
دلشوره دست برنمی دارد، بر نمی دارد...نمی گذارد یک نفس بکشم، نفسی وقتی بالا می آید، مفرّح ذات باشد...
این هم محض گشایش خاطر خودم و بقیه: یک دلخوشی کوچک در روز های اول تابستان هرسال این است که وقتی قرار است کولر را بعد از یک سال مجددا راه اندازی کنیم، بروم جلوی دریچه اش بایستم تا همه ی خاک های خوابیده در دریچه با روشن شدن کولر بزند بیرون، و من آن بوی خوشمزه و نوستالژیک( بدم می آیداز این کلمه، ترجمه اش چیه؟) با همه ی وجود ببرم توی همه ی رگ هام.