
من هم زور شنوی ام ملس است. این روز ها دیگر نه فقط خواهر کوچکترم، که کارگر کارواش و متصدی پمپ بنزین و پلیسی که هروقت گرسنه اش می شود می آید نزدیک دانشگاه ما و بدون دلیل همه ی ماشین ها را به ردیف جریمه می کند، به من زور می گویند.
تازه از این ها گذشته، دوستی که فکر می کرد صمیمی ترین دوستم است، دوستی اش با من را که اصرار می کرد خیلی عمیق است، زیر پا گذاشت و حق من را هم...من هم عادت ندارم عزت نفسم را زیر پا بگذارم و حرفم را برای کسی که می دانم نمی فهمد، دوباره تکرار کنم.مهم نیست...خیلی خوشحالم که آدم ها را می شناسم و وقتم را الکی برای آنهایی که ارزشش را ندارند تلف نمی کنم. باید خدا را شاکر باشم.
دعا می کنم تا روز انتخابات، جا نزنم...حرف هایی دارم که دارد از دهانم می زند بیرون و باید به زور نگهشان دارم...