تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
چند کلمه حرف،همین

یا لا اله الا انت

بگذار بعد از این

تنها پیشانی تو را بسرایم...

شروع کردن...سخت ترین جایش همین جاست. حتی برای تو، حتی وقتی می خواهم برای تویی بنویس که قلمم برایت همیشه روان بوده. می رفته و می نوشته و بدون اینکه بدانم چه می کرده ، خودش کار را تمام می کرده و انصافا هم بهترین ها را برایت می نوشته...حالا شاید همین بهترین شروع باشد. اینکه از ناتوانی ات در شروع کردن بنویسی.

حالم خوب است. یعنی خودم که این طور احساس می کنم.بقیه هم همین را می گویند، حتی خودت، وقتی که دیگر روز صدایم را از پشت گوشی تلفن شنیدی. حالم خوب است و این بسته به نظر یک نفر دارد. یک نفر که اگر او هم خوب بودنم را تایید کند من دیگر ممطئن شده ام که خوبم، و دیگر نمی توانم ننه من غریبم بازی در بیاورم و بگویم حالم بد است و این حرف ها...حالا هم اتفاقا رابطه ام باهاش خیلی خوب نیست. خدا را می گویم. به همین خاطر خیلی رویم نمی شود بروم و رو در رویش بایستم و بپرسم! آهای! من به نظر تو الان خوبم یا نه؟ یعنی می دانی این روز ها حرفی از دلم برایش نمی فرستم. یعنی حرف زدنم نمی آید. مگر به نماز یا دعا. از خودم حرفی بهش نمی زنم. یا حوصله ندارم، یا عقل و شعور، یا احساس، و یا شاید هیچ کدامشان را ندارم. و این آخری به احتمال نزدیک تر است. حالا منتظرم روزی را که این یخ های رابطه مان آب شود و بروم دم خانه اش و این سوال اساسی را ازش  بپرسم و جواب بگیرم و بروم پی کارم.

بگذریم، این حوالی خبر خاصی نیست. زندگی، ساده تر از همیشه می گذرد. ساده مثل عقربه ای که باید ثانیه ها را همیشه بشمارد و همیشه حرص این را می خورد که چرا حتی یک ثانیه هم نمی تواند و بایستد و نفسی تازه کند...زندگی من، این روز ها  همین قدر ساده می گذرد. نه فکر خاصی تو این کله ی خالی تر از همیشه هست، نه حرفی که دلم بخواهد توی یک گوش فرو برود و دلی را بسوزاند یا فکری را مشغول کند. نه آدمی توی زندگی این روز هایم که آنقدر برایم جالب باشد که بخواهم از او برایت تعریف کنم. زندگی دارد ساده ترین صورتش را نشانم می دهد و این تقصیر من است. من هیچ کاری ندارم با این زندگی. نقشه ای برایش نکشیدم. باور نکنی شاید ،که شب ها که می خواهم بخوابم، هیچ فکری نمی کنم درباره ی اینکه فردا چه کار هایی دارم، کجا ها  باید بروم، به چه چیز هایی باید فکر کنم. صبح ها که زود بیدار می شوم، اگر خوابم نیاید، هیچ برنامه ای برای بیدار ماندن ندارم. نه دلم می خواهد کتابی بخوانم، نه کار دیگری بکنم. به خاطر همین ها تلاش می کنم تا بخوابم. من، تلاش می کنم که بگذرد زودتر. انگار نه انگار که این روزها هم، جزو زندگی من هستند. همیشه این احساس را در زندگی ام ، همین شکلی داشته ام. مثلا وقتی مدرسه می رفتم، فکر نمی کردم که دارم زندگی می کنم، همیشه منتظر بودم تا مدرسه تمام بشود و من بروم دانشگاه که زندگی  ام شروع شود. حالا هم همین طور. می خواهم این روز ها بگذرد تا ببینم بالاخره این زندگی کی می آید . منتظرم بیایم تا ببینم چه شکلی است و قرار است چه گلی به سر ما بزند.

این هم از جریان این روز های ما. اعتراف می کنم که راحت نوشتم.  حوصله هم داشتم.بروم دیگر. اگر خوابی برای ما دیدی، اگر پیغامی برای ما داشتی، با اگر حرفی برای زدن، همه را بنویس. من گوشم دیگر نمی شنود. شکرش که هنوز کورسویی در چشم هایم هست...  

جمعه هفدهم مهر 1388
ای غم، تو که هستی از کجامی آیی؟

 یا خیر حبیب و محبوب

ببین چقدر گذشته از آخرین نوشته هایم...ببین برای من که همدمم و بهترینم، بعد از اینکه خیلی ها را آزمودم، دفترم بود، و او تسکینم می داد، چقدر روز ها بدون او گذشته...

نه اینکه فکر کنی بعد از این همه ننوشتن الان آمده ام با یک دفتر حرف، با یک  بغل کلمه و این ها، فقط آمده ام که بگویم...هنوز نوشتن را از یاد نبرده ام. هنوز هم بلدم قلم به دستم بگیرم و حتی اگر حرفی ندارم، وانمود کنم به نوشتن. نه، همچین مطمئن هم نیستم که نوشتن را از یاد نبرده باشم، ولی لا اقل این را می توانم بگویم که هنوز هم می توانم ادای نوشتن را در بیاورم...

حالا من مانده ام و خودم، و دیگر مطمئنم که هچی کسی نمانده. آدم ها زیادند، اگر بخواهی تعدادشان را بشماری، حتی این روز ها برای من روز هایی اند که شاید از همه ی روز های این حوالی دور و برم شلوغ تر باشد. اما هم دیگر را می بینیم و از کنار هم می گذریم و کاری به کار هم نداریم...نگاهمان یک جا را نمی بیند، و چشم هایی که هر کدام سویی را بنگرند، دیگر نمی توانند هم را ببینند.

من بیشتر از همه با خودم قهرم. این را می دانم. من از کسی گله مند نیستم. تا وقتی خودم نخواهم، همینم و بدتر می شوم ولی بهتر نه.

این روز ها به هر چیز که فکر می کنم، یادم می آید که شب هایی قبل خوابش را دیده ام. از ماهی قرمز هفت سین بگیر تا آسمانی که مدت هاست شکلش را از یاد برده ام...تا مناجات هایی که دیگر مدت هاست تجربه شان نکرده ام و بر خلاف نوشتن، حتی ادایشان را هم نمی توانم در بیاورم. همه ی آدم های زندگی ام، این روز ها در خواب هایم صف کشیده اند. نمی دانم چرا قرار است به یاد همه شان باشم. نمی دانم آنها هم مرا یاد می کنند یا مثل همیشه ی زندگی ام، این یاد ها یک طرفه اند و بیمارم می کنند...زود می شکنم، دیر می ایستم، آسان می بارم و دیر می گذرم.

خوشحالم، خوشحالم که به هر طریق این طلسم کشنده ی ننوشتن دارد می شکند و من دارم پیروز می شوم...این هم یک دلخوشی در این روزهای ...

گفت:

دلم گرفته از این روز ها، دلم تنگ است

میان ما و رسیدن، هزار فرسنگ است...

سه شنبه چهاردهم مهر 1388
تویی که دوری...
هو

جان جز خیال رویت، نقشی دگر نبندد

دل جز به عزم کویت، رخت سفر نبندد...