تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
یکشنبه دهم خرداد 1388
بره ای، آرام و سر به زیر...
یا خیر المسئولین

رفتم از توی ماشین کیفم را بردارم. یک دفعه صدایش را شنیدم. با یک کشش بلند گفت: بععععععععععععع. اول ترسیدم و جا خوردم. رفتم دیدم بسته شده، کنار در انباری. یادم آمد همسایه مان قرار است فردا از مکه برگردد و این گوسفند بیچاره...

چند لحظه نگاهش کردم، کیفم را برداشتم آمدم بروم، همین که از زاویه ی دیدش خارج شدم دوباره با صدای بلندی گفت:بعععععععععع.برگشتم دوباره. باز هم چند لحظه ماندم و تا آمدم بروم دوباره همان صدایی آمد که دلم را می لرزاند و مو بر تنم راست می کرد. سراسر التماس بود صدایش. نگاهش با آن چهره ی معصوم گوسفندانه اش بد تر آدم را می سوزاند...بار سوم که آمدم بروم دیگر فقط نگاه کرد...صدایم نکرد.در دلم خدا را شکر کردم.

 یاد نوشته ی شهید چمران افتادم در کتاب"رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست" درباره ی گوسفندی که بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شده بود، جلوی پایش قربانی کرده بودند...و اینکه چقدر از خودش بدش آمده بود و دلش برای گوسفند سوخته بود خودش را مدیون او می دانست و هرگزنتوانست از گوشتش بخورد...

صبح که بیدار شدم به خانواده گفتم:" دیشب اون گوسفنده که گوشه ی پارکینگ بسته بودنش، حالمو بد کرد." مامان هم تایید کرد. علی گفت: دیگه الان به دیار باقی شتافته. و من دلم اصلا نمی خواست به این فکر کنم.

همین که با آسانسور رسیدم پایین، در آسانسور را که هل دادم، یک تشت بزرگ دیدم پر از گوشت گوسفند، و علی آقای سرایدار را کنارش، که منتظر آسانسور بود تا گوشت ها را ببرد برای همسایه ی قاتل...

یاد این شعر قیصرم افتادم:

وقتی که بره ای

آرام و سر به زیر

با پای خود، به مسلخ تقدیر ناگزیر نزدیک می شود

زنگوله اش چه آهنگی دارد...؟