
داشتم خیلی عمیق و جدی به این فکر می کردم که وقتی مُردم، کدوم یکی از عکسام به درد آگهی ترحیم و ایضا به درد اینکه بذارن توی یه قاب و قاب رو بذارن روی یه میز جلوی در ورودی سالن اجتماعات دانشکده، می خوره. هر چی فکر کردم دیدم عکسی بهتر از اون عکسایی که نیکو تو حیاط دانشکده ازم گرفته و توی همه شونم روسری آبی سرم کردم، ندارم. البته فکر کنم باید اول با فتو شاپ عکس رو سیاه سفید کنن تا به درد همچین مراسمایی بخوره.
بعدشم فکرم رفت سراغ اینکه بچه های دانشکده برام مراسم می گیرن یا نه، ختم قرآن می گیرن یا نه. فک کردم اگه نگیرن خیلی نامردن چون قرارمون بوده که هرکی مرد براش این کارا رو بکنیم.
فک کنم برای روزای بعد از رفتنم لازمه پسورد وبلاگم رو به کسی بدم تا وقتی مردم شما ها را خبر کنه برام دعا کنین. خلاصه اگر دیدین چندروزی گذشت و خبری ازم نشد، لطفا خودتون حدس بزنین چی شده.
توضیح: موقع خوندن این متن هرچی خواستین تو دلتون بگین زبونم لال، خدا نکنه، این حرفا چیه. یا اینکه از صمیم دل یه انشاءالله بگین. البته فکر کنم احتمال انشاءالله گفتن بیشتر باشه.