است که دستش در کار خیر است. اگر بگویم خیّر ترین آدمی که دیده ام، راست گفته ام. بیوه زنان بی سرپرست و زنان سرپرست خانوار و همسران بی پناه شهدا و جانبازان که روزگار برشته شان کرده،وقتی که گریان می روند پیشش و آبرویشان را به خاطر چند غاز پول کف دست می گیرند، وقتی می آیند بیرون، خندانند...و یا هنوز می گریند ولی از خوشحالی... به خاطر آنکه آبرویشان خریده شده و کسی بوده که آنها را «گدا» نپنداشته و باور کرده آنقدر نیازمند بوده اند که مجبور شده اند آبرویشان بگیرند کف دست و بیایند و کمک بخواهند.
این را خودش می گفت و گریه می کرد...تعریف می کرد از همسر ِ جانبازی که حالا مدتیست همسرش شهید شده. قبل از عید آمده بوده و برای نوه اش که قرار بوده به دنیا بیاید، سیسمونی خواسته. گریه می کرده و التماس که ما آبرو داریم. شما را به خدا کسی نفهمد که من آمده ام اینجا و کمک خواسته ام. فقط می خواهم دخترم پیش خانواده ی همسرش سربلند باشد. باز هم حرف زده بود. خیلی زیاد... از همسر موجی اش، از اینکه بیست سال پرستاری اش را می کرده و ازش کتک می خورده، از اینکه آنقدر خودش با دست هایش همسرش را جابه جا و تر و خشک کرده، که دست هایش از کار افتاده اند... از اینکه هرچه داشته اند خرج هسرش کرده اند و الان، مقامات خیلی زحمت می کشند و به او، ماهانه سیصد و سی هزار تومان(فقط) به خاطر اینکه همسر شهید است می دهند...گفته بوده که از بس سویا خورده ایم دیگر حالمان از بوی سویا به هم می خورد...و باز هم گفته بوده، من نمی توانم بگویم...
ما به کجا می رویم؟ باید باور کنیم این حرف ها، درد دل های همسر یک جانباز است. کسی که از بانک وام گرفته و توان بازپرداختش را ندارد و همین طور به خاطر دیرکردش، روی پولی که باید پس بدهد اضافه می شود. کسی که پول اجاره ندارد و تمام پول رهنش را صاحبخانه عوض اجاره برداشته...کسی که روزگار برشته اش کرده و شیره ی جانش را کشیده، کسی که الان حقش است بعد از این همه درد، بعد از این همه زخم دیدن، راحت باشد، نگران کجا ماندن و چه خوردن و چه پوشیدنش نباشد...
خدا حق دارد که برکت را از مملکت ما بردارد...حق دارد که بلا بفرستد...ولی نعمتان ِ مان را فراموش کرده ایم. حقمان است.
این را هم بخوانید، دردواره ایست از روز های دور.
یا اله العالمین
خسته شدم از بس از دست خودم حرص خوردم و از بس به این و آن از دست خودم شکایت بردم. درست بشو هم نیستم. بد ترین روز ها، بدترین روز های عمرم را می گذرانم. این طور فکر می کنم. نه اینکه غلو کنم. بد می گذرد چون بیکارم، چون هدفم گم شده، چون دست کشیده ام از ساختن ِ خودم. از آدم کردن ِ خودم. نمی دانم هم تا کی این طور خواهم بود.
امیدم به رجب و شعبان بود و شب ها و سحر هاشان...که از دست رفتند. رفتند نیم نگاهی هم بهشان نکردم. و خدا می داند که چه ها از دست داده ام. پارسال این روز ها در مدینه بودم و بعد هم مکه. بهترین روز های زندگی ام. می رفتم مسجد النبی، مسجد الحرام، عهد می بستم و خدا و پیغمبر را قسم دادم که نگذارند، نخواهند زیر قول هایم بزنم. گریه می کردم و نمی خواستم از عهد هایم برگردم. و چه می دانستم که کم از یک سال بعد قرار است همچین روزهایی بیایند سراغم. روز هایی که حتی یک ذره، حتی یک ذره هم شبیه روز های پارسالی نباشند...ای روز های خوب...
آمده ام بگویم، که خرابی از حد گذشته. زندگی من دیگر زندگی نیست. تکلیفم با خودم روشن نیست و با خدا هم، با هیچ کس ِ دیگر هم. با هیچ چیز ِ دیگر هم حتی. نمی دانم چه خواهد شد. نمی دانم زیر خاک که رفتم، برای این روز ها، برای این روز هایی که به هیچ و پوچ می گذرند، چه جوابی دارم به خدایم بدهم. بگویم چه کارشان کردم؟ چطور گذراندمشان؟ چه بگویم؟
و قَد اَفنَیتُ عُمری فی شِرَّهِ الَسهوِ عَنک، وَاَبلَیتُ شَبابی فی سَکرَهِ التَباعُدِ مِنک...
دعایم کنید.همین
خب ممکن است زمانی آدم حرفی نداشته باشد برای نوشتن...آدم است دیگر.
من از آدم ها خسته ام. دوست دارم مدتی، کسی را نبینم. دوست دارم کسی هم من را نبیند و خبری ازم نداشته باشد. واقعا نیاز دارم به همچین اتفاقی تا شاید خودم را پیدا کنم و ببینم چه می خواهم...من از آدم ها خسته ام. دوست دارم مل ارمیا بزنم به کوه و جنگل...بروم جایی که دوست دارم. آدم ها خیلی خسته ام کردند...
من دلم مي خواد برم جايي که صبح بيدار ميشم هيچ کس رو نبينم.وقتي ميرم بيرون به کسي نگم کجا ميرم .کسي نگرانم نشه. دل کسي برام تنگ نشه--- مینای کنعان