تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
چهارشنبه ششم آبان 1388
روح من کم سال است

یا امان الخائفین

نخیر. نمی شود. نمی شود به همین راحتی بی خیال آدم ها شد. می شود ها، ولی حالا نه. لا اقل من نمی توانم. نه اینکه نخواهم. هیچ دلم نمی خواهد بار الکی به این روح بیچاره تحمیل کنم. دلم نمی خواهد یاد نا خوشایند بعضی آدم ها را به زور بچپانم توی سرم و فقط خود خوری کنم. دوست دارم همه ی این ها را بریزم دور. خیلی هم دلم می خواهد. ولی چرا نمی شود؟

آدم ها گاهی غافلند و ضربه می زنند، می آزارند، زخم می زنند و می روند. و بعد می فهمند و می آیند به ترمیم، به دلجویی و معذرت خواهی. مهم نیست چه کرده اند. همین که می آیند، یعنی حتی یک ذره تویشان وجدان هست هنوز. یک ذره یک چیز هایی حالیشان می شود هنوز و این یک ذره فهم، یک چیز هایی را از دلت در می آورد. شاید نبخشی شان، شاید فراموش نکنی زخم زدن هاشان را، ولی حالت خیلی فرق می کند قبل و بعد از این یک ذره فهمیدن و این یک ذره به روی خود آوردن شان. همین یک ذره هم می تواند باغچه ی لگد خورده ی دلت را سبز کند.

نمی خواهم از آن دسته ی دوم حرفی بزنم که می آیند، هشیار، بیدار، له می کنند، زخمی ات می کنند و بعد، هیچ...هیچ. انگار که هیچ نشده. باید ساخت، باید سوخت، که سوختن بسی بهتر از سوزاندن است...

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد

روح من بیکار است

 قطره های باران را

لای درز آجرها می شمارد

شنبه بیست و پنجم مهر 1388
چند کلمه حرف،همین

یا لا اله الا انت

بگذار بعد از این

تنها پیشانی تو را بسرایم...

شروع کردن...سخت ترین جایش همین جاست. حتی برای تو، حتی وقتی می خواهم برای تویی بنویس که قلمم برایت همیشه روان بوده. می رفته و می نوشته و بدون اینکه بدانم چه می کرده ، خودش کار را تمام می کرده و انصافا هم بهترین ها را برایت می نوشته...حالا شاید همین بهترین شروع باشد. اینکه از ناتوانی ات در شروع کردن بنویسی.

حالم خوب است. یعنی خودم که این طور احساس می کنم.بقیه هم همین را می گویند، حتی خودت، وقتی که دیگر روز صدایم را از پشت گوشی تلفن شنیدی. حالم خوب است و این بسته به نظر یک نفر دارد. یک نفر که اگر او هم خوب بودنم را تایید کند من دیگر ممطئن شده ام که خوبم، و دیگر نمی توانم ننه من غریبم بازی در بیاورم و بگویم حالم بد است و این حرف ها...حالا هم اتفاقا رابطه ام باهاش خیلی خوب نیست. خدا را می گویم. به همین خاطر خیلی رویم نمی شود بروم و رو در رویش بایستم و بپرسم! آهای! من به نظر تو الان خوبم یا نه؟ یعنی می دانی این روز ها حرفی از دلم برایش نمی فرستم. یعنی حرف زدنم نمی آید. مگر به نماز یا دعا. از خودم حرفی بهش نمی زنم. یا حوصله ندارم، یا عقل و شعور، یا احساس، و یا شاید هیچ کدامشان را ندارم. و این آخری به احتمال نزدیک تر است. حالا منتظرم روزی را که این یخ های رابطه مان آب شود و بروم دم خانه اش و این سوال اساسی را ازش  بپرسم و جواب بگیرم و بروم پی کارم.

بگذریم، این حوالی خبر خاصی نیست. زندگی، ساده تر از همیشه می گذرد. ساده مثل عقربه ای که باید ثانیه ها را همیشه بشمارد و همیشه حرص این را می خورد که چرا حتی یک ثانیه هم نمی تواند و بایستد و نفسی تازه کند...زندگی من، این روز ها  همین قدر ساده می گذرد. نه فکر خاصی تو این کله ی خالی تر از همیشه هست، نه حرفی که دلم بخواهد توی یک گوش فرو برود و دلی را بسوزاند یا فکری را مشغول کند. نه آدمی توی زندگی این روز هایم که آنقدر برایم جالب باشد که بخواهم از او برایت تعریف کنم. زندگی دارد ساده ترین صورتش را نشانم می دهد و این تقصیر من است. من هیچ کاری ندارم با این زندگی. نقشه ای برایش نکشیدم. باور نکنی شاید ،که شب ها که می خواهم بخوابم، هیچ فکری نمی کنم درباره ی اینکه فردا چه کار هایی دارم، کجا ها  باید بروم، به چه چیز هایی باید فکر کنم. صبح ها که زود بیدار می شوم، اگر خوابم نیاید، هیچ برنامه ای برای بیدار ماندن ندارم. نه دلم می خواهد کتابی بخوانم، نه کار دیگری بکنم. به خاطر همین ها تلاش می کنم تا بخوابم. من، تلاش می کنم که بگذرد زودتر. انگار نه انگار که این روزها هم، جزو زندگی من هستند. همیشه این احساس را در زندگی ام ، همین شکلی داشته ام. مثلا وقتی مدرسه می رفتم، فکر نمی کردم که دارم زندگی می کنم، همیشه منتظر بودم تا مدرسه تمام بشود و من بروم دانشگاه که زندگی  ام شروع شود. حالا هم همین طور. می خواهم این روز ها بگذرد تا ببینم بالاخره این زندگی کی می آید . منتظرم بیایم تا ببینم چه شکلی است و قرار است چه گلی به سر ما بزند.

این هم از جریان این روز های ما. اعتراف می کنم که راحت نوشتم.  حوصله هم داشتم.بروم دیگر. اگر خوابی برای ما دیدی، اگر پیغامی برای ما داشتی، با اگر حرفی برای زدن، همه را بنویس. من گوشم دیگر نمی شنود. شکرش که هنوز کورسویی در چشم هایم هست...  

جمعه هفدهم مهر 1388
ای غم، تو که هستی از کجامی آیی؟

 یا خیر حبیب و محبوب

ببین چقدر گذشته از آخرین نوشته هایم...ببین برای من که همدمم و بهترینم، بعد از اینکه خیلی ها را آزمودم، دفترم بود، و او تسکینم می داد، چقدر روز ها بدون او گذشته...

نه اینکه فکر کنی بعد از این همه ننوشتن الان آمده ام با یک دفتر حرف، با یک  بغل کلمه و این ها، فقط آمده ام که بگویم...هنوز نوشتن را از یاد نبرده ام. هنوز هم بلدم قلم به دستم بگیرم و حتی اگر حرفی ندارم، وانمود کنم به نوشتن. نه، همچین مطمئن هم نیستم که نوشتن را از یاد نبرده باشم، ولی لا اقل این را می توانم بگویم که هنوز هم می توانم ادای نوشتن را در بیاورم...

حالا من مانده ام و خودم، و دیگر مطمئنم که هچی کسی نمانده. آدم ها زیادند، اگر بخواهی تعدادشان را بشماری، حتی این روز ها برای من روز هایی اند که شاید از همه ی روز های این حوالی دور و برم شلوغ تر باشد. اما هم دیگر را می بینیم و از کنار هم می گذریم و کاری به کار هم نداریم...نگاهمان یک جا را نمی بیند، و چشم هایی که هر کدام سویی را بنگرند، دیگر نمی توانند هم را ببینند.

من بیشتر از همه با خودم قهرم. این را می دانم. من از کسی گله مند نیستم. تا وقتی خودم نخواهم، همینم و بدتر می شوم ولی بهتر نه.

این روز ها به هر چیز که فکر می کنم، یادم می آید که شب هایی قبل خوابش را دیده ام. از ماهی قرمز هفت سین بگیر تا آسمانی که مدت هاست شکلش را از یاد برده ام...تا مناجات هایی که دیگر مدت هاست تجربه شان نکرده ام و بر خلاف نوشتن، حتی ادایشان را هم نمی توانم در بیاورم. همه ی آدم های زندگی ام، این روز ها در خواب هایم صف کشیده اند. نمی دانم چرا قرار است به یاد همه شان باشم. نمی دانم آنها هم مرا یاد می کنند یا مثل همیشه ی زندگی ام، این یاد ها یک طرفه اند و بیمارم می کنند...زود می شکنم، دیر می ایستم، آسان می بارم و دیر می گذرم.

خوشحالم، خوشحالم که به هر طریق این طلسم کشنده ی ننوشتن دارد می شکند و من دارم پیروز می شوم...این هم یک دلخوشی در این روزهای ...

گفت:

دلم گرفته از این روز ها، دلم تنگ است

میان ما و رسیدن، هزار فرسنگ است...

سه شنبه چهاردهم مهر 1388
تویی که دوری...
هو

جان جز خیال رویت، نقشی دگر نبندد

دل جز به عزم کویت، رخت سفر نبندد...

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
وقت خداحافظی با توست

اللهم رب شهر رمضان

عادت همیشه مان بوده و هست. اصلا آدمیزاد خاصیتش این است و انگار این یک عادت کنار نگذاشتنی است که یاد نمی گیرد زمانی یک نعمت بزرگ را دارد، قدرش را بداند و حواسش باشد که آن نعمت هم رفتنی است و دور نیست زمانی که زمان داشتن آن نعمت سر برسد و ازش بگیرندش...

حکایت ما هم داستان تازه ای نیست. اصلا حرف تازه ای هم نداریم. تنها چیزی که تازه است، داغمان است. فقط داغ است که تازه می شود وگرنه داستان همان داستان همیشگی غفلت است. داستان اشک هایی که مثل همیشه دیر می رسند و وقتی می رسند که ریختنشان دردی را دوا نمی کند. ممکن است آرامت کند ولی چیزی را بر نمی گرداند.

و رمضان خوب ما، رمضان خوب خدا، رفتی و این حال من بی توست که حتی برای یک لحظه ات دلم پر می کشد و اشکم می ریزد. چه برسد برای یک روزت، برای یک روزه ات. نمی دانم راضی از ما رفتی یا دلت ازمان گرفته بود، به هر حال رفتی دیگر، رفتی و باید 11 ماه بگذرد تا بر گردی و چه بکنیم ما تا 11 ماه دیگری که هیچ کدامشان رمضان نیست.و هیچ کدامشان ما را، آنطور که تو می فهمیدی نمی فهمد. و چه کنم با این غربتی که چاردیواری اتاقم را گرفته و هر چه پنجره را باز می کنم ،بیرون نمی رود...

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
بر جان ِ بی تابم بتاب...

او

مفاتیحی که الان دارم، هدیه است. تمام صفحه های دعای ابوحمزه اش، از اشک های صاحب ِ قبلی چروکیده شده ...بهترین جملاتی که حال ِ این روز ها و شب های بیچاره هایی مثل من را بیان می کند را امشب در دعای ابوحمزه پیدا کردم:

سید من! اگر تو فقط دوستانت و اهل طاعتت را ببخشی، پس گناهکاران به درگاه چه کسی تضرع و زاری کنند؟ و اگر تو فقط با وفاداران به خودت احسان و کرم فرمایی، پس بدکاران به درگاه ِ که پناه ببرند؟


جمعه سیزدهم شهریور 1388
آدم شدن چه مشکل!

هو

رفتم بیرون برای خریدی که مامان سفارش داده بودند. بعد هم سری به شهر کتاب زدم . هنوز زود بود برای برگشتن به خانه برای منی که حوصله ام حسابی سر رفته بود. به سرم زد بروم کارواش. هم ماشین گل آلود بود و هم اینکه در طول هفته، فرصتی برای رفتن به کارواش به دست نمی آمد، و البته حوصله هم. جمعه بود و خوب وقتی بود برای کارواش. مخصوصا که کتاب هم همراهم بود و علاف نمی ماندم.

رفتم و ماشین را تحویل دادم و نشستم توی دفتر کارواش و مشغول خواندن کتابم شدم تا اینکه آمدند و صدایم زدند که ماشین آماده است. رفتم سوار ماشین بشوم و بروم بیرون، کارگر که دهانش حسابی می جنبید، آمد و گفت: خانم! انعام مارو نمی دی؟ یک نگاه کردم تا مطمئن بشم دهانش می جنبد، بعد گفتم نه نمی دم! و بعد نشستم توی ماشین و در را بستم. در را باز کرد و گفت: چرا؟ گفتم چون داری می خوری.دنده عقب گرفتم و رفتم بیرون.

روزه گرفتن یا نگرفتن آدم ها به خودشان ربط دارد. ولی روزه خواری بحثش جداست. حرمت ماه رمضان است، حرمت روزه داران است. فکر کردم با خودم که نجویدن آدامس چند ساعت در روز برای یک آدم بزرگسال، چه مصیبت بزرگی می تواند باشد.

از کارواش آمدم بیرون و رفتم سوپر نزدیک خانه، چند تا وسیله بخرم.  پسر کوچکی هست توی این سوپر که معمولا با موتور، خرید ها را می برد دم در خانه ها تحویل می دهد و وقتی بیکار است، توی مغازه کار می کند.بین ردیف قفسه های مغازه می گشتم و اجناسی را که می خواستم بر می داشتم. رسیدم به ردیف آخر، احساس کردم کسی آنجاست. رفتم و دیدم همان پسر کوچولوست که برای اینکه کسی نبیندش، رفته بود آنجا داشت چیزی می خورد. تا من را دید، خجالت کشید. در یخچال را باز کرد و سرش را برد توی یخچال تا من دهانش را نبینم که داشت تکان می خورد...

فکر کردم چیست تفاوت بین این پسر بچه که می فهمد نباید در ماه رمضان ، جلوی بقیه چیزی خورد و آن آدم بزرگ که دائم روی وجدانش سطل سطل آب می ریزد که مبادا آتش وجدانش گر بگیرد و مانع ِ خوردنش شود.

یکشنبه هشتم شهریور 1388
چرا تلخ و بی حوصله؟

هو

رمضان هم شد، ولی من هنوز...از خودم انتظار نداشتم. یعنی فکر می کردم الان باید خیلی بهتر باشم. نمی گویم منتظر معجزه بودم، نمی گویم فکر می کردم رمضان که آمد، یک اجی مجی می گوید و همه چیز خوب می شود، نه، من انتظار داشتم خودم تلاش کنم برای خوب شدنم. ولی هنوز تنبلم. وقت دارد می گذرد. الکی الکی هشت روزش رفت. بقیه ی روز هایش هم به زوذی خواهد گذشت و من می ترسم...

می ترسم، دلشوره می گیرم و حسی مثل حس مردن، که دقیقا نمی دانم چطوری است ولی حدس می زنم باید مثل حسی که من شب ها دارم باشد، احاطه ام می کند. من هنوز نمی توانم بگویم خوب ِ خوبم. و هنوز هم می گویم، تقصیر کسی نیست، جز خود ِ گمراهم.

گفت: دیدی وقتی یه طوطی توی قفس داری، همه کاری براش می کنی، مرتب غذا بهش می دی، قفسشو تمیز می کنی و سعی می کنی خوب ازش مراقبت کنی، و وقتی همه ی این کارا رو کردی و برات نخوند، چقدر دلت می شکنه؟ میگی آخه من که همه کاری براش کردم، هرچی تونستم براش کردم، پس چرا نمی خونه؟ خدا هم این همه نعمت به بنده اش می ده، همه کار براش می کنه، همه جوره مراقبشه و هواشو داره و دوست داره بنده اش خوشحال باشه، بخنده، و وقتی می بینه همه ی این کارا رو کرد و بنده اش بازم نخندید، بازم شاد نشد، خب ناراحت می شه دیگه...

دوشنبه دوم شهریور 1388
سلام بر روز سوم

هوالفتاح العلیم

فقط این جمله در سرم، خودش را به در و دیوار می کوبید:چه خوب که رمضان هست. هرچند گرسنگی فشار می آورد، هرچند از کار و بارمان می مانیم، یا لا اقل درست نمی توانیم انجامشان بدهیم، هرچند همه اش می افتیم، این طرف و آن طرف، هرچند مغزمان نمی کشد کتاب بخوانیم و هزار تا "هرچند" های دیگر. ولی باز هم همین را می گویم: چه خوب که رمضان هست.

خداوند خواست فقط سی روز از سال را، ما فقط « مال ِ او» باشیم. دید دیگر هرچه ما را به حال خودمان گذاشت، نرفتیم پیشش و سراغی نگرفتیم ازش. خواست مارا مال خودش کند. گفت صبح زود به خاطر سحری خوردن بیدار شوید، ولی بعید می دانم قصدش این بود که فقط نصفه شبی بیدار شویم، بخوریم و بعد بخوابیم. مگر می شود سحر بلند شد و فقط 2 رکعت نماز صبح را خواند؟ مگر می شود بعد از نماز، هیچ دعایی نخواند و خوابید؟ اصلا مگر سحر های رمضان، بدون « یا علیُ یا عظیم » می شود؟ خدا خواسته ما این ماه مال خودش باشیم. شک ندارم.

چه خوب است که رمضان هست تا ما سالی یک بار به یاد بیاوریم همسایه ای داریم تا برایش آش ببریم. چه خوب است بودن رمضان تا ما به یاد بیاوریم به چه آسانی می شود « با خدا» و «برای خدا» بود. چه خوب است رمضان، که یادمان می اندازد همین نان و پنیر ساده ای که اصلا به حسابش نمی آوریم، می تواند دم ِ افطار بشود غذای شاهانه ی ما، و آنقدر لذیذ به نظر برسد که نخواهیم با هیچ غذای دیگری عوضش کنیم. رمضان یادمان می آورد که نزدیکی های خانه مان، مسجدی هست و بد نیست گاهی سری بهش بزنیم و نمازمان را آنجا بخوانیم.چه خوب است اس ام اس های سحری، تا به یاد بیاوریم دوستانی داریم که می توانیم برایشان دعا کنیم و می توانند دعایمان کنند. چه خوب است سحری خوردن ها و دور هم جمع شدن های خانواده ، و شوخی هایی که تمامی ندارد.و شوخی هایی که خواب را از سر ِ همه می پراند.

دم افطار، ربنای شجریان که اوج می گیرد، انگاری تازه به یادت آمده که روزه بوده ای. دلت نمی خواهد افطار کنی. همه را به یاد می آوری و فقط خودت را فراموش می کنی. و رمضان خوب است، رمضان خوب است که به یادمان می آورد، فقط «تو» نیستی. خیلی ها هستند، خیلی های بهتر از تو، خیلی های نیازمند تر از تو، خیلی های...

و تازه رمضان که می رود ما سرمان به سنگ می خورد و دلمان تنگش می شود. و یک سال در دوری اش نالانیم و وقتی می رسیم بهش، دوباره بر گشته ایم سر خط...و حالا سه روز در هوای رمضان نفس کشیده ام، و نمی دانم این هوا، با من چه می کند. تلاشش را می کند تا من خوب شوم، ولی این بار دیگر اشکال از فرستنده نیست، همه ی تقصیر ها به گردن ِ گیرنده است. با این وضع هم، با همه ی این خرابی های گیرنده هم، می دانم رمضان کار خودش را خواهد کرد...


من به ندرت توی وبلاگم، مناسبتی می نویسم. یعنی دستم به قلم نمی رود که برای هر مناسبتی یک چیزی بنویسم. و حالا می خواهم بگویم که مناسبت رمضان، با همه ی مناسبت های دیگر فرق دارد. نمی گویم خوب تر است، یا گرامی تر، جنس اش فرق می کند.

یکشنبه یکم شهریور 1388
رهای من
یا اله العالمین

یک روزی از روز های هفته ی قبل بود. شنبه یکشنبه اش را دقیق یادم نیست. شب بود البته، که علی آوردش خانه. توی یک جعبه ی مقوایی. از خیابان پیدایش کرده بود، از توی یک جوب. یک گربه داشته کلک اش را می کنده که علی رسیده و گرفته اش بعد که بردمش دانپزشکی فهمیدم چرا گربه توانسته بود بگیردش. شب بود که علی آوردش خانه، و گرسنه بود .پرواز نمی توانست بکند. برایش برنج ریختیم و خورد. خوشحال شدیم همگی. 

فردا صبح فهمیدم که علی برایش اسم گذاشته: غلام. بردمش حمام و توی لگن گذاشتمش و شستم اش. می خواست در برود، و گاهی در می رفت، باید می شستم تا اگر انگلی چیزی اذیتش می کرد، از تنش بیاید بیرون. بال هایش را خوب باز کردم و شستم و آوردمش بیرون. بوی بدی می داد. بدم می آمد ازش و دلم هم می سوخت برایش. آمدم خشکش کنم که یه وری شد و افتاد. در دلم علی را سرزنش کردم و گفتم آخه مگه مجبور بودی حیوون رو بیاری خونه که بمیره بعد همه دپرس بشیم؟ به پشت افتاد. ندیده بودم پرنده ای به پشت بیفتد. هیچ نمی خورد. روی پا بند نبود.

کلاس زبان داشتم. با خودم بردمش بیرون. سپردمش با مسوول پارکینگ  و گفتم یکی دو ساعتی مراقبش باشد تا برگردم. وقتی برگشتم حالش همان طور بود. به زور آب ریختم توی حلقش تا لا اقل از تشنگی نمیرد. بردمش بیمارستان دامپزشکی، از محتویات معده اش نمونه گرفتند تا عفونت نداشته باشد. نداشت شکر خدا. گوارشش کمی مشکل داشت و بالا هم می آورد. چشم چپش هم کور شده بود و به خاطر همین گربه توانسته بود بگیردش.آنتی بیوتیک برایش تجویز کردند و 12 ساعتی یک بار با سرنگ می ریختم توی حلقش. همان شب حالش بهتر شد و از توی جعبه اش پرید بیرون و توی خانه گشت می زد. و ما باز هم خوشحال تر بودیم.

دیروز و پریروز گذاشتیمش روی بالکن. از صبح تا غروب آنجا بود و دم افطار خودش بر می گشت توی خانه و تا جایش نمی دادیم، نمی خوابید.برای خودش می چرخید و روی فرش ها دنبال غذا می گشت.

امروز رفتم دیدم نشسته لبه ی بالکن، نگران بودم نکند بیفتد پایین. تا امروز پرواز نکرده بود. از لبه ی بالکن پرواز کرد تا پشت پنجره ی اتاق من. ذوق کردم. دیگر حالش خوب شده بود و من همین را می خواستم. یک ساعتی آنجا بود و بعد پرید و رفت. رفتم کلاس و برگشتم و منتظر بودم ببینمش، برنگشته بود. تا غروب، چند بار رفتم بالکن سرزدم ولی نبود. در بالکن را باز گذاشتم تا اگر آمد، بیاید تو. نیامد که نیامد...و حالا دلم برایش تنگ شده، و حتی اشک...

ظرف آب و غذای کبوترم، غلام را هنوز از بالکن نیاورده ام تو. هنوز می خواهم بر گردد. هنوز منتظرش هستم. یک هفته هم نشد و اینقدر در یادم جا باز کرد. حالا دیگر برایش نگران می شوم، و می خواهم بدانم کجاست. و حالا خودخوری می کنم که چرا حتی یک عکس هم نگرفتم ازش، تا وقتی دلم تنگش می شود نگاهش کنم...

سه شنبه بیستم مرداد 1388
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا من یجیب المضطر

آدمی است که دستش در کار خیر است. اگر بگویم خیّر ترین آدمی که دیده ام، راست گفته ام. بیوه زنان بی سرپرست  و زنان سرپرست خانوار و همسران بی پناه شهدا و جانبازان که روزگار برشته شان کرده،وقتی که گریان می روند پیشش و آبرویشان را به خاطر چند غاز پول کف دست می گیرند، وقتی می آیند بیرون، خندانند...و یا هنوز می گریند ولی از خوشحالی... به خاطر آنکه آبرویشان خریده شده و کسی بوده که آنها را «گدا» نپنداشته و باور کرده آنقدر نیازمند بوده اند که مجبور شده اند آبرویشان بگیرند کف دست و بیایند و کمک بخواهند.

این را خودش می گفت و گریه می کرد...تعریف می کرد از همسر ِ جانبازی که حالا مدتیست همسرش شهید شده. قبل از عید آمده بوده و برای نوه اش که قرار بوده به دنیا بیاید، سیسمونی خواسته. گریه می کرده و التماس که ما آبرو داریم. شما را به خدا کسی نفهمد که من آمده ام اینجا و کمک خواسته ام. فقط می خواهم دخترم پیش خانواده ی همسرش سربلند باشد. باز هم حرف زده بود. خیلی زیاد... از همسر موجی اش، از اینکه بیست سال پرستاری اش را می کرده و ازش کتک می خورده، از اینکه آنقدر خودش با دست هایش همسرش را جابه جا و تر و خشک کرده، که دست هایش از کار افتاده اند... از اینکه هرچه داشته اند خرج هسرش کرده اند و الان، مقامات خیلی زحمت می کشند و به او، ماهانه سیصد و سی هزار تومان(فقط) به خاطر اینکه همسر شهید است می دهند...گفته بوده که از بس سویا خورده ایم دیگر حالمان از بوی سویا به هم می خورد...و باز هم گفته بوده، من نمی توانم بگویم...

ما به کجا می رویم؟ باید باور کنیم این حرف ها، درد دل های همسر یک جانباز است. کسی که از بانک وام گرفته و توان بازپرداختش را ندارد و همین طور به خاطر دیرکردش، روی پولی که باید پس بدهد اضافه می شود. کسی که پول اجاره ندارد و تمام پول رهنش را صاحبخانه عوض اجاره برداشته...کسی که روزگار برشته اش کرده و شیره ی جانش را کشیده، کسی که الان حقش است بعد از این همه درد، بعد از این همه زخم دیدن، راحت باشد، نگران کجا ماندن و چه خوردن و چه پوشیدنش نباشد... 

خدا حق دارد که برکت را از مملکت ما بردارد...حق دارد که بلا بفرستد...ولی نعمتان ِ مان را فراموش کرده ایم. حقمان است.

این را هم بخوانید، دردواره ایست از روز های دور.

یکشنبه هجدهم مرداد 1388
خرابی از حد گذشته

یا اله العالمین

خسته شدم از بس از دست خودم حرص خوردم و از بس به این و آن از دست خودم شکایت بردم. درست بشو هم نیستم. بد ترین روز ها، بدترین روز های عمرم را می گذرانم. این طور فکر می کنم. نه اینکه غلو کنم. بد می گذرد چون بیکارم، چون هدفم گم شده، چون دست کشیده ام از ساختن ِ خودم. از آدم کردن ِ خودم. نمی دانم هم تا کی این طور خواهم بود.

امیدم به رجب و شعبان بود و شب ها و سحر هاشان...که از دست رفتند. رفتند نیم نگاهی هم بهشان نکردم. و خدا می داند که چه ها از دست داده ام. پارسال این روز ها در مدینه بودم و بعد هم مکه. بهترین روز های زندگی ام. می رفتم مسجد النبی، مسجد الحرام، عهد می بستم و خدا و پیغمبر را قسم دادم که نگذارند، نخواهند زیر قول هایم بزنم. گریه می کردم و نمی خواستم از عهد هایم برگردم. و چه می دانستم که کم از یک سال بعد قرار است همچین روزهایی بیایند سراغم. روز هایی که حتی یک ذره، حتی یک ذره هم شبیه روز های پارسالی نباشند...ای روز های خوب...

آمده ام بگویم، که خرابی از حد گذشته. زندگی من دیگر زندگی نیست. تکلیفم با خودم روشن نیست و با خدا هم، با هیچ کس ِ دیگر هم. با هیچ چیز ِ دیگر هم حتی. نمی دانم چه خواهد شد. نمی دانم زیر خاک که رفتم، برای این روز ها، برای این روز هایی که به هیچ و پوچ می گذرند، چه جوابی دارم به خدایم بدهم. بگویم چه کارشان کردم؟ چطور گذراندمشان؟ چه بگویم؟

و قَد اَفنَیتُ عُمری فی شِرَّهِ الَسهوِ عَنک، وَاَبلَیتُ شَبابی فی سَکرَهِ التَباعُدِ مِنک...


دعایم کنید.همین

دوشنبه پنجم مرداد 1388
از تهی سرشار
هواللطیف

خب ممکن است زمانی آدم حرفی نداشته باشد برای نوشتن...آدم است دیگر.

پنجشنبه یکم مرداد 1388
انسان برای خویشتن
یا انیس من لا انیس له

من از آدم ها خسته ام. دوست دارم مدتی، کسی را نبینم. دوست دارم کسی هم من را نبیند و خبری ازم نداشته باشد. واقعا نیاز دارم به همچین اتفاقی تا شاید خودم را پیدا کنم و ببینم چه می خواهم...من از آدم ها خسته ام. دوست دارم مل ارمیا بزنم به کوه و جنگل...بروم جایی که دوست دارم. آدم ها خیلی خسته ام کردند...

 من دلم مي خواد برم جايي که صبح بيدار ميشم هيچ کس رو نبينم.وقتي ميرم بيرون به کسي نگم کجا ميرم .کسي نگرانم نشه. دل کسي برام تنگ نشه--- مینای کنعان

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
این، حال من ِ بی توست
یا من یملک حوائج السائلین

آمده بودم بگویم که این چند وقت چقدر سخت بهم گذشت. می خواستم بگویم که از اول سال، یک روزی نیامد که من از ته دلم خوشحال باشم. از زندگی ام راضی نبودم، زندگی می گذشت و من را می برد و من برایش برنامه ای نداشتم. این ها اصلا خوب نبود. با اضافه ی چیز های دیگری که اتفاق افتاد و تعریف کردن همه شان اینجا جا نمی شود.

می خواستم از همه شان بنویسم اما پشیمان شدم. دری باز شد به رویم، دری که آنقدر بزرگ بود که می توانستم همه ی این غصه ها را ازش رد کنم و بریزمشان دور. انگار خدا می خواست یک دفعه همه شان را برایم جبران کند. و من سکوت کردم و حرف نزدم. باز اتفاق افتاد گند هایی که فقط به خاطر این در بزرگ توانستم تحملشان کنم. هربار که بهشان فکر می کردم و اذیت می شدم، یک زنگوله ی خوش صدا ته دلم تکان می خورد و یادم می انداخت که چه اتفاق خوبی قرار است بیفتد. اتفاق بزرگی که  همه ای این بدی های بزرگ را یک جا قورت می داد و از بین می بردشان. پس دیگر جای شکوه و شکایت نبود. فقط باید صبر می کردم و انتظار می کشیدم.

دلم خوش بود برای خودم. همه اش تصویر بی نظیر خانه ی خدا را که پارسال دیده بودم می آوردم در ذهنم و عشق می کردم و منتظر بودم دوباره ببینمش. به زودی. و سرخوش بودم و باورم نمی شد . یک ناباوری شیرین خیلی خوشمزه که چه باورش می کردم و چه نه، در انتظارم بود.

می خواستم بیایم و بنویسم که چه عجیب جور شد. که من هنوز چقدر گیج بودم وقتی رفتم و مدارکم را تحویل آژانس مسافرتی دادم. پرواز کردم وقتی صدای کارمند آژانس را شنیدم که پیغام گذاشته بود روی تلفن که: ریحانه خانم در تاریخ فلان بیان برای شرکت در جلسه ی کاروان. و کله قند هایی بود که در دلم آب می شد و آب می شد...

می خواستم چند روز دیگر بیایم برای خداحافظی، و بگویم که قرار است کجا بروم. کلی فکر کرده بودم که در پست آخرم قرار است چه بنویسم. می خواستم لینک پستی را که پارسال قبل از مکه رفتنم نوشته بودم بیاورم بگذارم توی پست آخر امسالم. کلی فکر کرده بودم چه بگویم. بر خلاف این نوشته که دارم فی البداهه می نویسمش.

هر چه که بود، هر اتفاقی که افتاد. نشد دیگر. نشد...و حالا من مانده ام و یک دنیا تصویر، یک آسمان حرفی که آماده کرده بودم برای خدا بزنم، یک عالم اشک که نگه داشته بودم در بغلش بریزم، و اندازه ی چندین سال، گناه که می خواستم بگذارمشان آنجا و برگردم و حالا نمی دانم به فکر حرف هایم باشم، اشک هایم را دریابم یا دنبال چاره برای این همه گناه باشم. همه چیز به هم ریخت. خودم بیشتر از همه.

از خودم نا امید بودم. خودم را از مرحله ی آدمیت پرت می دیدم. ولی همه اش دلم خوش بود به حادثه ی شیرینی که در انتظارم بود. به عهدی که آماده کرده بودم ببندم و به تلاشی که می خواستم بعدش بکنم برای حفظش...برای اینکه جانم را بگذارم پایش...و حالا من ماندم و این زندگی که نمی دانم کجایش را باید درست کنم. این عمری که نمی دانم چطور بگذرانمش، این جوانی که نمی دانم کجا باید خرجش کنم.

همه می گویند: لابد این طور مصلحت بوده. شاید هم من بی توفیق بودم.  من که می دانم اشکال کار از کجاست. می دانستم و نتوانستم درستش کنم. نتوانستم یا نخواستم؟ نمی دانم. کم توفیقی از این بیشتر که منشی آژانس زنگ بزند و بگوید:"خانم ثمره. بالاخره می آید یا نه؟ویزاتون هم اومده الان جلوی منه." و من بگویم:" نه خانم...من انصراف دادم. اومدنی نیستم..." ببین تا کجا پیش بردی و آخر نشد...نشد که نشد.

و حالا چه بگویم؟ بگویم از ماست که بر ماست؟ یا بگویم خود کرده را تدبیر نیست؟ هر چه بگویم حالا کدامشان حال من را درست می کند غیر از خودت؟ دیگر مهم نیست چه می گویم. دیگر مهم نیست. مهم این است که: تنها ماندم...

بعضی حرف ها را باید درجا که به ذهن می رسند نوشت. اگر ننویسی شان، می روند و دیگر حسشان نمی آید. مهم هم نیست که  ساعت از یک نیمه شب گذشته و تو فردا ساعت هشت صبح امتحان داری. باید بنویسیشان، که اگر ننوشتی، می روند و دیگر نمی آیند.

شنبه بیستم تیر 1388
اندک اندک، جمع مستان می رسد...

هواللطیف

بعد از مدتی، شاید مدتی طولانی، امشب خدایم خواست یک خبر خوب به گوشم برسد. و شنیدن چه خبری بهتر از این خبر که دو نفری که می شناختمشان، دو نفر که خیلی بالا و پایین شدند و سختی کشیدند و خدا می داند چه گذشت بهشان، نزدیک است که به هم برسند...

عاشق بودند. و هستند هنوز هم. تنها آدم های عاشقی هستند که این روز ها می بینم. عاشق واقعی، عاشق صادق. و چه خوب گفت نادر ابراهیمی، که " عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد..."

و همراهی نوشتن این پست با آهنگ " اندک اندک جمع مستان می رسند" شهرام ناظری، ترکیب شیرینی است. و با احساس خوب امشب من، هماهنگ.

ممنونم خدایم، به خاطر این خبر خوب، بعد از این همه شاد نبودن...مبارکتان باشد دوستان من...گوارایتان باشد. زلال باشد و خالص، شادی های بعد از این تان، شاد باشد دل هجر کشیده تان. خدایتان به همراه... 

پنجشنبه هجدهم تیر 1388
من گم شده ام
هوالعلیم

همه چیز در من حسابی به هم ریخته. همه چیز حسابی قاطی شده. منطق و عقل و دل و احساس و فکر و مصلحت و...نمی دانم به حرف کدامشان گوش کنم. معیار ها دیگر جواب گو نیستند. یعنی انگار دیگر صد در صد نیستند. حق و باطل...دیگر خیلی درست نمی دانم حق چیست و باطل چیست. البته معلوم است ولی برای من نه.

می خندم به چیز هایی که دو سال قبل برایم مهم بودند و هیچ جور ازشان کوتاه نمی آمدم. می خندم و دوست ندارم به آنها فکر کنم. می ترسم از فردایی که به دوست داشتنی های امروزم بخندم و از خودم خجالت بکشم. به خاطر همین می گویم همه چیز به هم ریخته. حالا دو سال فاصله که خوب است. گاهی می شود که دیروزم را مسخره می کنم. شب که می شود، می گویم چقدر ساده بودم که صبح چنان فکری می کردم.

 معیار گم می کنم گاهی. دنبال یک اصل هستم . نمی دانم چقدر برای پیدا کردنش تلاش کرده ام، تلاش می کنم. نمی دانم راهی که می روم برای دانستنش، برای یافتنش، چقدر درست است. چقدر جواب می دهد...فکر می کنم و هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر گم می شوم. انگاری که دستاویزی ندارم...

چهارشنبه هفدهم تیر 1388
عجایب "غربتی" دیدم در این دشت!
هو

هوای این روز های تهران هم مثل همه ی اتفاقات دیگری که این روز ها می افتد، بی سابقه است. مثل اتفاقاتی که این روز ها برای من می افتد که در بیست و یک سال اخیر بی سابقه است، مثل اتفاقاتی که دور و برم می افتد و کلا در طول تاریخ بی سابقه است...

کلا این روز ها داریم رکورد می شکنیم همه مان. کارهایی می کنیم که آدم ها از اول خلقت بشر( البته تا جایی که ما اطلاع داریم) نکرده اند. چقدر ما باحال و بی نظیریم.

دوشنبه پانزدهم تیر 1388
همین طوری مثلا
یا اله العالمین

گاهی خیلی شادم، گاه هم نه. یک وقت هایی امید فتح می کند همه وجودم را و چند دقیقه بعد، انگار نه انگار ِ آن همه امید، آنقدر نا امید می شوم از همه چیز و همه جا که فکر می کنم کاش بشود زندگی نکرد...کاش بشود یک راه میانبر زد، عوض زندگی کردن.

گاه آنقدر مطمئنم و پر از توکل، که فکر می کنم هیچ مشکلی نیست که حل نشود. گاه ِ بعد هم، یک مشکل کوچک و ناچیز، به هم می ریزدم، از کوره در می روم درمانده می شوم.

نفهمیدم دلیل این همه دگرگونی احوالاتم را در این روز ها، که یک لحظه خوبم و تضمینی نیست که یک لحظه ی بعد هم حالم خوب باشد.نمی دانم چرا اینقدر متغیرم، چرا اینقدر ناپایدارم و نا معلوم و گم...

پنجشنبه یازدهم تیر 1388
هرچی دوست دارید
هواللطیف

دلشوره دست برنمی دارد، بر نمی دارد...نمی گذارد یک نفس بکشم، نفسی وقتی بالا می آید، مفرّح ذات باشد...

 این هم محض گشایش خاطر خودم و بقیه: یک دلخوشی کوچک در روز های اول تابستان هرسال این است که وقتی قرار است کولر را بعد از یک سال مجددا راه اندازی کنیم، بروم جلوی دریچه اش بایستم تا همه ی خاک های خوابیده در دریچه با روشن شدن کولر بزند بیرون، و من آن بوی خوشمزه و نوستالژیک( بدم می آیداز این کلمه، ترجمه اش چیه؟) با همه ی وجود ببرم توی همه ی رگ هام.

سه شنبه نهم تیر 1388
داروگ، داروگ، داروگ!پس کی می رسد این باران؟

هواللطیف

از آن لحظه هایی است که یک کاری را باید حتما انجام دهم، ولی نمی دانم چه کاری را. تا انجامش ندهم هم حالم خوب نمی شود. دلم گرفته ولی با بیرون رفتن هم خوب نمی شود، با آهنگ گوش دادن هم،با هیچ کدام ار کارهایی که فکر می کردم باید الان جواب بدهند هم...

دلم می خواست با یک آدمی صحبت کنم که خیلی وقت است می شناسمش، هرچه بین شماره تلفن ها را گشتم نفهمیدم با کدام یکی شان باید تماس بگیرم. پیدا نشد آن دوست، آن آدم. گم شده...کجایی لعنتی؟ اه! حالا من یک بار دلم خواسته با کسی حرف بزنم. منی که همیشه مخاطب حرف هایم یا صفحه های دفترم هستند یا سلول های مغزم...و حرف هایم به ندرت و اگر مخاطبی پیدا کنند، به زبان می آیند و معمولا آنقدر آن گوشه پوزه های مغزم می مانند که یا فراموش می شوند یا می مانند و می مانند و می مانند...

بگذرم، امروز که دلم می خواست با کسی حرف بزنم، نه توی مسنجر کسی بود، نه جی میل و نه شماره تلفنی پیدا کردم که احساس کنم کسی آن طرف گوشی را بر می دارد که حرف های من را بفهمد. نه اینکه تا مثلا یک کلمه از مرگ گفتم، هزار تا فحش بارم کند که چرا به این چیز ها فکر می کنم...یا از هر چیز دیگری...

بگذرم، نشد دیگر، امروز هم نشد...مثل همیشه که عادت کرده ام همه ی ناکامی هایم بگذارم گردن ِ "خواست خدا"، این یکی را هم بگویم که استثنا قائل نشوم: خدا نخواست دیگر...

درماندگی هم ، درماندگی حضرت ابراهیم وقتی آن خواب کذایی را دید که باید اسماعیلش را قربانی کند...چه باید می کرد، یک طرف خدایش بود و یک طرف پسرش...قال یا بنیّ انی اَری فی المَنام ِاَنّی اَذبَحُک...خوش به حالش که سربلند شد ابراهیم...خدا گفت بهش که قَد صَدَّقتَ الرویا..چه حالی کرده وقتی این جمله را شنیده از خدا.خلیل اللهی نوش جانت ابراهیم که آسان به دستش نیاوردی.

شنبه ششم تیر 1388
خاک های جنوب...
هوالآخر

فرصت خوبی دست داد این دو روز برای دوباره خواندن کتاب "ارمیا" که حسش را دوست دارم. دفعه ی قبل هم که می خواندمشُ یعنی اولین باری که خواندمش را خوب یادم است. خواندن آن بخش هایی از کتاب که حال و هوای ارمیا را در روز هایی که در جنگل بود، می گفت، در زمانی که خودم هم در شمال بودم و جنگل را می دیدم، شیرین بود برایم و تصویر خوبی از حال و هوای رمان را برای خودم می ساختم. هم بار اول و هم این دفعه.

هر بار، خواندش یک جور برایم شیرین بود. بار اول بعد از بازگشتم از سفر اولی بود که به مناطق عملیاتی جنوب رفته بودم و همین باعث شد بتوانم حال و هوای ارمیا را بهتر درک کنم. این بار اما جور دیگری بود برایم.

ارمیا را بهترین کتاب رضا امیر خانی می دانم. نثر الانش را زیاد نمی پسندم . ارمیا را زمانی نوشته که هنوز نویسنده نشده بود.ارمیا نثرش ساده تر است  از نثر الان امیر خانی و به تبع همین سادگی، به دل نزدیک تر است.

شخصیت ارمیا از یک سو، مثل همه ی آدم هاست و از سویی متفاوت است با همه ی آنها. ارمیا به چیز هایی فکر می کند که احتمالا هر آدمی در زندگی اش یک بارهم که شده به آن مسائل می اندیشد. و از این بابت مثل همه است و افکار خیلی متفاوتی ندارد. تفاوتش با همه ما از این جهت است که فکر هایش را عملی می کند. همه شان را، بدون اینکه نگران تلقی دیگران از رفتار های به ظاهر" مجنون مآبانه" اش باشد. زندگی می کند برای خودش. بر خلاف عموم آدم ها که زندگی شان برای دیگران است و همیشه می اندیشند به اینکه دیگران در مورد آنها چه می اندیشند.

ارمیا خواندنی است. هرچند از نظر خیلی ها ارزش خواندن ندارد. ولی می ارزد تا آخرش را رفت و دید که چه می شود. هرچند که تنها پایانش نیست که ذهن را درگیر می کند و خواننده را به فکر وا می دارد.

از دستش ندهید.

پنجشنبه چهارم تیر 1388
مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد
هوالباقی

داشتم خیلی عمیق و جدی به این فکر می کردم که وقتی مُردم، کدوم یکی از عکسام به درد آگهی ترحیم و ایضا به درد اینکه بذارن توی یه قاب و قاب رو بذارن روی یه میز جلوی در ورودی سالن اجتماعات دانشکده، می خوره. هر چی فکر کردم دیدم عکسی بهتر  از اون عکسایی که نیکو تو حیاط دانشکده ازم گرفته و توی همه شونم روسری آبی سرم کردم، ندارم. البته فکر کنم باید اول با فتو شاپ عکس رو سیاه سفید کنن تا به درد همچین مراسمایی بخوره.

بعدشم فکرم رفت سراغ اینکه بچه های دانشکده برام مراسم می گیرن یا نه، ختم قرآن می گیرن یا نه. فک کردم اگه نگیرن خیلی نامردن چون قرارمون بوده که هرکی مرد براش این کارا رو بکنیم.

فک کنم برای روزای بعد از رفتنم لازمه پسورد وبلاگم رو به کسی بدم تا وقتی مردم شما ها را خبر کنه برام دعا کنین. خلاصه اگر دیدین چندروزی گذشت و خبری ازم نشد، لطفا خودتون حدس بزنین چی شده.

توضیح: موقع خوندن این متن هرچی خواستین تو دلتون بگین زبونم لال، خدا نکنه، این حرفا چیه. یا اینکه از صمیم دل یه انشاءالله بگین. البته فکر کنم احتمال انشاءالله گفتن بیشتر باشه.

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
قاصد روزان ابری! داروگ! کی می رسد باران؟
هوالحق

نه اینکه بخواهم ناشکری کنم ها، نه واقعا، ولی نمی دانم چرا این روز ها هیچ اتفاق خوبی نمی افتد. آرزو به دلم مانده که یک خبر خوب بشنوم که این حال خرابم، بلکه تعمیر شود.

و آن پدری که برایش ختم قرآن گرفته بودیم، فوت کرد، و غمی افزود مرا بر غم ها...

دیروز هم برای سومین بار طلبیده شدم به اورژانس بیمارستان شهید چمران ( راستی فردا سالگرد شهادتش است...) که فقط می خواستم فرار کنم، مخصوصا وقتی آن آقاهه را می دیدم که هی می دوید این ور و آن ور، و دنبال صدور جواز دفن یکی از اقوامش بود.

عصر ها هم که همه اش باد می آید نمی دانم چرا، باران هم نمی آید این آسمان کمی از خفگی در بیاید. فقط باد است با آن هوهوی ترسناک و اعصاب خرد کن اش. نمی فهمم چه مرگش شده که اینقدر می غرد، حرف حسابش نمی فهمم چیست. این باد بی قراری/ وقتی که می وزد...

این هم که از وضع مملکت که هیچ خوب نیست. هیچ امن نیست. چه کنیم؟ واقعا چه کنیم؟ حق، حق، حق...

 

شما که سواد دارین ...  لیسانس دارین ... روزنامه خونین

با بزرگون می شینین ... حرف می زنین ... همه چی می دونین

شما که کلت پره  معلم مردم گنگی

واسه هر چی که میگن جواب داری ... در نمی مونی

بگو از چیه که من ...  دلم گرفته

راه می رم ... دلم گرفته

می شینم ...  دلم گرفته

گریه می کنم ... می خندم ... پا میشم ... دلم گرفته ...

                                                                (محمد صالح علا)

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
یا من یجیب المضطر...
هوالشافی

سلام.

برای شفای بابای یکی از دوستان که این روز ها خیلی بد حال است، ختم قرآن گرفته ایم...

اگر یاریمان کنید برای اتمام ختم...

هرکس مایل است لطفا کامنت بگذارد تا جزء برایش تیین کنم.

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء...

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388
عشق جاویدان من، ایـــــــران من
هواللطیف

بعد از پخش صحبت های رهبری بود که دلم کمی آرام تر شد، توی آشپزخانه بودم، یک دفعه آهنگ "وطن" علیرضا عصار شروع شد...

ای وطن، ای مادر تاریخ ساز

ای مرا بر خـــاک تو روی نیاز...

یک دفعه یک جوری شدم، انگار مظلوم ترین ِ این روزهای پر حادثه، وطنمان بوده و ما به هر چیز و هر کسی فکر کردیم جز وطنمان...

ای وطــــــــن ای مــــادر ایـــران من

مــــــادر اجـــداد و فــــرزنــدان مـــن

وطن مظلوم! ایران! چه بر سرت آمده این روزها؟ چقدر لگدمال شده ای وطنم! ایران!

ای دریــــغ از تـــو که ویــــران بینمت

بیشه را خـــالی ز شیـــران بینمـت

عصار به این بیت که می رسید، بغض من هم کم کم بزرگ تر می شد و جایش در گلویم، تنگ تر...

خاک تو گــر نیست جــــان من مباد

زنده در این بوم و بر یـک تــــن مباد

انگار که بعد از مدت ها دارم به یک مفهوم تازه فکر می کنم، به مفهومی که "ایران" باشد... که چقدر برایم نزدیک بود و چقدر دور بودم. فکر کردم چقدر زخمی شده، چقدر تحقیر شده وقتی آن عکس های خجالت آور را دشمنانش دیدند و دلشان خنک شد. دشمنانی که دور نیستند، همین جا هم تعدادشان کم نیست. منتظر همین غفلت های مایند، منتظر این به هم خوردن وحدت ما. از هیچ کاری هم ابا ندارند و یادمان باشد با دوست، اشتباهشان نگیریم.اگر خوشحالیم، اگر اعتراض داریم،هر کاری که می کنیم، یادمان باشد آب نریزیم روی شعله ای که از یاد وطن در آن گوشه های دلمان روشن است.

وطن یعنی هدف یعنی شهــــــامت

وطن یعنی شرف یعنی شهــــــادت

یادمان نرود که وطنمان...مظلوم است.نمی توانم دیگر حرفی بزنم.

جمعه بیست و دوم خرداد 1388
یا غیاث المستغیثین
هوالعلیم بذات الصدور

سلام.

انتخابات انجام شد و خدا می داند چه کسی رئیس جمهور شود. من از خدا خیر را خواستم و بنا به نشخیص خودم عمل کردم و نتیجه را به خدا واگذار کردم.

به دلیل سوء برداشت های متعدد از حرف های من ، ترجیح دادم دو پست آخرم را که مربوط به انتخابات می شد بردارم.

اُفَوِّضُ امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد.

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
سر تسلیم و ارادت در پیش
هواللطیف

من هم زور شنوی ام ملس است. این روز ها دیگر نه فقط خواهر کوچکترم، که کارگر کارواش و متصدی پمپ بنزین و پلیسی که هروقت گرسنه اش می شود می آید نزدیک دانشگاه ما و بدون دلیل همه ی ماشین ها را به ردیف جریمه می کند، به من زور می گویند.

تازه از این ها گذشته، دوستی که فکر می کرد صمیمی ترین دوستم است، دوستی اش با من را که اصرار می کرد خیلی عمیق است، زیر پا گذاشت و حق من را هم...من هم عادت  ندارم عزت نفسم را زیر پا بگذارم و حرفم را برای کسی که می دانم نمی فهمد، دوباره تکرار کنم.مهم نیست...خیلی خوشحالم که آدم ها را می شناسم و وقتم را الکی برای آنهایی که ارزشش را ندارند تلف نمی کنم. باید خدا را شاکر باشم.

دعا می کنم تا روز انتخابات، جا نزنم...حرف هایی دارم که دارد از دهانم می زند بیرون و باید به زور نگهشان دارم...

یکشنبه دهم خرداد 1388
بره ای، آرام و سر به زیر...
یا خیر المسئولین

رفتم از توی ماشین کیفم را بردارم. یک دفعه صدایش را شنیدم. با یک کشش بلند گفت: بععععععععععععع. اول ترسیدم و جا خوردم. رفتم دیدم بسته شده، کنار در انباری. یادم آمد همسایه مان قرار است فردا از مکه برگردد و این گوسفند بیچاره...

چند لحظه نگاهش کردم، کیفم را برداشتم آمدم بروم، همین که از زاویه ی دیدش خارج شدم دوباره با صدای بلندی گفت:بعععععععععع.برگشتم دوباره. باز هم چند لحظه ماندم و تا آمدم بروم دوباره همان صدایی آمد که دلم را می لرزاند و مو بر تنم راست می کرد. سراسر التماس بود صدایش. نگاهش با آن چهره ی معصوم گوسفندانه اش بد تر آدم را می سوزاند...بار سوم که آمدم بروم دیگر فقط نگاه کرد...صدایم نکرد.در دلم خدا را شکر کردم.

 یاد نوشته ی شهید چمران افتادم در کتاب"رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست" درباره ی گوسفندی که بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شده بود، جلوی پایش قربانی کرده بودند...و اینکه چقدر از خودش بدش آمده بود و دلش برای گوسفند سوخته بود خودش را مدیون او می دانست و هرگزنتوانست از گوشتش بخورد...

صبح که بیدار شدم به خانواده گفتم:" دیشب اون گوسفنده که گوشه ی پارکینگ بسته بودنش، حالمو بد کرد." مامان هم تایید کرد. علی گفت: دیگه الان به دیار باقی شتافته. و من دلم اصلا نمی خواست به این فکر کنم.

همین که با آسانسور رسیدم پایین، در آسانسور را که هل دادم، یک تشت بزرگ دیدم پر از گوشت گوسفند، و علی آقای سرایدار را کنارش، که منتظر آسانسور بود تا گوشت ها را ببرد برای همسایه ی قاتل...

یاد این شعر قیصرم افتادم:

وقتی که بره ای

آرام و سر به زیر

با پای خود، به مسلخ تقدیر ناگزیر نزدیک می شود

زنگوله اش چه آهنگی دارد...؟

پنجشنبه هفتم خرداد 1388
هست حق را بی گمان مهری به تو
یا فاطر بحق فاطمه

فاطمیه ی امسال چقدر فرق داشت...انگار آدم هرچقدر بیچاره تر باشد، هرچقدر از مرحله(ی آدم ها مثلا)  خودش را پرت تر احساس کند، دلش تند تر می دود به طرف جایی که یک دستاویز پیدا کند...به طرف یک جایی، یک چیزی که خودش را وصل کند به آن، تا دیگر خیالش راحت باشد از همه چیز. دیگر خودش مجبور نباشد جور خودش را بکشد، برای خودش دعا کند و برای خودش برنامه ریزی کند و آخر هم برگردد سر همان خانه ی اول. یا اینکه حتی عقب تر.

این طوری آدم خودش را می سپارد به کسی که خیالش راحت است خیر را برایش می خواهد، دعایش می کند و اگر به او وصل باشد، از همه چیزش دیگر مطمئن است. شوخی هم نیست.همین طوری است واقعا. هرچند نمی دانم خودم چقدر این را باور دارم...باور، نه اینکه چقدر بهش قائلم.

همه چیز را سپردم به خود خانم. هرچی درد و نگرانی داشتم را ریختم به دامنش و گفتم خودش یک طوری حلشان کند.عقل من دیگر قد نمی دهد.از مسجد که می آمدم بیرون دیگر سبک بودم. دردی نداشتم.

فقط خدا کند این حال ها، جو زدگی نباشد که یهو بیاید و زود هم برود و اثری هم ازش به جا نماند. خدا کند که یادم نرود...که انسان زود از یاد می برد...

سه شنبه پنجم خرداد 1388
رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت
هوالحفیظ

بعد از از دست دادن کلاس صبح و سوختن سیم کارت گوشی و خواب ماندن و نرسیدن به کلاس بعد از ظهر که تازه باید کنفرانس هم می دادم و گند زدن به فاینال زبان و گم کردن جزوه هایم، حسن ختام بد بیاری های امروز، تصادف با یک دستگاه اتوبوس بود! البته به خیر گذشت هرچند طبق معمول همیشه آقایانی که با خانم ها تصادف می کنند، هرچند مثل روز روشن باشد مقصر بودنشان، اصرار دارند که خانم مقصر است و تازه این بابا می خواست همان جا خسارت هم بگیرد و وقتی فهمید پلیس در راه است، فرار را بر قرار ترجیح داد!

مردی و مردانگی گاهی معانی جالبی پیدا می کند.شاید بعد تر به تفصیل نوشتم.

القصه، درباره ی قضایای امروز، فقط همین که "خود کرده را تدبیر نیست..."

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
روح کشی...
هواللطیف

من بد کردم. من با او بد کردم. روحم را می گویم. یک تبر گرفتم دستم و تا می توانستم کوبیدم به سر تا پایش. موهایش را یکی یکی کندم و هیچ نگفت، فقط زیر لب می گفت گاهی که نکن...پشیمان می شوی و برای دوباره ساختم خیلی سختی باید بکشی. من که اصلا نمی خواستم بشنوم چه می گوید. انداختمش زیر پایم و تا خورد، بهش لگد زدم و طفلک...آخی...روحم...

و حالا دارم می فهمم این بلایی که در این دو ماه سرش آوردم را. همه ی این ها به خاطر یک دروغ بود. یک دروغ که به من گفتند و من هم آن را به خودم گفتم و با همین دروغ روحم را له کردم...و حالا فهمیدم چه گندی بالا آورده ام...و نمی دانم چه کنم.

روحم زخمیست، خسته است...کمرش خمیده و حالش خوب نیست. این را می فهمم و مثل یک مضطر، نشسته ام و نمی دانم چه کارش کنم. نمی دانم کدام زخمش را اول ببندم، کدام حرفش را اول بشنوم و عمرم می گذرد و من هنوز در چه کنم چه کنم خودم گیر کرده ام. دو ماه است که گیر کرده ام و در این دو ماه من اصلا زندگی نکردم...

نمی دانم نفرین کنم یا دعا، آنهایی که این دروغ را به من گفتند و من این بلا ها را سر روحم آوردم و او...و او هیچ نگفت و گذاشت من هرچه دوست دارم بکنم و الان...

دلم می خواهد همه ساکت باشند و فقط یک نفر" نوحه ی امام حسن(ع)" بخواند و دیگر هیچ کس نباشد...مثل همان نوحه ای که آقای رستگار پشت دیوار بقیع برایمان می خواند و ما می شکستیم...

لطفا کسی گیر ندهد که چرا غمگینم و این حرف ها...خب هستم. بابا بگذارید راحت باشم تا خودم را پیدا کنم. لطفا کسی نگران نشود...خواهش می کنم.

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388
اسم خودت را گذاشته ای "یار مهربان"؟
هواللطیف

می دانست ناراحتم از دستش. مثلا می خواست از دلم در بیاورد. آمد گفت: راستی کتابایی که از نمایشگاه خریدی رو نشونم ندادی.

با بی حوصلگی رفتم از بغل کمد آوردمشان وسط اتاق و دانه دانه بهش نشان دادم. بدون حرف. دید و گفت خوش به حالت. چه کتابای خوبی. برای اینکه خیلی هم ساکت نباشم گفتم: حالا کی گفته همه شونو می خونم. فعلا فقط خریدم معلوم نیست کی بخونم.

رفت. آمدم سراغ کتابها تا بگذارمشان توی کیسه هاشان، تا بعدا وقتی پیدا کنم و در کتابخانه ام جایشان بدهم. گریه ام گرفت. همان وسط نشستم و گریه کردم.باورت می شود؟ برای کتاب ها...از بس که دیگر کسی برایم نمانده.اما کدامشان می فهمید؟ کتاب هارا می گویم.

 آدم حالش خوب باشد، حرف زیاد دارند برای گفتن. منتها این جور وقت ها لال مانی می گیرند. اسم خودشان را هم گذاشته اند " یار مهربان"... عمرا اگر تا صبح هم گریه می کردم، کک یکی شان می گزید که بیاید بپرسد چه ام شده...

دوست نباید که فقط گوینده باشد و متکلم وحده. گوش دوست مهمتر از دهان اوست. دوستی که کر باشد، به درد خودش می خورد...هنرشان را خودشان گفته اند." گویم سخن فراوان..." این که هنر نیست... اگر واقعا می خواهند بهترین دوست باشد،  فقط حرف نزنند. گاهی هم گوش بدهند...کاش می شد.

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
عشق از اول سرکش و خونی بوَد
هواللطیف

وقتی یک دوست، یک دوست عاشق از آدم بخواهد که برایش دعا کند، چه باید از خدا خواست برایش؟ برای عشقی که به قول خودش، "اسیر" و " آزاد"اش کرده است.

 وصل، هجران، فراموشی یا بیشتر عاشق شدن؟ کدام را باید برایش خواست؟

جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
دری که باز نمی شود...
هوالعلیم بذات الصدور

شده برایم فکر این روزها. وقتی از خودم سوال می کنم که در این بیست و یک سال عمری که از خدا گرفته ام، چه گلی به سر خودم، این دنیا و اهالی اش زده ام، هیچ جوابی پیدا نمی کنم. من که برای خودم جوابی ندارم نمی دانم قرار است به خدا چه بگویم...

روز ها می آیند و می روند و من روز ها را نمی گذرانم، روز ها از من می گذرند، از رویم رد می شوند و می روند. شده ام یک تکرار برای این روز ها، یک چیزی که از بیست و یک سال قبل همیشه بوده تا آخر عمرش همیشه "باید" باشد. یک اجبار که بودنش عادت شده. چیر جدیدی ندارد، حرف تازه ای نمی زند... و آخر سر هم می رود و دنیا، یکی از عاداتش را ترک می کند. عادتی که ترک کردنش موجب مرض نمی شود.

                      

یک اتفاق تازه، یک تحول، یک تغییر، یک رویداد خرق عادت، به شدت مورد نیاز است...

توضیح: یه حالی تو مایه های این شعر:

روز ها فکر من این است و همه شب سخنم          که چرا غافل از احوال دل خویشــتنم

از کــــــجا آمده ام آمدنم بهــــــــــر چه بود؟           به کجا مــی روم آخر ننمایی وطنم

یا خدای نکرده، این رباعی:

از آمدنم نبــــــــــــود گردون را ســــــــود             وز رفتن من، جاه و جلالـــش نفزود

وز هیچ کســـــــــی نیز دو گوشم نشنود             کاین آمـــدن و رفتنم از بهر چه بود

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
یا غیاث المستغیثین
هو

کاش می شد شب را خوابید و دیگر صبحی را ندید...

توبه نمی کند اثر، مرگ مگر اثر کند...

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
هوالرئوف

رفتم مشهد و برگشتم و یک کلمه هم ننوشتم. همه ی نوشتنی هایم فقط در حرم می آمد سراغم و من،دفتر همراه نداشتم. لابد خیلی هم قشنگ می شد اگر می نوشتم.

تعریف کردن که ندارد. مثلا بگویم خوب بود؟ خوش گذشت؟ مگر غیر از این ها هم ممکن است؟

امام رئوف، همان دم در حرم، نه اصلا زودتر، همین که پایم به مشهد رسید، نه باز هم زودتر، همین که دعوت نامه را فرستاد، همه ی غصه هایم را تحویل گرفت و حسابم را پر کرد از امید، مهربانی، دعای خیر، اطمینان قلب و البته...شرمندگی.

                      

صمیمی بود امام . وقتی بر فرش های حرمش نشسته بودم، آنقدر راحت بودم که انگار در خانه ی خودمان هستم. نگذاشت حتی یک فکر بد، یک دل نگرانی بیاید سراغم. دست کشید روی سرم، اشکم را جاری کرد و خودش پاک کرد. دعایم را می شنید و بهتر از آن را از خدا برایم می خواست... حالا هم برگشته ام و نمی دانم چه کنم با این شرمندگی، با این دلتنگی و غربت که نفسم را گاهی تنگ می کند.

حالا مانده ام و چشم انتظارم برای بعد...تا دعوت بعدی که خدا کند دیر نباشد و جانم را به لب نرساند...دلم آب نشود. طاقت نمی آوریم دیگر، ضعیفیم... یا معین الضعفاء و الفقرا.

جمعه چهارم اردیبهشت 1388
هوالعلیم بذات الصدور

همه چیز به طرز گریه آوری مسخره است. انگار امروز تکرار همان روز است در بهمن۸۷. همان است که دارد به عینه تکرار می شود. همه ی اتفاقات همان شکلی است. همه اش اتفاقات همان روز است. همه ی آدم های امروزم همان طورند که آن روز بودند.همان طور فکر می کنند.

کاملا تصادفی همان لباسی را پوشیده ام که آن روز پوشیده بودم. کفش و و جورابم همان کفش و جوراب آن روزی هستند. روسری ام را از آن روز تا الان از کمد در نیاورده بودم. این سنجاقی که به روسری ام زده ام، از آن روز تا الان داشت استراحت می کرد. جالب است بدانی آدم هایی را که امروز دیدم، از آن روز در بهمن ماه تا امروز دیگر ندیده بودمشان. حرف هایمان هم تکرار همان حرف های آن روز بود. امشب قرار است همان غذایی را بخورم که آن روز خوردم، در همان ظرف ها. اتاقم هم، شکل آن روز را گرفته است. حتما تعجب می کنی اگر بگویم آن روز هم پنجشنبه بود، مثل امروز. امروز هم مثل آن روز، تنها رفتم خرید و همان چیز هایی را خریدم که آن روز خریده بودم. به همان مغازه هایی رفتم که آن روز رفته بودم.

مسخره تر از همه شان، فکر هایی است که آمده توی سرم. همان فکر های تکراری. همان فکر هایی که امروز به مراتب آزار دهنده ترند از فکر های آن روز. امروز هم مثل همان روز، قرار است با بی میلی غذا بخورم و به همه لبخند بزنم تا وانمود کنم همه چیز رو به راه است. چقدر تهوع آور اند این خنده های زورکی.

به هر چیز که نگاه می کنم، فکر هر چیز را که می کنم، می بینم دارد ماجرای آن روز را برایم تداعی می کند. همه چیز، همه چیز. همه چیز عین همه ی چیز ِ آن روز است. و من هی تلاش می کنم اینقدر این دو روز را به هم ربط ندهم، ولی مگر می شود؟ فکر من از خودم تند تر می دود. و تا من برسم همه چیز را خودش چیده و آماده کرده.

بله همه چیز عین همان روز است. فقط من دیگر آدم آن روز نیستم. پیر شده ام انگار. به دلم که نگاه می کنم، کمی چین و چروک در گوشه هایش می بینم. قلبم هم همین طور. رگ هایش زده بیرون. چقدر غربت زده است امروز. چقدر نکبت است...

خدا کند این چند ساعت باقی مانده تا آخر شب هم زودتر بگذرد تا امروز تمام شود. روزی که انگار روز های دیگر زندگی ام را چنگ می زند، لگد مالشان می کند، له شان می کند و از رویشان رد می شود... 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
کم آوردیم!
هواللطیف

گاهی دلم می خواهد یک دفتر بردارم و جمله های حکیمانه ای را که این طرف و آن می شنوم بنویسم. آخرین جمله ی حکیمانه را که واقعا در مقابلش کم آوردم و دیدم هیچ جوری نمی شود بی تفاوت از کنارش گذشت، در تیزر تبلیغ یک فیلم شنیدم که قرار است همین روز ها پخش شود:

"می شه به من بگی یه دختر عاقل و بالغ ساعت ده شب توی اتوبان چی کار می کنه؟"

به نظر شما اون دختر عاقل و بالغ ساعت ده شب توی اتوبان غیر از رانندگی کردن، کار دیگه ای هم بر میومده ازش؟

 

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
من از یادت نمی کاهم
هوالحلیم

دیگر همه ی خانواده و فامیل و دوستان آشنایان، از ارادتی که من به قیصر عزیز داشتم و دارم خبر دارند. هرجا هر خبری می شنوند که به قیصر مربوط است، سریع به گوش من می رسانند. و خیلی خوب است.

آمد و با یک اشتیاق خاص گفت:

ــ ریحانه امروز یه شعر خیلی قشنگ از قیصر امین پور رو که تو تقویم رومیزی ام بود خوندم. خیلی خیلی خوشم اومد.

ــ خب حالا چی بود؟

ــ( کمی فکر می کند):درست یادم نیست. یه جاش "زیبا پرست" داشت. اگر اشتباه نکنم.

ــ خب هیچی دیگه اش یادت نیست؟

ــ نه بذار فردا می خونم دوباره میام می گم چی بود.

فردا آمد و گفت: دو بیتش رو حفظ کردم. چقدر فوق العاده است. خدا رحمتش کنه این مرد رو. این بود:

با تیشه ی خیال تراشـــــــــیده ام تورا

در هر بتی که ساخته ام، دیده ام تو را

زیبا پرستی ِ دل من بی دلیل نیســــت

زیرا به این دلیل پرســـــتیده ام تو را

تا آخر آن روز، همه اش این شعر را زیر لب می خواند و هر کس را می دید، بلند برایش می خواند و کلی ذوق می کرد. تعجب می کرد که چرا من خیلی روحم به پرواز در نمی آید از شنیدن این شعر. گفت: تو نمی فهمی. نمی فهمی که چقدر قشنگه.

گفتم، شما یک شعر از قیصر خواندی و فکر می کنی همین یک شعر، کافیست تا همه دوستش داشته باشیم و دلمان بگیرد از ندیدنش. من تقریبا همه ی اشعارش را خوانده ام، همه شان همین طورند، با روحت دوست می شوند و دلت را نوازش می کنند. فقط که همین یکی نیست. این فقط یک قطره است. همین است که به قول شما روحم به پرواز در نمی آید.

یادش این روز ها در دلم زیاد زنده می شود، و این یادداشت بهانه ای بود برای اینکه بگویم فردا روز تولدش است. دوم اردیبهشت.

لحظه ی چشم وا کردن من

از نخستین نَفَسگریه

                 در دومین صبح اردیبهشت سی و هشت

تا سی و هشت اردیبهشت پیاپی

                                            پیاپی!

عین یک چشم بر هم زدن بود

لحظه ی دیگر اما

                     تا کجا باد؟

                                    تا کی؟

                                        

                                 قیصرم.۲/۲/۷۶

پنجشنبه بیستم فروردین 1388
21؟!
هوالرحمن الرحیم

حالا مثلا چی؟ چون فردا روز تولدم است باید خوشحال باشم و بال درآورده باشم احیانا؟ مگر شاد بودن آدم به همین سادگی می شود؟ که همین که روز تولدش شد فقط به خاطر همین تولد خوشحال شود؟نخیر گرامی...این طوری ها هم نیست. ناشکری خداوند را نمی کنم. نگفتم تقصیر اوست. نخیر به خودم مربوط می شود خودم.

البته بماند بین خودمان، که تا پارسال مثل الان فکر نمی کردم. خوشحال بودم همیشه موقع تولدم. نمی گویم آن طور خوب بود یا این طور، بالاخره گاهی تنوع هم لازم است.

بگویم برایت که نه احساس خاصی دارم، نه شور و شوقی. جشن تولدی هم در کار نیست. انگار قرار است در دلم یک جشن کوچک بگیرند که غافلگیر شوم مثلا. با من که هماهنگ نکرده اند. شاید اصلا آن هم خیال خوش من باشد.

تا این لحظه هم هیچ و جدا هیچ برنامه ای برای این بیست و یک سالگی که نمی دانم یک دفعه از کجا پیدایش شد ندارم، نه برای خوب شدن و نه برای بد شدن. بگذار بیاید ببینم اصلا چه شکلی است. خوشم می آید ازش، قابل تحملیم برای هم یا نه. من که برنامه ای ندارم برایش. امیدوارم او برای من برنامه ای داشته باشد...از بس که حوصله ام از این بهار ِ... سر رفته...

تو را هم می سپارم به خدا ای بیست سالگی. امیدوارم از من به خدا شکایت نکنی که دیگر برای جبران خیلی دیر شده. تویی که خوب بودی خیلی خوب، ولی این روز های آخرت فقط خجالت به بار آورد برایم. ببخشید که افتضاح شد همه چیز در این روز های وداعت. باور کن من هم دلم نمی خواست این طور از هم جدا شویم...

از خیابان که می گذرم

با لبخندی از یادی نهان در ذهن

در چهره ی آنهایی که دیوانه ام می پندارند می نگرم

و بار دیگر می خندم...

                              اورهان ولی

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
کودکانه
یا خیر حبیب و محبوب

وقتی دل خوشی های آدم بزرگ ها دیگر برای آدم خوشی به همراه نداشته باشد، باید دست به دامن دل خوشی های کودکانه شد.

مثلا اینکه می شود خوشحال شد، آن هم زیاد، از اینکه هنوز یک بستنی قهوه ی دایتی دیگر در فریزر هست...

چند دونه هم آرزوی بچه گونه: الهی که خدا به تولید دایتی برکت بده، الهی خط تولید بستنی قهوه اش هیچ وقت متوقف نشه، الهی که شکلاتای روش هی بیشتر و بیشتر بشه، که ما جریاناتی داریم با این بستنی قهوه ی دایتی.

دوشنبه هفدهم فروردین 1388
ای روز های خوب...
 هوالحکیم

بچه که بودم، یکی از تفریحات من و خواهر و برادرم این بود که با پدر و مادرمان به مرقد امام خمینی برویم.از زیارت که خیلی چیزی نمی فهمیدیم ولی کلی خوش می گذشت بهمان. سکه قل می دادیم روی سنگ های مرمر کف حرم و دنبالش می دویدیم.

آن موقع ها، به دلیلی که هرگز نفهمیدم چرا، فکر می کردم هر شهری در ایران برای خودش یک مرقد امام دارد. تصور نمی کردم هرگز، که شهری در ایران باشد بدون مرقد امام خمینی، و هیچ وقت دلیل این فکر کودکانه را هم نفهمیدم.

این روز ها هم ، دلم از همه چیز، و همه کس به تنگ می آید. از همه ی جاها، حتی از اتاق خودم. فقط یک جا را تصور می کنم که دلم می خواست آنجا باشم، و آنجا مسجد الحرام است. دلم آرامش ازلی و ابدی خانه ی خدا را می خواهد، دلم آغوش خدا را می خواهد...

و با خودم فکر می کنم که کاش آن فکر کودکی هایم واقعیت داشت. کاش خدا هم در همه ی شهر ها و همه جا، یک حرم داشت. مثل مرقد امام، مثل مسجد الحرام. شاید آن وقت دیگر آدم ها اینقدر برای خدا و آغوشش دلتنگی نمی کردند...

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
تمام شد
هواللطیف

نمی دانم این روز های آخر سال را، برای چه اینقدر با سرعت به آخر می رسانیم...انگار نه انگار که این روز ها جزو سال به حساب می آیند، و جزو عمرمان.

نمی دانم فکر می کنیم آن طرف سال چه خبر باید باشد که دلمان می خواهد این روز ها زودتر تمام شود...

چه اسفند ها، آه!

چه اسفند ها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روز ها می رسی

از همین راه...

                      قیصرم

یکشنبه هجدهم اسفند 1387
یا من خبر ندارم، یا او نشان ندارد!
هواللطیف

نمی دانم بگویم متاسفانه یا خوشبختانه، خوشحال باشم یا ناراحت، با سرافکندگی بگویم یا با افتخار که از هیچ کدام از کتاب هایی که " همه" خوششان می آید و می خرند و هی تعریف می کنند و آن کتاب به چاپ چندم و چندم می رسد، اصلا خوشم نمی آید و بلکه نمی فهمم آن همه زیبایی و خوبی و هنر نویسندگی و توصیفات طلایی و مابقی نکات مثبت  و بی همتایشان در کجای کتاب پنهان شده که من نمی بینم.

آدم گاهی همچین تعریفی می شنود از یک کتاب که فکر می کند اگر نخوانده باشد، می شود امّل و دور از جامعه ی کتابخوان. یا اینکه فکر می کند اگر نخواند یک شاهکار ادبی در قرن که نظیرش دیگر پیدا نمی شود را از دست خواهد داد. هر بار هم خواندم این کتاب ها را و عبرت نشد برایم که بار آخرم باشد چون اصولا هیچ نکته ی مثبت بارزی که دی کتاب های دیگران نباشد را در آنها نمی بینم.

بلایی که این روزها دچار بودم، " کافه پیانو" ی فرهاد جعفری بود که هیچی نشده چاپ دهم را هم رد کرده آن هم در مدتی کمتر از یک سال. واقعا نفهمیدم عقل ناقص من درک نکرده شاهکار بودن این کتاب را یا اینکه عقول دیگران ، توهم ِ درک ِ زیاد از حد دارد!

"بادبادک باز" و " ها کردن" هم از همین دست بودند.بعد از خواندنشان آدم احساس می کند چقدر اشتباه کرده که وقت صرف خواندن همچین مزخرفی کرده.

من باید دو تا تصمیم بگیرم: کتابی که دست همه هست را نخرم و از نشر چشمه هم دیگر هرگز کتاب نخرم! با کتاب های نشر چشمه هم نتوانستم ارتباط برقرار کنم، مگر کتاب های مصطفی مستور.

کلا اگر خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو!

جمعه نهم اسفند 1387
شب بخیر بابا!
"هوالحکیم"

از اتریش که برگشت، حالش بد بود. دکتر می گفت اثرات درمان های آنجاست، موقت است.اگر بدنش تحمل کند، سرطان کلا پاک می شود.فاطمه خوشحال، من هم...

حالش بهتر شده بود.دکتر گفت سرطان کلا پاک شده.اگر روده اش، اگر کلیه اش نترکد، زنده می ماند.می دانستم قرار بود مرخصش کنند.سه شنبه  شب بود.در راه. اس ام اس زدم به فاطمه: سلام قلی!حال بابا چطوره؟

-دیروز مرخصش کردند.امروز حالش خیلی بد شد.بردنش بیمارستان.

و دل من، و فکرم، و حواسم، دوباره...

بیست و پنج نفری بودیم.همه با هم برایش "امّن یجیب" خواندیم.گوشی ام در دست، اس ام اس می زدم به همکلاسی ها که برای بابای فاطمه دعا کنید.

زنگ زد.با گریه. بابام حالش بده...حالش بده.و من بگویم چه؟بگویم صبر کن؟تحمل کن؟

فردا شد. چهارشنبه. ظهر، خواب بودم. زنگ زد، گریه هم که بود،"ریحانه بابام رفت تو کما...".و اصلا خوب نیست آدم با زنگ تلفنی از خواب بپرد که پشت بندش خبر به کما رفتن یک "بابا" را بدهند بهش.

رفتم کلاس.اذان مغرب که شد، دلم یک طوری بود.آمدم خانه. در را باز نکرده، علی گوشی را داد دستم:"بیا دوستته". و دل من دیگر سر جایش نبود.

"ریحانه بابام خوب شد! خوب شد! دیگه خودش داره تو خونه راه می ره! دیگر واکر و ویلچر نداره!دیگه زیر بغلشو نمی گیریم ریحانه..." و من، لال...

رفتم پیشش. فاطمه، ویران. ولی شاکر..."خدایا شکرت" از دهانش نمی افتاد. بابایش خوب بود.شب شهادت امام رضا رفته بود و مگر می شد بد باشد...فاطمه بابا راحت شد.خوش به حالش.

داشتم که بر می گشتم خانه، نمی دانم چرا، یاد همان شبی افتادم که از مراسم بله برون فاطمه بر می گشتم...

و امروز صبح، رفته بود بهشت زهرا که بگوید: خانه ات مبارک، بابای خوبم، بابا اسدالله...

آمدم خانه، برای بابا اسدالله قرآن باز کردم، این آیه آمد:

الملک یومئذ لله یحکم بینهم فالذین آمنوا و عملوا الصالحات فی جنات النعیم.

دوشنبه پنجم اسفند 1387
آبی مهربان خدایی
هوالرئوف الرحیم

دلم برای مریم سوخت.چقدر تنها بود، چقدر آبرویش رفته بود.آنقدر که دلش می خواست مرده بود و از یاد ها رفته.

فاجاءها المخاض الی جذع النخلة قالت یا لیتنی مت قبل هذا وکنت نسیا منسیا

قاری به این آیه که رسید، دیگر بغضم رسید به چشم هایم، طفلک مریم...

فناداها من تحتها الا تحزنی قد جعل ربک تحتک سریا. وهزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا.  فکلی واشربی وقری عینا ...

این ها را که خواند، دیگر اشک هایم در چشم هایم جا نمی شدند...

آخی! خدا که هیچ وقت بی آبرویی بنده اش را نمی خواهد! چقدر مهربانانه با مریم همدردی می کند و دلداریش می دهد! خوش به حال مریم.

چقدر خوب است آدم این دلداری هایی که خدا در همه ی لحظه های زندگی اش به او می دهد و همه ی امید هایی که به وجودش تزریق می کند را خیلی خوب بفهمد.

چقدر خدا دلش برای ما آدم های بیچاره می سوزد...چقدر هم هی می خواهد کمکمان کند و ما خودمان دستش را پس می زنیم.کمکش را رد می کنیم و فکر  می کنیم خیلی بلدیم و خودمان همه کارها را می کنیم و از شر مشکلمان خلاص می شویم...چقدر ما بیچاره ایم.

دلم برای خدا بیشتر از مریم می سوزد...

شنبه سوم اسفند 1387
تجربه های خوشایند
هوالحبیب

تنبلی ناشی از حدود دو ماه کار نکردن و همین طور دور بودن راهم تا اکباتان، داشت منصرفم می کرد از رفتن دنبال این گزارش.ولی خوب شد که منصرف نشدم! کلی خوش گذشت بهم و انرژی گرفتم.هم از هنر ِ خانم زیورسنگی و هم از محبت اهل خانه.

فعلا عکس ها را داشته باشید.توضیح کار خیلی طولانی است و فعلا فقط همین را بدانید که کاشت گیاه داخل شیشه اسمش "تراریوم" است و کار بسیار دشوار و هنرمندانه ایست!

گزارش کامل را می توانید در شماره ی عید دوهفته نامه ی زندگی ایده آل که فکر کنم می شود شماره ی ۳۸، بخوانید.توضیحات کاملی آنجا ارائه کرده ام.

زحمت عکاسی را نیز همکارم آقای رضا جلالی کشیده اند.

         نظم برگ ها را دقت کنید!

        

         باغچه ای داخل یک شیشه!

         این یک شیشه ی عطر است

                         

                          گل پامچال

                          

                          اندازه ی یک باغ، گل

                        

 

قدر ِ مجموعه ی گل، مرغ سحر داند و بس...

چهارشنبه سی ام بهمن 1387
و گاهی
هوالحبیب

گاهی هم مثل امشب که ساعت از یک گذشته و به سبب کارهای زیادی که دارم هنوز بیدارم، چیز قابلی برای نوشتن ندارم...فقط دلم تنگ شده.برای نوشتن، برای خودم، و برای شما...

این هم تنوع است دیگر، و بد هم نیست!

حکایت دوستی ها ، غریب است.آدم سر در نمی آورد دوستی از کجا شروع شد و به کجا رسید و ماند یا تمام شد.گاهی فکر می کنم اصلا در انتخاب آدم هایی که در زندگی سر راهم قرار می گیرند، و مخصوصا آنهایی که دوستشان می شوم و دوستم می شوند، هیچ انتخابی ندارم. جبر، آن هم از نوع نزدیک به مطلقش دهان آدم را می بندد این جور وقت ها، و نهیب می زند که هی! خیلی هم برای دوستی هایت برنامه ریزی نکن! اینقدر نقشه نکش! خودت می بینی که خیلی چیز ها دست تو نیست...

اینجاست که شک می کنم در اینکه ما واقعا مختار باشیم! یک سری چیز هایی داده اند دست خودمان، که مثلا چه بپوشیم و چه بخوریم و امثالشان، ولی خدا اختیار آن مهمتر ها را برای خودش محفوظ نگه داشته!و خوب کاری هم کرده، بچه بازی که نیست...

وَ لَقَد رَآهُ بالاُفُق ِ المُبین...

یکشنبه بیستم بهمن 1387
پریشان سایه ای، آشفته آهنگ
"هوالعلیم"

همان دیشبش بود که خانم قاسمی داشت برایمان صحبت می کرد، نهج البلاغه می خواند و از ترک وابستگی ها حرف می زد که سکرات هنگام مرگ را از بین می برد و باعث می شود انسان راحت تر کنده شود.من هم داشتم فکر می کردم به انبوه وابستگی هایم به این دنیا. از اشیاءش گرفته تا آدم هایش...خیلی چیز های در ذهنم آمد، ولی قرآنم را نه.به قرآنم فکر نکردم و اینکه با وجود قرآن بودنش، چقدر بهش وابسته ام. و ندانستم حتی وابسته به یک قرآن خاص بودن هم خوب نیست، و آدم را عقب می اندازد.

سوار اتوبوس شده بودیم و دو، سه دقیقه بود که راه افتاده بودیم برای برگشتن به تهران.داشتم فکر می کردم که تا تهران چه کار کنم.فکر کردم بخوانم، یا بنویسم...یک دفعه یاد قرآنم افتادم، دلم ریخت.احساس کردم جایش گذاشته ام.هیچ جای کیفم نبود که نگردم.نبود که نبود.یادم آمد پشت پنجره جا مانده...پرده کشیده شده بود و ندیدمش.

هول کردم.خواهش کردم برگردیم تا برش دارم، عزیز بود برایم، گفتند نمی شود،ولش کن.نمی فهمیدند حرفم را.بغض کرده بودم.فائزه هم ول نمی کرد شوخی ها و تکه انداختن هایش را.گفتم بس کن فائزه اعصاب ندارم.

-بچه ها ثمره رو اذیت نکنید، خیلی ناراحته.

-خیلی دوستش داشتی؟

-آره، بابام بهم داده بودن، مکه برده بودمش...فقط از رو اون می خوندم.

و اشک بود که دویده بود در چشم هایم.سرم را پایین انداخته بودم تا کسی نبیند چشم های سنگین از اشکم را...

تازه فهمیدم حکمتش را.کمی که گذشت، آرام تر که شدم، یاد دیشب افتادم و نهج البلاغه و ترک وابستگی...و دیدم که به یک قرآن خاص وابسته بودن هم ، حتی،خوب نیست.دور می کند انسان را...حتی به یک  قرآن وابسته شدن...