تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
سه شنبه نهم تیر 1388
داروگ، داروگ، داروگ!پس کی می رسد این باران؟

هواللطیف

از آن لحظه هایی است که یک کاری را باید حتما انجام دهم، ولی نمی دانم چه کاری را. تا انجامش ندهم هم حالم خوب نمی شود. دلم گرفته ولی با بیرون رفتن هم خوب نمی شود، با آهنگ گوش دادن هم،با هیچ کدام ار کارهایی که فکر می کردم باید الان جواب بدهند هم...

دلم می خواست با یک آدمی صحبت کنم که خیلی وقت است می شناسمش، هرچه بین شماره تلفن ها را گشتم نفهمیدم با کدام یکی شان باید تماس بگیرم. پیدا نشد آن دوست، آن آدم. گم شده...کجایی لعنتی؟ اه! حالا من یک بار دلم خواسته با کسی حرف بزنم. منی که همیشه مخاطب حرف هایم یا صفحه های دفترم هستند یا سلول های مغزم...و حرف هایم به ندرت و اگر مخاطبی پیدا کنند، به زبان می آیند و معمولا آنقدر آن گوشه پوزه های مغزم می مانند که یا فراموش می شوند یا می مانند و می مانند و می مانند...

بگذرم، امروز که دلم می خواست با کسی حرف بزنم، نه توی مسنجر کسی بود، نه جی میل و نه شماره تلفنی پیدا کردم که احساس کنم کسی آن طرف گوشی را بر می دارد که حرف های من را بفهمد. نه اینکه تا مثلا یک کلمه از مرگ گفتم، هزار تا فحش بارم کند که چرا به این چیز ها فکر می کنم...یا از هر چیز دیگری...

بگذرم، نشد دیگر، امروز هم نشد...مثل همیشه که عادت کرده ام همه ی ناکامی هایم بگذارم گردن ِ "خواست خدا"، این یکی را هم بگویم که استثنا قائل نشوم: خدا نخواست دیگر...

درماندگی هم ، درماندگی حضرت ابراهیم وقتی آن خواب کذایی را دید که باید اسماعیلش را قربانی کند...چه باید می کرد، یک طرف خدایش بود و یک طرف پسرش...قال یا بنیّ انی اَری فی المَنام ِاَنّی اَذبَحُک...خوش به حالش که سربلند شد ابراهیم...خدا گفت بهش که قَد صَدَّقتَ الرویا..چه حالی کرده وقتی این جمله را شنیده از خدا.خلیل اللهی نوش جانت ابراهیم که آسان به دستش نیاوردی.