
درست در همان لحظه هایی که فکر می کنی همه چیز درست شده، آن نقص خودش را نشان می دهد...حالا که مشکل به این بزرگی هست، هرچقدر هم همه چیز های دیگر خوب باشند، هر چقدر آدم ها - تصادفا- همه شان خوب شده باشند، و به خیال خودت، به قول معروف گل در بر و می بر کف، شاد باشی و بی غم، آن غم اصلی خودش را نشانت می دهد و دست بر نمی دارد از سر همیشه پر دردت...و حالا برای همین یک بار هم هست که اتفاقا ناراضی نیستی از این شادی غمگین- به قول قیصرم- و نمی خواهی خلاص شوی از دستش. انگار یک جوری بهت موجودیت می دهد، به یک جایی وصلت می کند و احساس بی صاحب بودن نمی کنی. و همیشه به یادت می آورد رفتنی بودن همه ی آدم ها را، و اخطار می دهد که خودت را وصل بهشان نکنی و به این وصله ی ضعیف تر از خانه ی عنکبوت دلخوش نباشی.
این درگیری من با آدم هایت تمامی ندارد خدای من. بدی نمی کنند، اگر هم بدی کنند برخاسته از طبیعت آدمی شان است- البته تا حدی معقول!- من با آنها در گیرم. نه در ظاهر، که همیشه پرهیز کرده ام از درگیری های ظاهری هرچند به قیمت خراب شدن اعصاب مبارک خودم، درگیری هایم ذهنی اند، و همیشه هستند، حتی در وقتی که رابطه ها در حد بیست هستند، و هیچ مشکلی هم نیست. و نمی خواهم این ذهن پر از آدم را، و نمی خواهم که ذهن دیگران هم از یاد نا مبارک خودم پر باشد، چون به هر حال جای یاد تو را تنگ می کنند این یاد های بی محل، این یاد های...
یا امان الخائفین
نخیر. نمی شود. نمی شود به همین راحتی بی خیال آدم ها شد. می شود ها، ولی حالا نه. لا اقل من نمی توانم. نه اینکه نخواهم. هیچ دلم نمی خواهد بار الکی به این روح بیچاره تحمیل کنم. دلم نمی خواهد یاد نا خوشایند بعضی آدم ها را به زور بچپانم توی سرم و فقط خود خوری کنم. دوست دارم همه ی این ها را بریزم دور. خیلی هم دلم می خواهد. ولی چرا نمی شود؟
آدم ها گاهی غافلند و ضربه می زنند، می آزارند، زخم می زنند و می روند. و بعد می فهمند و می آیند به ترمیم، به دلجویی و معذرت خواهی. مهم نیست چه کرده اند. همین که می آیند، یعنی حتی یک ذره تویشان وجدان هست هنوز. یک ذره یک چیز هایی حالیشان می شود هنوز و این یک ذره فهم، یک چیز هایی را از دلت در می آورد. شاید نبخشی شان، شاید فراموش نکنی زخم زدن هاشان را، ولی حالت خیلی فرق می کند قبل و بعد از این یک ذره فهمیدن و این یک ذره به روی خود آوردن شان. همین یک ذره هم می تواند باغچه ی لگد خورده ی دلت را سبز کند.
نمی خواهم از آن دسته ی دوم حرفی بزنم که می آیند، هشیار، بیدار، له می کنند، زخمی ات می کنند و بعد، هیچ...هیچ. انگار که هیچ نشده. باید ساخت، باید سوخت، که سوختن بسی بهتر از سوزاندن است...
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد
روح من بیکار است
قطره های باران را
لای درز آجرها می شمارد